تبليغاتX
๑۩۞ ارباب شیاطین ۞۩๑

              

اربابی بد بخت شده !
چشاش چه بی رنگ شده !
اربابی زن دار شده !
زندار بی زن شده!
 وب سایت  
+ حکاکی شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 7:59  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
این آقا مجید اربابه!
جنسش از اون جنسای نابه!
هرگز دروغ نگفته!
بعضی وقتا هم که گفته!
میخواسته اتفاق بد نیافته!
ارباب ما کم پوله!
داره یه ملکه روی کوله(به علت کم آوردن قافیه باید اینجوری نوشته شود)
ارباب ما ملکش رو دوست داره!
هفتا تا بچه ازش میخواد بیچاره!
خیلیا میخوان خودشون جای ملکه قالب کنند!
اما باید این فکر رو از سرشون فارغ کنند!
ارباب ما هست خیلی باهوش!
اصلا کاری هم نداره با گوش(قابل توجه مینا خانوم)
بعضیا میخوان خودشوت لوس کنن!
میان شیطونکا رو بوس میکنن(اینم برای اولین نظرت)
ما که این همه شعر گفتیم نشدیم عزیز!
باید از دست مجازاتش گریخت!
حالا پولمون رو که نمیده به کنار!
تازه به ما میگه برو یه کاسه ماست بیار!
اربابی ما هست خیلی شیطون!
شیطون اعظم از دستش هست حیرون!
اربابی میگم به این رفیقات بگو ناراحت نشنا!
فقط برای مزاح هست!
+ حکاکی شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 7:54  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
سلام بچه های گل

هر روزه در دربار عظیم ما اتفاقای جالب و آموزنده زیادی رخ میده

امروز میخوام یکی ازاین اتفاقای آموزنده رو براتون تعریف کنم نا درس عبرتی بشه واسه بقیه

این ماجرا در یکی از دهات های دوردست دربار اتفاق افتاده

درسته یه ذره طولانیه ولی تا آخرش بخونید جالبه:

 

ماجرای كچل و شيطان اعظم

يكي بود؛ يكي نبود. كچلي بود كه براي مردم گاو مي چراند و همه از كارش خيلي راضي بودند.

يك روز كه گاودارها دور هم جمع شده بودند و از اين در و آن در حرف مي زدند, صحبت به كارداني و لياقت كچل كشيد. يكي گفت «بياييد براي كچل فكري بكنيم و برايش زني دست و پا كنيم.»

همه اين حرف را تصديق كردند؛ و بعد از گفت و گوي مفصل دختر يكي از گاودارها را براي كچل نامزد كردند.

اين خبر هم مثل هر خبر ديگر خيلي زود پخش شد و حتی به ارباب شیاطین هم رسید و مردم شروع كردند به طعن و لعن مردي كه دخترش را نامزد كچل كرده بود. هر كس به بهانه اي به خانة او مي رفت و صحبت را مي كشاند به نامزدي كچل.

يكي مي گفت «حيف نيست گاودار اسم و رسم داري مثل شما دختر مثل ماه و دست و پنجه دارش را بدهد به يك كچل گاوچران.»

خلاصه! مردم آن قدر به خانه اش رفت و آمد كردند و زخم زبان زدند كه پدر دختر به تنگ آمد و نامزدي را با كچل به هم زد.

كچل از اين ماجرا غصه دار شد و آخر سر كه ديد چاره اي ندارد, با خود گفت «اگر اين دختر قسمت من باشد, نصيبم مي شود و اگر قسمتم نباشد, غصه خوردن دردي دوا نمي كند؛ بايد صبر كنم و ببينم چه پيش مي آيد.»

مدتي گذشت, روزي از روزها كچل توي صحرا گاو مي چراند و با خودش آواز مخصوص دربار رو زمزمه میکرد:"ارباب به این شجاعی تا حالا کی داشته, هیشکی مثل ما ارباب نداره, نه میتونه بیاره" كه ناگهان هوا ابري شد و باران شروع كرد به باريدن. كچل رخت هايش را جلدي از تنش درآورد؛ آن ها را ته ديگچه اي تپاند كه هميشه با خودش به صحرا مي برد. بعد, ديگچه را دمر گذاشت رو زمين و لخت و عور نشست رو ديگچه؛ و باران كه بند آمد لباس هايش را از توي ديگچه درآورد و پوشيد.

از قضا شيطان اعظم داشت از آن حدود مي گذشت و تا چشمش به كچل افتاد, از تعجب انگشت به دهان ماند, با خود گفت «جل الخالق! اين ديگر چه جور شیطونکي است كه توي اين بر و بيابان و زير آن همه باران رخت هايش خشك خشك مانده و نم برنداشته.»

بعد, يواش يواش رفت جلو و به كچل گفت «خسته نباشي گاوبان!»

كچل گفت «قربان شما! عزت زياد.»

شيطان اعظم گفت «من كه شيطان اعظم دربارم همه جانم خيس خالي شده, آن وقت تو در اين بيابان كه هيچ سرپناهي هم پيدا نمي شود كجا بودي كه رخت هايت نم برنداشته؟»

كچل گفت «افسوني بلدم كه اين جور وقت ها نمي گذارد خيس شوم.»

شيطان اعظم گفت «به من هم ياد بده.»

كچل گفت «همين طور مفت كالذي كه نمي شود افسونم را به تو ياد بدهم.»

شيطان اعظم التماس كنان به پاي كچل افتاد كه «افسونت را به من ياد بده. در عوضش من هم افسون مخصوص ارباب رو يادت مي دهم كه خيلي به دردت بخورد.»

كچل گفت «به شرطي كه تو اول افسون ارباب را بگويي تا دلم قرص شود كلك ملكي در كار نيست.»

شيطان اعظم گفت «قبول است! وقتي گاوها چموش شدند و به هاي و هويت گوش ندادند, چهار بار به چپ, سه بار به راست, دو بار به زمين و يك بار به آسمان فوت كن و تند بگو گره بند و ديگر كاريت نباشد؛ چون با همين يك كلمه هر موجودي سرجايش ميخكوب مي شود و نمي تواند جم بخورد. هر وقت هم كه خواستي دوباره راه بيفتند, همان طور فوت كن و بگو گره كش. خلاصه با اين افسون كارت مثل آب خوردن راحت مي شود و مجبور نيستي صبح تا شب از پي گاوها سگدو بزني.»

كچل گفت «من هم الان افسونم را يادت مي دهم.»

و رفت ديگچه را آورد نشان شيطان اعظم داد و گفت «اين هم از افسون من! وقتي باران مي گيرد, رخت هايم را مي كنم و مي گذارم توي اين. بعد, ديگچه را وارونه مي كنم و مي نشينم رويش. باران كه بند آمد رخت هايم را درمي آورم و مي پوشم.»

شيطان اعظم آه سردي از سينه بيرون داد. با خودش گفت «اي خاك بر سر من كه با همه شيطنتم از يك كچل گاوبان رودست خوردم و به جاي چنين كار ساده اي افسون اربابم رو يادش دادم.»

و خجالت زده سرش را انداخت زير, راهش را گرفت و رفت و حتي برنگشت به پشت سرش نگاهي بيندازد.

از آن روز به بعد, كچل به كمك افسون ارباب كه از شيطان اعظم ياد گرفته بود خيلي بي دردسر گاوباني مي كرد و مراقب بود كسي از رازش سر درنياورد.

يك روز عصر كچل داشت گاوها را از صحرا بر مي گرداند كه يك دفعه صداي دهل و سرنا رفت به هوا, از مردي پرسيد «چه خبر شده؟»

مرد كركر خنديد و گفت «مگر نمي داني؟ امشب مي خواهند نامزدت را ببرند خانة شوهر.»

كچل گفت «تا قسمت چه باشد!»

بعد گاوهاي مردم را برد يكي يكي در خانة صاحبشان تحويل داد و رفت سر و وضعش را طوري عوض كرد كه هيچ كس نتواند او را بشناسد و تند خودش را به مجلس عروسي رساند و در لابه لاي مهمان ها نشست.

آخر شب كه عروس و داماد را به حجله بردند, كچل دزدكي خودش را به حجله رساند و پشت پرده قايم شد. همين كه داماد شروع كرد به حرف هاي عاشقانه زدن و دست انداخت گردن عروس, كچل به چپ و راست و زمين و آسمان فوت كرد و آهسته گفت گره بند؛ و آن دو تا را مثل آهن و آهنربا به هم چسباند؛ طوري كه ديگر نتوانستند از جايشان جم بخورند.

صبح پا تختي كه در و همسايه ها رفتند سراغ عروس و داماد, فهميدند كه عروس و داماد هنوز از حجله نيامده اند بيرون و همه نگران حال آن ها هستند و دارند با هم مشورت مي كنند كه براي حل اين مشكل چه بكنند و چه نكنند.

آخر سر ساقدوش گفت «اينكه اين همه جر و بحث لازم ندارد, من الان مي روم توي حجله ببينم چه خبر است.» و بلند شد رفت به حجله و تا چشمش به عروس و داماد افتاد نزديك بود از تعجب شاخ دربياورد؛ چون ديد عروس و داماد دست در گردن هم خشكشان زده و مثل دو تا مجسمه سرپا ايستاده اند و تكان نمي خورند.

ساقدوش چند دفعه اهم و اوهوم كرد؛ و وقتي جوابي نشنيد, بناي آه و ناله و داد و فرياد را گذاشت. فاميل هاي عروس و داماد كه پشت در حجله منتظر بودند, يك دفعه ريختند توي حجله و تا فهميدند عروس و داماد به هم چسبيده اند, دست در بازوي عروس و داماد انداختند و شروع كردند به زور زدن.

كچل كه از پشت پرده اوضاع را زير نظر داشت, اين ور و آن ور فوت كرد و آهسته گفت گره بند؛ و همه را به هم چسباند.

بگذريم! كچل هر كه را كه به كمك آمد, با همان افسون به هم چسباند؛ طوري كه ديگر كسي جرئت نكرد قدم جلو بگذارد. و خيلي ها هم از ترس فرار كردند كه مبادا بلايي به سرشان بيايد.

طولي نكشيد كه خبر چسبيدن عروس و داماد و فك و فاميلش دهان به دهان چرخيد و به گوش همه مردم اون دهات و حتی به گوش همه شیطونک های دربار رسيد.

تمام حكيمان و بزرگان دربار جمع شدند و هر چه فكر كردند راهي براي جدا كردن آن ها پيدا نكردند. آخر سر مردي گفت «درقصر ارباب شیطونک ماده پیری را مي شناسد كه هر كاري از دستش برمي آيد و تا حالا هزار درد بي درمان را درمان كرده است؛ و گره اين كار هم به دست كسي غير از او باز نمي شود.»

هنوز حرف مرد تمام نشده بود كه الاغي را جل كردند و افسارش را دادند به دست او و گفتند «خدا پدرت را بيامرزد؛ تند برو و شیطونک پیر را وردار بيار اينجا, بلكه براي اين مشكل چاره اي پيدا كند.»

عصر همان روز خبر آوردند كه شیطونک پیر دارد مي آيد و مردم جلو خانه داماد جمع شدند كه ببينند آخر عاقبت اين ماجرا به كجا مي كشد. كچل وقتي از اين قضيه مطلع شد, بي سر و صدا از پشت پرده درآمد و رفت جلو در و گوشه اي ايستاد به تماشا.

مردي كه به دنبال شیطونک پیر رفته بود, با خوشحالي از لا به لاي جمعيت براي الاغي كه شیطونک پیر سوارش بود راه باز كرد, آمد جلو و دم در نگه داشت.

شیطونک پیر به مرد گفت «ننه جان! خدا عمرت بده كمكم كن بيام پايين.»

مرد تا دست شیطونک پیر را گرفت كه از الاغ پياده اش كند, كچل به چپ و راست و پايين و بالا فوت كرد و آهسته گفت گره بند, كه مرد, الاغ و شیطونک پیر درجا خشكشان زد. مردم از ترسشان عقب عقب رفتند و از دور مشغول شدند به تماشاي شیطونک پیر كه بين زمين و هوا خشكش زده و فرصت نكرده بود يك لنگش را از روي الاغ پايين بياورد.

 

خلاصه! چند شب و چند روز همه فكر و ذكر مردم اون دهات دربار اين بود كه براي بلايي كه به سرشان آمده بود راه حلي پيدا كنند؛ تا اينكه مردي گفت «غلط نكنم اين دردسر را كچل گاوچران راه انداخته. برويد و او را هر كجا كه هست پيدا كنيد و بياوريد اينجا.»

مردم رفتند و گشتند و كچل را پيدا كردند و آوردند.

                                                        

مرد به كچل گفت «اي كچل! اين همه بلا را تو به سر ما آورده اي؛ بيا اين ها را از هم جدا كن و به صورت اول برگردان؛ ما هم در عوض دست نامزدت را مي گذاريم توي دست تو.»

كچل گفت «اگر همه تان قسم مي خوريد كه بعداً زير حرفتان نزنيد, من حرفي ندارم.»

آن وقت همه قسم خوردند و كچل را بردند دم حجله و خودشان از او فاصله گرفتند. كچل به چهار طرفش فوت كرد و زير لب گفت گره كش و همه را از هم جدا كرد.

پدر دختر وقتي ديد همه چيز به حال عادي برگشت, دست دخترش را گرفت در دست كچل گذاشت و گفت «ان شاءالله به پاي هم پير شويد. اين دختر از اولش قسمت تو بود و ما نمي دانستيم!»                               

قصة ما به سر(ته) رسيد


             توسط:حمـ ـیده جغله دخـ ـتر لوس بابا


جدا خیلی با حال بودا ولی یه چیز بگم؟

بله ولی لطفا" از یه دونه بیشتر نشه ها(شماره میزنم)

۱.چرا این کچله همون بار اول که گفتن تو بودی قبول کرد ؟

چون میخواست زودتر به زنش برسه .نمیخواست قایم ... بازی کنه که

۲.چرا چیشمش دنبال زن مردم بود ؟
خب حتما" کچل خیلی بدی بوده .ایشالله چیشمش از حدقه بزنه بیرونخوبه؟

۳.اصلا واسه چی پاشد رف تو حجله ؟!
زشته اخه ؟ 

آخه میخواست افسون ارباب رو بخونه

تازه این خوبه اگه من بجای کچل بودم اول کار نمیرفتم.میذاشتم یه ذره بگذره وسط کار میرفتم تو حجله عروس و دوماد بیچاره همونجا خشکشون میزد دیگه نیازی به افسون ارباب هم نبود


۴. این کچله عجب چوپون با کلاسیه !این دماغشو بره عمل کنه با کلاس تر میشه ها 

آره تازه میتونه بره مو هم بکاره دیگه میشه یه کچل خیلی خوشتیپ(تو کچلا تک میشه)

 وب سایت  

سوال دیگه ای نیس؟؟؟؟؟؟؟؟

-------------------------------------

       توسط:شهلا

تو اين داستانا رو از كجا مياري؟

وب سایت 

از جاهای خوب خوب


و اینم یه شعره خیلی قشنگ از یکی از دوستان برای ارباب

البته لازم به توضیحه که ارباب نیازی به ماشین نداره چون هرجا بخواد بره تو یه چشم به هم زدن میتونه بره

        توسط:مهدی شعبانی پور

ما که رفتیم دربار
بیا و دست از این بچه بازیا بردار

ندیدیم اربابی به بزرگی تو
آقا بیا و ماشینت رو بزن به کنار
حال شعر رو داشته باش

بیا و یه دسته گل برای ما بیار

+ حکاکی شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 21:24  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
آره دیگه.امروز ترجمه شعر ساکرامنت رو  گذاشتم(اونایی هم که از هیم خوششون نمیاد هم شعر رو بخونند چون قشنگه).البته قبلا" فکر کنم که ۲ بار شعر انگلیسیشو گذاشته بودم حالا این دفعه هم شعرشو میذارم تو ادامه مطلب هر کی میخواد بره ببینه

 

                                                                The name: Sacrament

                                              Translated by Evils Sultan

                         

نشانه

صدای نفسهایت را از فاصله های دور میشنوم

نوازشهایت را بسیار نزدیک و واقعی حس میکنم

در حالی که میدانم کلیسای من از طلا و نقره ساخته نشده

و دروغ های فخر امیزش فراتر از تصمیمات و افکار ارواح است

ولی فرمانهای خداییش از دلداری و محبت است

تو میدانی که رویای مقدسمون از بین نخواهد رفت

ولی جایگاهش بسیار سست است

نشانه عشق.این نشانه گرم حقیقت داره

این نشانه تو هستی

صدای گریه هایت را از فاصله های دور میشنوم

مزه اشک هایت را میچشم گویا تو بسیار نزدیک من هستی

در حالی که میدونم پرستش های اندک من برای شفاعت کافی نیست

آه.این زخم های قدیمی بسیار عظیم و عمیق هستند

و این افشای حقیقت از نفرت و ترس است

تو میدانی که رویای مقدسمون از بین نخواهد رفت

ولی جایگاهش بسیار سست است

نشانه عشق.این نشانه گرم حقیقت داره

این نشانه تو هستی

                     


ادامه مطلب
+ حکاکی شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 0:47  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
                                             امشب زمین و آسمان نور باران است     

                                                       

میلاد پیامبر گرامی اسلام

و

 امام جعفر صادق علیه السلام

 مبارک

 

حضرت رسول اکرم (ص) فرمودند:

از لجاجت بپرهیز كه آغاز آن نادانی و فرجامش پشیمانی است.

(تحف العقول، ص14)

خداوند شخص آسانگیر نرمخو را دوست دارد .

(كنز العمال ، ج 3 ، ص 3)

  

امام صادق(ع) فرمود:


کسی که بین خود و خدایش را اصلاح کند

خداوند بین او

و مردم را اصلاح می کند

(جهاد النفس ح 355)

سه چیز است كه در هـر كه بـاشـد آقـا و سـرور است: خشـم فـرو خـوردن ،

گذشت از بدكـردار، كمك و صله رحـم بـا جـان و مـال.

                    (تحف العقول، ص 317)

                   برترین عبادت پاکدامنی ا ست

                   (جهاد النفس، ح 211)

          

 آره دیگه

عرض کنم به حضور انور شما

بالاخره منم یه تصمیماتی گرفتم                                           

دیگه از شنبه میخوام برم دانشگاه ببینم دنیا دست کیه                          

میخوام دیگه تنبلی رو بذارم کنار عین یه ارباب عاقل و باقل به کارام برسم               

راستی گفتم که دیگه غلط املایی نمیگیرم؟از این به بعد که میاید دربار ما راحت باشید (البته بعضیا دیگه خیلی احساس راحتی کردند )                                                      

حوصلم سر رفته بود گفتم یه ذره به کامنتاتون جواب بدم.خیلی وقتم بود  اینکارو که خیلی دوسش دارم رو بنا به دلایلی انجام نداده بودم تو روحیم تاثیر گذاشته بود                                     

داشتم دپرس میشدم                                                      

دفعه پیش که فهمیدین چی شد ؟نفهمیدین؟                                   

از طرف اتحادیه فیلتر کنندگان دربار اومدند جواب به نظرای ارباب رو  فیلتر کردند           

حالا دیگه بماند ولی این دفعه سعی کردم درست جواب بدم که دیگه از اون اتفاقا نیفته  

من دیگه حال ندارم بیام بهتون خبر بدم صبح یه بار خبر دادم دیگه                      

هرکی اومد به بقیه هم خبر بده

ایشالله دفعه بعد جبران میکنم

حالا اینجا رو داشته باشین:

                                 

 این قضیه از جایی شروع شد که ما گفتیم هیشکی واس ما اربابا شعر نمیگه همه واس آدما شعر میگند

  توسط:زینب
خیلی شجاعی ارباب.

داداش به این شجاعی تا حالا کی داشته ببخشین ارباب به این شجاعی کی داشته

خیلی با حالی هیشکی مثه ما ارباب نداره نمی تونه بیاره

 وب سایت   

ایول
کلی کیف کردم شعرتو خوندم
بالاخره یکی پیدا شد واس ارباب شعر بگه
اسمت تو کتاب تاریخ دربار شیاطین به عنوان اولین شاعر ارباب ها ثبت میشه و آیندگان(شیطونک هایی که بعدا" به دنیا میاند)از تو به نیکی یاد خواهند کرد و تو کتاب هاشون شعر تو رو میخونند

                               

بقیه نظر ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ حکاکی شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 11:59  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 

ظهر یک روز سردزمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در پاکت نامه ای رادید که نه تمبری داشت و نه مهراداره پست روی آن بود  فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود او با تعجب پاکت را باز کرد ونامه داخل آن را خواند:
امیلی عزیز:
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم
باعشق خدا
امیلی همان طور که بادست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت با خود فکرکرد که چرا خدا می خواهد او راملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت من که چیزی برای پذیرایی ندارم پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5 دلارو 40 سنت داشت بااین حال به سمت فروشگاه بیرون آمد برف به شدت در حال بارش بود و اوعجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند
در راه برگشت زن و مرد فقیری به امیلی گفتند خانم ما خانه و پولی نداریم بسیار سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان دارد به ما کمکی کنید ؟
امیلی جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام مرد گفت بسیار خوب خانم متشکرم و بعد دستش را روی شانه ی همسر گذاشت وبه حرکت ادامه دادند همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد به سرعت دنبال آنها دوید آقا خانم خواهش می کنم صبر کنید وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملافاتش بیاید واو دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت همان طور که در را باز می کرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد
امیلی عزیز
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
با عشق خدا

 خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد

                                   

                         majid-him

+ حکاکی شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 6:31  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 

مرد جوون : ببخشين آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟
پيرمرد : معلومه كه نه !
جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست ميدی ؟ !
پيرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم !
جوون : ميشه بگی چطور همچين چيزی ممكنه ؟ !
پيرمرد : ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی !
جوون : كاملا" امكانش هست !
پيرمرد : ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی !
جوون : كاملا" امكان داره !
پيرمرد : يه روز ممكنه تو بيای به خونه ی من و بگی كه فقط داشتی از اينجا رد ميشدی و اومدی كه يه سر به من بزنی! بعد من ممكنه از روی تعارف تو رو به يه فنجون چايی دعوت كنم ! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم برای خوردن چايی بيای خونه ی من و بپرسی كه اين چايی رو كی درست كرده ؟ !

جوون : ممكنه !
پيرمرد : بعد من بهت ميگم كه اين چايی رو دخترم درست كرده ! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی كنم و تو هم دختر من رو می پسندی !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد تو سعی می كنی كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كنی ! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كنی و با همديگه بيرون بريد !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من ميشی و بهش پيشنهاد ازدواج می كنی !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون برای من تعريف می كنين و از من اجازه برای ازدواج ميخواين !
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !
پيرمرد با عصبانيت : مردك ابله ! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكی مثل تو كه حتی يه ساعت مچی هم از خودش نداره در نميارم ! ! !

+ حکاکی شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 8:14  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
اربابی موهات دارن سپید میشن!
چشات دارن کور میشن!
ملکه دیگه میخواد چکار دیگه؟
میگن که ازجونت گذشتی !
میخوای بری تو اشپزی مدرکه لیسانس بگیری!
زن میخوای باشه خودم برات جور میکن!
اما واقعا کسی زنه یه شیطون میشه
نه بابا اینجا دربارست هزارتا ارزو!
ارزو هم بر پیران عیب نیست
+ حکاکی شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 11:28  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
ای اربابی دلمونو بریدی
کجا بریدی کجا بریدی
بریدی پیش شیطونکا
گفتی بهم شیطونکا
یه خورده کم فاز میزنن
یه خورده بی فاز میزنن
حالا که اربابی شدم
حالا که مهندس میکانی شدم
دستامو بالا میکشم
دستی به دربار میکشم
+ حکاکی شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 22:3  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 

ارباب شیطون بلا         نشست رو تخت اون بالا

به همه میگه اربابه       خودش میدونه تو خوابه!

ارباب بی نشونی !               مال کدوم زمونی؟

اربابا دیگه رفتند                    رفتن و اینو گفتن

خدا حافظ رعیتا                  تموم شد اون زحمتا

دنیا دیگه راحته               ارباب چه ناراحته!!!!

 

+ حکاکی شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 22:2  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
عجب درباری شده !
اربابی شاعر شده !
مهدی جون سبز فروش شده !
ابجی شیوا بیکارشده رفته شاعر شده!
زینبو بگو مخ تعطیل شده !
جیباروببین واسه پول دلشون تنگ شده !
اخه زینبو ببین واسه شعراش بی پول شده !
+ حکاکی شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 22:1  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
حالا گوش وکن
دربار و شیطونک های قلابیش اگه می خوای رعیت بشی بیا پیش
در بار اون بی ملکست خدایا بگو کجا بریم به خاستگاریش
باید که لایق باشه اون تا که ما واسش بریم جلو خونه ی داییش
دایی حالا این جا چه ربطی داره ما هم نمی دونیم والا خداییش
از حالا من دارم بهت میگم که مواظب باش تنها یه وقت نذاریش
مواظب باش شیطونکای دربار با حرفاشون یه وقت نزنن به اون نیش
گفتی باید داشته باشه یه ردی از مهرای ار بابا رو پیشا نیش
والا تو که سنت به دایناسور هاست لاقل بگو اونو چه سن می خواهیش
راستی بگو چه شکلی باشه تا من بپرسم که قشنگه اون از ابجیش
ارباب بگو چقدر می خوای بنازی برای اون تا که بشی هواییش
حالا بگو چقدر میدی مهریه بیا جلو مایه بزار تو از خویش
اگه الان دربارتون بی پوله طوری که نیست گرو بزارواسش ریش
هر چند که فکر کنم اونم نداری لاقل خودت بیا بزار یه پا پیش
آره باید براش کنار بزاری یه قسمتی از دربارو پیشاپیش
حالا که اینو گفتم شدی ساکت! از حرف من دلخور شدی کم و بیش؟
دیگه داره حوصله ام سر میره بگو یه چیز اصن اونو میخواهیش
برو بابا تو که دیگه حال نداری ملکه رو واس چه کار دیگه میخواهیش
اصن همون بهتر که باشی تنها با اون شیطونکای 666
 اگه می خوای خوشبخت شی اینقدر دل شیوا جونو نکن ریش


خوننده گرامی به علت اینکه ارباب به کلمه قلابی و از این حرفا سادیسم داره و ممکنه بعدا واسم عواقب بدی داشته باشه لطفا در مصراع اول به جای کلمه< قلابیش> از کلمه <حسابیش> استفاده کن بلکه ارباب از من بگذره با تشکر قابلی نداشت وشه 100 تومن (100000)

+ حکاکی شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 22:0  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 

چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 ساعت: 10:0


اربابی هستی ببینی !

که چشام تار شده !

واسه دلتنگ شدنته قده مهتابه شده !

اربابی هستی ببینی !

که دلم تنگ شده !

واسه دیدار دوباره یه کمی الک زده !

اربابی هستی ببینی !

حسودا زیاد شدن !

همشون توی دربار دارن زیراب میزنن!

اربابی هستی ببینی !

که یه روز شاعر بودم !

قده یه اسمونه دریا برات شاد بودم !

اربابی هستی ببینی !

توی دربار حرف از ماشین زدن!

اربابی کجای ببینی !

همه دلسوز شدن !

اربابی کجای ببینی !

یکی شاعر شده !

اون یکی رفته توفازشه یه کمی مست شده !

اربابی کجای ببینی !

همه شاعر شدن !

اربابی کجای ببینی !

یکی از کلبه میگه!

اون یکی از شیطونک میگه !

اون یکی حسابه جاری میکشه !

خلاصه اربابی فضا فضایه ساده نیست!

انگار برایه شعر گفتن هوا یه کم اماده نیست!

مجید جو گیر شدم چه شعری گفتم دیدیم داداش مهدی گفته بخدا همین جوری هرچی به زبونم اومد نوشتم اگه جایش غلط داشت ببخش.
+ حکاکی شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 22:0  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
اینو بدون که کسی که خودش رو بالا میگیره ،مثل یه طبل میمونه که خیلی بزرگه،اما توش خالیه که فقط صدایی داره اما تاثیری نداره!
حالا دیگه این بحثا رو بذار کنار!
ناسلامتی من و تو دوستیم!
رفیق من ارباب خوب قصه!
بیا دلم شد قد یه پسته!
هیچکی نمی فهمه چه دردی دارم!
چهره ی ارباب رو دوست میدارم!
مجنونم و دل زده از شیطونکها!
خیلی دلم گرفته ااز رعیتها!
نمونده از شاعریام نشونی!
پیر شدم تو خودت خوب میدونی!
تنها تویی ارباب بی غرور!
با اون شیطونکهای بی شعور!
توی دربارت فرشته نیست!
از ترس میشه شلوارا خیست!
اگرچه هیچکس نیومد سری به دربارت نزد!
اما تو هم ارباب باش!طاقت بیار و مرد باش!
صدای سازت همه جا پر شده!
هرکی شنیده پاشده ،اومده!
اما خودت پرشدی از سیاهی!
هیچی ازت نمونده جز اربابی!
اربابی که با رعیتاش مهربونه!
توی دنیا هست این ارباب نمونه!
دیگه بسته!
+ حکاکی شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 21:59  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 

پنجشنبه 30 فروردین1386 ساعت: 10:6
سلام .گفتم بیام نگن چه بی وفاست

خوب اومدم ................................

میدونم خوبی بازم خدا روشکر .............. به من سرنمیزنی خوشحالییییییییییی؟؟؟؟

مرا بر ململ چشمانت بیاویز که من قندیل معبدهای دردم.

اینم مال ارباب از طرفه شاعر دل شکسته



ارباب که نیستی تا ببینی گریه های هرشب من

بی وجود اربابیه تو چه عجیبه گریه کردن

ارباب که نیستی تا ببینی آسمون شکسته

جاده تا صبح قیامت من واین پاهای خسته


+ حکاکی شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 21:58  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
پنجشنبه 30 فروردین1386 ساعت: 14:8
میگم انگار این آبجی زینب دوست داره با ما مسابقه بده!
هرچند ما میباخیم ،اما از مسابقه کنار نمی کشیم!
اربابی هست و دربار گلش!
اربابی هست و این شیطونک های خلش!
اربابی میگی و اربابی میشنوی!
با دیدن دربار هوش را از یاد میبری!
ارباب اعظمش هست آقا مجید!
ما که دیدیم و عقل از سرمون پرید!
این ارباب داره یه عالمه رعیت!
تو وبلاگش فحش نده بی تربیت!
حالا هرچند زینب خانومی به قشنگی شعر شما نمیشه،ولی برای
خداییش ما پیشنهادهای سنگین بهمون شد ولی گفتیم هیجا مثل اینجا صفا و صمیمیت نداره ،ارباب به این خوبی نداره و نمیتونه بیاره!
+ حکاکی شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 21:57  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 

شنبه 1 اردیبهشت1386 ساعت: 13:19
سلام اربابی!
میگم بازم حال و هوای شاعری زد به سرم!
ولی بهآبجی زینب بگو که ما خیلی کوچکتر از این حرفاییم که بخوایم جای شما رو بگیریم.!
به قول معرو ما کتکخور فیلمیس هستیم که شما نقش اولشو بازی میکنیین!
در آن زمانه های دور!
دیدم اربابی به بزرگی نور!
رفتم پیش او بازحمت و به زور!
گفتم که ای ارباب کچل و کور(چون قافیه کم آوردم مجبور شدم بهت فحش بدم)
لطف و کرمت را شامل ما بکن!
پول شعرهایمان را نزد ما رها بکن!
گفت که اگر ندهم چه میکنی!؟؟
گفتم هیچ،تو از خاندان رستمی!
چون از من خوشش آمده بود!
رها کرد پولهایش نزد ما زود،زود!
گفتم که به راستی هستی تو ارباب مجید!
نداری در سر هیچ فکر پلید!
سپس نصف پولش را برداشتم!
نصق دیگرش را روی اسب او گذاشتم!(حالا خودت میتونی هرجا که خواستی 3سوت بری،مالتو چه طور میبری)
گفتم که ای ارباب ،برو به دربار!
وبرای من یک کاسه ماست بیار!
گفت که تو از من فقط این را میخواهی؟
گفتم که فدایت بشوم الهی!
این کاسه ماست دارد ارزش بسیار!
که ما نمکگیر شدیم از قرار!
برای تو گوییم شعرهای فراوان!
مهر تو هرگز نرود از یادمان!
شعر رو حال کردی!
بابا کمکم یه دیوان میدم بیرون به اسم شعرهایی در محضر ارباب!
البته اربابی به زینب خانومی بگو که ما خیلی کوچکیم،ولی تا اینجا توی مسابقه ما بردیم!
+ حکاکی شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 21:56  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 


شنبه 1 اردیبهشت1386 ساعت: 20:15

وای این اقا مهدی منو کشته چه شعرای میگه ای ول خوشم اومد افرین خدایش بامزه بوداااااااااااااا

اق مهدیه سبزیه فروش سبزیتو جای دیگه بفروش !

بابا دربار میگن جای دلای عاشق نه جای سبزی قورمه!

اق مهدیه سبزیه فروش تموم شده سبزیاتون!

ارباب حسابش بسته شد!

اق مهدیه سبزی فروش سبزیتو برداررو ببر!

انگار خریدار نداره !

مجید بخدا ازخنده ترکیدم چی گفتم اگه بفهمه بهش گفتم سبزی فروش کلمو میکنه
 
+ حکاکی شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 21:55  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
اومدم به کلبتون انگاری شیطونکا هوای رفتن زدسرشون

اومدم بگم دلم گرفت اومدم بگم دلم گرفت واسه شاد کردنش به کلبه ارباب اومدم

اومدم بگم برم اربابی دوست داریم

اومدم بگم برم جای شاعر وسط شیطونکا خیلی وقت خالی نیست

اومدم بگم برم اربابی دلش قشنگه قد یه قناری

اومدم بگم برم گرچه ما یه روز میریم

اومدم بگم برم همگی قدر همه کم ندونین

اومدم بگم برم وقتی یه کم دلت گرفت

بیایو دلتو رو بسپارو به کلبه

بیایو با شیطونکا یه کمی همبازی شو

اومدم بگم برم اپ کن

ببخشین خوش مزه گیری دراوردم عجب شاعر بی مزه ی داری ارباب اه

خودم گفتم تا بقیه نگن.
+ حکاکی شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 21:54  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
خیلی شجاعی ارباب.

داداش به این شجاعی تا حالا کی داشته ببخشین ارباب به این شجاعی کی داشته

خیلی با حالی هیشکی مثه ما ارباب نداره نمی تونه بیاره

+ حکاکی شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 21:53  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
ما که رفتیم دربار
بیا و دست از این بچه بازیا بردار(منظورم قهر کردنه)
ندیدیم اربابی به بزرگی تو
آقا بیا و ماشینت رو بزن به کنار
حال شعر رو داشته باش
بیا و یه دسته گل برای ما بیار
نه خداییش شعرو حال کردی؟
خودم کفبر شدم!
بابا ما هم یه پا شاعریم خبر نداشتیم
امیدوارم که از دست من ناراحت نباشی!
 
+ حکاکی شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 21:52  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
 
جمعه 17 فروردين1386 ساعت: 15:28


این بیتو حال کن :

گر میخواهی دلت را شاد ببینی

سری به کلبه ی ارباب بزنننننننن

ببخش که گفتم کلبه میبایست بگ دربار . خوب چه کنم شعر یه مرتبه مییاد به ذهن
+ حکاکی شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 21:52  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
سلام به همه دوستای گلم

اومدم فقط این عید باستانی وآغاز فصل بهار و سال جدید(سال کوروش کبیر)رو به همتون تبریک بگم

اینم یه گل خوشگل و معطر شده .تقدیم به شما

                                                

حالا شیطونک های دربار هم اومدند اینجا میخواند این عید رو بهتون تبریک بگند

                              eideton mobarak

 البته اینا هم دارند سعیشونو میکنند که عید رو تبریک بگند.ولی مهم نیت پاکشونه

شما ازشون این تبریک رو قبول کنید.عیدی هم یادتون نره بهشون بدی

اینم تصمیماتم تو سال جدید.همون تابلو قبلیست یه مدت گم شده بود!!!(از دست این شیطونکا)الان گذاشتمش اینجا که دم دستم باشه

                                                    

+ حکاکی شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 5:7  با چنگال های تیز ارباب شیاطین |