سلام بچه های گل
هر روزه در دربار عظیم ما اتفاقای جالب و آموزنده زیادی رخ میده
امروز میخوام یکی ازاین اتفاقای آموزنده رو براتون تعریف کنم نا درس عبرتی بشه واسه بقیه
این ماجرا در یکی از دهات های دوردست دربار اتفاق افتاده
درسته یه ذره طولانیه ولی تا آخرش بخونید جالبه
:
ماجرای كچل و شيطان اعظم
يكي بود؛ يكي نبود. كچلي بود كه براي مردم گاو مي چراند و همه از كارش خيلي راضي بودند.
يك روز كه گاودارها دور هم جمع شده بودند و از اين در و آن در حرف مي زدند, صحبت به كارداني و لياقت كچل كشيد. يكي گفت «بياييد براي كچل فكري بكنيم و برايش زني دست و پا كنيم.»
همه اين حرف را تصديق كردند؛ و بعد از گفت و گوي مفصل دختر يكي از گاودارها را براي كچل نامزد كردند.
اين خبر هم مثل هر خبر ديگر خيلي زود پخش شد و حتی به ارباب شیاطین هم رسید و مردم شروع كردند به طعن و لعن مردي كه دخترش را نامزد كچل كرده بود. هر كس به بهانه اي به خانة او مي رفت و صحبت را مي كشاند به نامزدي كچل.
يكي مي گفت «حيف نيست گاودار اسم و رسم داري مثل شما دختر مثل ماه و دست و پنجه دارش را بدهد به يك كچل گاوچران.»
خلاصه! مردم آن قدر به خانه اش رفت و آمد كردند و زخم زبان زدند كه پدر دختر به تنگ آمد و نامزدي را با كچل به هم زد.
كچل از اين ماجرا غصه دار شد و آخر سر كه ديد چاره اي ندارد, با خود گفت «اگر اين دختر قسمت من باشد, نصيبم مي شود و اگر قسمتم نباشد, غصه خوردن دردي دوا نمي كند؛ بايد صبر كنم و ببينم چه پيش مي آيد.»
مدتي گذشت, روزي از روزها كچل توي صحرا گاو مي چراند و با خودش آواز مخصوص دربار رو زمزمه میکرد:"ارباب به این شجاعی تا حالا کی داشته, هیشکی مثل ما ارباب نداره, نه میتونه بیاره" كه ناگهان هوا ابري شد و باران شروع كرد به باريدن. كچل رخت هايش را جلدي از تنش درآورد؛ آن ها را ته ديگچه اي تپاند كه هميشه با خودش به صحرا مي برد. بعد, ديگچه را دمر گذاشت رو زمين و لخت و عور نشست رو ديگچه؛ و باران كه بند آمد لباس هايش را از توي ديگچه درآورد و پوشيد.
از قضا شيطان اعظم داشت از آن حدود مي گذشت و تا چشمش به كچل افتاد, از تعجب انگشت به دهان ماند, با خود گفت «جل الخالق! اين ديگر چه جور شیطونکي است كه توي اين بر و بيابان و زير آن همه باران رخت هايش خشك خشك مانده و نم برنداشته.»
بعد, يواش يواش رفت جلو و به كچل گفت «خسته نباشي گاوبان!»
كچل گفت «قربان شما! عزت زياد.»
شيطان اعظم گفت «من كه شيطان اعظم دربارم همه جانم خيس خالي شده, آن وقت تو در اين بيابان كه هيچ سرپناهي هم پيدا نمي شود كجا بودي كه رخت هايت نم برنداشته؟»
كچل گفت «افسوني بلدم كه اين جور وقت ها نمي گذارد خيس شوم.»
شيطان اعظم گفت «به من هم ياد بده.»
كچل گفت «همين طور مفت كالذي كه نمي شود افسونم را به تو ياد بدهم.»
شيطان اعظم التماس كنان به پاي كچل افتاد كه «افسونت را به من ياد بده. در عوضش من هم افسون مخصوص ارباب رو يادت مي دهم كه خيلي به دردت بخورد.»
كچل گفت «به شرطي كه تو اول افسون ارباب را بگويي تا دلم قرص شود كلك ملكي در كار نيست.»
شيطان اعظم گفت «قبول است! وقتي گاوها چموش شدند و به هاي و هويت گوش ندادند, چهار بار به چپ, سه بار به راست, دو بار به زمين و يك بار به آسمان فوت كن و تند بگو گره بند و ديگر كاريت نباشد؛ چون با همين يك كلمه هر موجودي سرجايش ميخكوب مي شود و نمي تواند جم بخورد. هر وقت هم كه خواستي دوباره راه بيفتند, همان طور فوت كن و بگو گره كش. خلاصه با اين افسون كارت مثل آب خوردن راحت مي شود و مجبور نيستي صبح تا شب از پي گاوها سگدو بزني.»
كچل گفت «من هم الان افسونم را يادت مي دهم.»
و رفت ديگچه را آورد نشان شيطان اعظم داد و گفت «اين هم از افسون من! وقتي باران مي گيرد, رخت هايم را مي كنم و مي گذارم توي اين. بعد, ديگچه را وارونه مي كنم و مي نشينم رويش. باران كه بند آمد رخت هايم را درمي آورم و مي پوشم.»
شيطان اعظم آه سردي از سينه بيرون داد. با خودش گفت «اي خاك بر سر من كه با همه شيطنتم از يك كچل گاوبان رودست خوردم و به جاي چنين كار ساده اي افسون اربابم رو يادش دادم.»
و خجالت زده سرش را انداخت زير, راهش را گرفت و رفت و حتي برنگشت به پشت سرش نگاهي بيندازد.
از آن روز به بعد, كچل به كمك افسون ارباب كه از شيطان اعظم ياد گرفته بود خيلي بي دردسر گاوباني مي كرد و مراقب بود كسي از رازش سر درنياورد.
يك روز عصر كچل داشت گاوها را از صحرا بر مي گرداند كه يك دفعه صداي دهل و سرنا رفت به هوا, از مردي پرسيد «چه خبر شده؟»
مرد كركر خنديد و گفت «مگر نمي داني؟ امشب مي خواهند نامزدت را ببرند خانة شوهر.»
كچل گفت «تا قسمت چه باشد!»
بعد گاوهاي مردم را برد يكي يكي در خانة صاحبشان تحويل داد و رفت سر و وضعش را طوري عوض كرد كه هيچ كس نتواند او را بشناسد و تند خودش را به مجلس عروسي رساند و در لابه لاي مهمان ها نشست.
آخر شب كه عروس و داماد را به حجله بردند, كچل دزدكي خودش را به حجله رساند و پشت پرده قايم شد. همين كه داماد شروع كرد به حرف هاي عاشقانه زدن و دست انداخت گردن عروس, كچل به چپ و راست و زمين و آسمان فوت كرد و آهسته گفت گره بند؛ و آن دو تا را مثل آهن و آهنربا به هم چسباند؛ طوري كه ديگر نتوانستند از جايشان جم بخورند.
صبح پا تختي كه در و همسايه ها رفتند سراغ عروس و داماد, فهميدند كه عروس و داماد هنوز از حجله نيامده اند بيرون و همه نگران حال آن ها هستند و دارند با هم مشورت مي كنند كه براي حل اين مشكل چه بكنند و چه نكنند.
آخر سر ساقدوش گفت «اينكه اين همه جر و بحث لازم ندارد, من الان مي روم توي حجله ببينم چه خبر است.» و بلند شد رفت به حجله و تا چشمش به عروس و داماد افتاد نزديك بود از تعجب شاخ دربياورد؛ چون ديد عروس و داماد دست در گردن هم خشكشان زده و مثل دو تا مجسمه سرپا ايستاده اند و تكان نمي خورند.
ساقدوش چند دفعه اهم و اوهوم كرد؛ و وقتي جوابي نشنيد, بناي آه و ناله و داد و فرياد را گذاشت. فاميل هاي عروس و داماد كه پشت در حجله منتظر بودند, يك دفعه ريختند توي حجله و تا فهميدند عروس و داماد به هم چسبيده اند, دست در بازوي عروس و داماد انداختند و شروع كردند به زور زدن.
كچل كه از پشت پرده اوضاع را زير نظر داشت, اين ور و آن ور فوت كرد و آهسته گفت گره بند؛ و همه را به هم چسباند.
بگذريم! كچل هر كه را كه به كمك آمد, با همان افسون به هم چسباند؛ طوري كه ديگر كسي جرئت نكرد قدم جلو بگذارد. و خيلي ها هم از ترس فرار كردند كه مبادا بلايي به سرشان بيايد.
طولي نكشيد كه خبر چسبيدن عروس و داماد و فك و فاميلش دهان به دهان چرخيد و به گوش همه مردم اون دهات و حتی به گوش همه شیطونک های دربار رسيد.
تمام حكيمان و بزرگان دربار جمع شدند و هر چه فكر كردند راهي براي جدا كردن آن ها پيدا نكردند. آخر سر مردي گفت «درقصر ارباب شیطونک ماده پیری را مي شناسد كه هر كاري از دستش برمي آيد و تا حالا هزار درد بي درمان را درمان كرده است؛ و گره اين كار هم به دست كسي غير از او باز نمي شود.»
هنوز حرف مرد تمام نشده بود كه الاغي را جل كردند و افسارش را دادند به دست او و گفتند «خدا پدرت را بيامرزد؛ تند برو و شیطونک پیر را وردار بيار اينجا, بلكه براي اين مشكل چاره اي پيدا كند.»
عصر همان روز خبر آوردند كه شیطونک پیر دارد مي آيد و مردم جلو خانه داماد جمع شدند كه ببينند آخر عاقبت اين ماجرا به كجا مي كشد. كچل وقتي از اين قضيه مطلع شد, بي سر و صدا از پشت پرده درآمد و رفت جلو در و گوشه اي ايستاد به تماشا.
مردي كه به دنبال شیطونک پیر رفته بود, با خوشحالي از لا به لاي جمعيت براي الاغي كه شیطونک پیر سوارش بود راه باز كرد, آمد جلو و دم در نگه داشت.
شیطونک پیر به مرد گفت «ننه جان! خدا عمرت بده كمكم كن بيام پايين.»
مرد تا دست شیطونک پیر را گرفت كه از الاغ پياده اش كند, كچل به چپ و راست و پايين و بالا فوت كرد و آهسته گفت گره بند, كه مرد, الاغ و شیطونک پیر درجا خشكشان زد. مردم از ترسشان عقب عقب رفتند و از دور مشغول شدند به تماشاي شیطونک پیر كه بين زمين و هوا خشكش زده و فرصت نكرده بود يك لنگش را از روي الاغ پايين بياورد.
خلاصه! چند شب و چند روز همه فكر و ذكر مردم اون دهات دربار اين بود كه براي بلايي كه به سرشان آمده بود راه حلي پيدا كنند؛ تا اينكه مردي گفت «غلط نكنم اين دردسر را كچل گاوچران راه انداخته. برويد و او را هر كجا كه هست پيدا كنيد و بياوريد اينجا.»
مردم رفتند و گشتند و كچل را پيدا كردند و آوردند.

مرد به كچل گفت «اي كچل! اين همه بلا را تو به سر ما آورده اي؛ بيا اين ها را از هم جدا كن و به صورت اول برگردان؛ ما هم در عوض دست نامزدت را مي گذاريم توي دست تو.»
كچل گفت «اگر همه تان قسم مي خوريد كه بعداً زير حرفتان نزنيد, من حرفي ندارم.»
آن وقت همه قسم خوردند و كچل را بردند دم حجله و خودشان از او فاصله گرفتند. كچل به چهار طرفش فوت كرد و زير لب گفت گره كش و همه را از هم جدا كرد.
پدر دختر وقتي ديد همه چيز به حال عادي برگشت, دست دخترش را گرفت در دست كچل گذاشت و گفت «ان شاءالله به پاي هم پير شويد. اين دختر از اولش قسمت تو بود و ما نمي دانستيم!»
قصة ما به سر(ته) رسيد
توسط:حمـ ـیده جغله دخـ ـتر لوس بابا
جدا خیلی با حال بودا ولی یه چیز بگم؟
بله ولی لطفا" از یه دونه بیشتر نشه ها(شماره میزنم)
۱.چرا این کچله همون بار اول که گفتن تو بودی قبول کرد ؟
چون میخواست زودتر به زنش برسه .نمیخواست قایم ... بازی کنه که
۲.چرا چیشمش دنبال زن مردم بود ؟
خب حتما" کچل خیلی بدی بوده .ایشالله چیشمش از حدقه بزنه بیرون
خوبه؟
۳.اصلا واسه چی پاشد رف تو حجله ؟!
زشته اخه ؟
آخه میخواست افسون ارباب رو بخونه
تازه این خوبه اگه من بجای کچل بودم اول کار نمیرفتم.میذاشتم یه ذره بگذره وسط کار میرفتم تو حجله
عروس و دوماد بیچاره همونجا خشکشون میزد دیگه نیازی به افسون ارباب هم نبود
۴. این کچله عجب چوپون با کلاسیه !این دماغشو بره عمل کنه با کلاس تر میشه ها
آره تازه میتونه بره مو هم بکاره دیگه میشه یه کچل خیلی خوشتیپ(تو کچلا تک میشه)
وب سایت
سوال دیگه ای نیس؟؟؟؟؟؟؟؟
-------------------------------------
توسط:شهلا
تو اين داستانا رو از كجا مياري؟
وب سایت
از جاهای خوب خوب
و اینم یه شعره خیلی قشنگ از یکی از دوستان برای ارباب
البته لازم به توضیحه که ارباب نیازی به ماشین نداره چون هرجا بخواد بره تو یه چشم به هم زدن میتونه بره
توسط:مهدی شعبانی پور
ما که رفتیم دربار
بیا و دست از این بچه بازیا بردار
ندیدیم اربابی به بزرگی تو
آقا بیا و ماشینت رو بزن به کنار
حال شعر رو داشته باش
بیا و یه دسته گل برای ما بیار