تبليغاتX
๑۩۞ ارباب شیاطین ۞۩๑

              

 سلام

امروز میخوام قضیه زندگی ملکه قبل از ازدواج با ارباب و موقع ازدواجش رو براتون تعریف کنم.خوب گوش بدین:

يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله ملکه بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
ملکه با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنيش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره ملکه از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت ملکه پارکت ها رو طي کشيدي؟ ملکه لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ ملکه ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ ملکه هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) .

 يه روز اربابی که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... اربابی : من ملکه مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه ملکه گرفتنت چيه؟......... اربابی : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر ميشم  ..... مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... اربابی : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي ملکه ای دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه اربابی ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم که بیان دربار، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، اربابی گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي یه ارباب واقعی بشي ؟

روز مهموني فرا رسيد ، ملکه  و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما ملکه  ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس . صغرا خانم حسود چشم در اومده ملکه رو با خودش نبرد ، ملکه کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه شیطونک تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....ملکه گفت : سلام....... شیطونک : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... ملکه  : نه واسه خودم مي گيرم .......شیطونک : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... ملکه : آرزو مي کنم که به مهمونيه ارباب شیاطین برم ...... شیطونک : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ ملکه  : چشم ميرم ، خداحافظ ...... شیطونک : خداحافظ ....

ملکه  پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. ملکه  نا اميد گوشي رو گذاشت و به شیطونک گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ شیطونک گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، شیطونک گفت بيا سوار اين شو برو ، ملکه گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم ميره اگه سوار اين بشم . ملکه گفت : يه آناناس اونجاست شیطونک جون ، به دردت مي خوره؟ .... شیطونک : بعله .....ملکه : پس مبارکه انشاالله . خلاصه شیطونک چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. شیطونک به ملکه گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... ملکه : نه ندارم ........ شیطونک : بميري تو ، چرا نداري؟..... ملکه : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... شیطونک : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. شیطونک با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه . ملکه گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم ..... شیطونک : چرا نميري؟........ ملکه : آبروم مي ره....... شیطونک : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... ملکه : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت دربار شیاطین.

                                          darbare shayatin

وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر اربابی رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير اربابی چشمش به ملکه افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . ملکه هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به اربابی نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : اربابیه ملوسم منو مي گيري ؟....... اربابی : اول بگو شماره پات چنده ؟........ ملکه : 37 ....... اربابی در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي ملکه ام 37 باشه.

                                     arbabi va malake

خلاصه اربابی ملکه رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي رعیت های هميشه آن لاين ، من و ملکه مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ...ملکه اربابی رو ببوس يالا ... ملکه هم در کمال وقاحت اربابی رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و هنوزم بعد از گذشت سالها مرض قند داره) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم در دربار زندگي کردند و ۷ تا پسر به دنيا آوردند .

اینم یه شعر به افتخار ملکه!!!

ملکه ای دارم ، فلك تايش نديده               زدستش هوش وعقل من رمیده
ز رُخسارش نگو رحمت به شادي             زرفتارش دل و قلبم دريده

همه در خواب و در خرناس باشد              كه از خرناس او خوابم پريده

اگر صد من عسل ريزي به رويش            نشايد خوردنش اين ورپريده

مرتب چشم او دنبال چيزي است               چه پررّويي بوُد اين چشم دريده
همه در فكر غيبت يا كه تهمت                 ازاين كارش جهنم را خريده

بگيرد او زمن ايراد بسيار                      نباشد فكر من اين خيرنديده

اگر با او رَوم اندر خيابان                      طلا چون ديد پاها يش سُريده

زبس ولخرج باشد تحفۀ هند                   به زیر قرض ها پشتم خمیده

به شعرآورد حال و روز بنده                   چوخواندم شد روان اشكم زديده

 
مانا
اگه دستم بهت برسه خفت میکنم.
 
ــ ای بی ادب!
دلت میاد؟                                                          
 
ــ چرا دلم نیاد؟ یه جماعت وبلاگ نویس رو از دستت راحت میکنم.
 
صبا
دیدی مانا چه هیولاییه
ــ آره                                                              
صد رحمت به هیولا                                                   
 
 
ابلهی که همه چیز میدانست !
فکر کنم سوسک بشم !!
ــ یعنی میخوای بگی تا الان سوسک نبودی؟
 
 
 
 بامرام
کیلویی آپ میکنی؟
ــ آره                                                                 
چند کیلو میخوای؟
بکِشَم؟                                                              
 
 
 
سودا
چه خوب شد داستان آشنایتونو تعریف کردی آخه من همیشه فکر می کردم ملکه رو از تو لپ لپ پیدا کردی
ــ مگه لپ لپ ملکه هم داره؟
 
ــ خیلیا از لپ لپ خیلی چیزا در میارن..
اسباب بازی
عروسک
کیف
یو یو
شوهر
ملکه
پادشاه
رییس جمهور....
ــ جدی؟من نمیدونستم.                                                 
الان میرم چندتا لپ لپ بخرم                                                 
البته ما شانس نداریم.وقتی بازش کنیم از توش واسمون شوهر بیرون میاد                      
 
 
صبا
اربابی تو خواب نداری؟ 
 
ــ نه .میخوای چیکار؟                                                    
از کجا میشه تهیه اش کرد؟                                                  
 
+ حکاکی شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 1:17  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
سلام
این مطلب رو دوست خوبم نوشته و واس دربار فرستاده
با تشکر فراوان از ایشون به خاطر زحمت زیادی که کشیدند.:
 
ابن بابويه به سند معتبر از سالم روایت كرده كه امام صادق(ع) فرمودند: ... ای سالم
 
هرکه يك روز آخر اين ماه روزه بدارد خدا اورا ايمن گرداند از شدّت سكرات قبر واز هول
 
بعد از مرگ واز عذاب قبر، وهركه دو روز از آخر اين ماه را روزه دارد بر صراط به آساني
 
بگذرد، و هركه سه روز از آخر اين ماه را روزه دارد ايمن گردد از ترس بزرگ روز قيامت و
 
از شدّت ها و هول هاي آن روز و برات بیزاري از آتش جهنم به او عطا كنند .وبدان كه
 
از براي روزه ماه جب فضيلت بسيار وارد شده است.
 
روز هاي ماه رجب همه خوبه و اعمالي هم داره ولي الان من ميخوام راجع به اولين
 
شب جمعه ي ماه رجب كه بهش ليلة الرغائب ميگن بگم:

اين روز اعمالي وارد شده با فضيلت بسيار كه بسبب اونها گناهان زيادي آمرزيده
 
ميشه.
يه نماز داره كه اگه بخوني وقتي شب اول قبرت شد خدا ثواب اون نماز رو به صورت
 
يك ملك يا چيزه ديگه اي كه بسيار زيبا و گشاده رو و خوش زبان به به سوي تو
 
ميفرسته گه ميگه: اي حبيب من بشارت باد تورا كه نجات يافتي از هر شدّت و 
 
سختي ، بعد ميگي:تو كيستي ؟ به خدا سوگند كه من رويي بهتر از روي تو نديده و
 
كلامي شيرينتر از كلام تو نشنيده ام و بويي بهتر از بوي تو نبوييده ام، گويد: من ثواب
 
آن نماز هستم كه در فلان شب از فلان ماه ار فلان سال بجاي آوردي ، آمدم امشب
 
به نزد تو تا حق تو را ادا كنم و مونس تنهايي تو باشم و وحشت را از تو بردارم، و
 
چون در صور دميده شود من سايه بر سر تو خواهم افكند در عرصه ي قيامت، پس
 
خوشحال باش كه خير از تو معدوم نخواهد شد هرگز.
 
حالا اون نمازه و اعمالش این جوريه:

اولين 5 شنبه ماه رجب رو روزه ميگيري و وقتي شب جمعه داخل شد بين نماز مغرب
 
و عشاء دوازده تا نماز 2ركعتي مي خواني كه تو هر ركعتش يه بار حمد و سه بار
 
 انّا انْ‍‍زَلناهُ و دوازده بار قُل هُوَ اللهُ اَحَدُ مي خوني وقتي نمازات تموم شد هفتاد يار
 
بگو : اَللهُمََََََّ صَلّ عَلي مُحَمََََََََََََِّدٍ النَََََََََّبيِ الْاُمّيِ وَ عَلي الِهِ (وَ الِ مُحَمَّد ٍ) بعد به سجده ميري
 
و هفتاد بار ميگي: سُبُّوحٌ قُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَ الرُّوحِ بعد از سجده پا ميشي هفتادبار
 
ميگي: رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ تَجاوَزْ عَمّا تَعْلَمُ اِنَََّكَ اَنْتَ الْعَلِيُّ الْاَعْظَمُ بعد باز به سجده
 
ميري و هفتادبار ميگي: سُبُّوحٌ قُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَ الرُّوحِ بعد حاجت خودت رو
 
مي طلبي كه انشاء الله برآورده بشه.
 
يكم زياده ولي مي ارزه.
 
 
           منبع:مفاتیح الجنان
 

 

                         حلول ماه مبارک رجب بر مومنان مبارک

 

 گر میخواهی دلت را شاد بینی¤•¤ سری به کلبه ی ارباب بزن ¤•¤•¤•¤ توسط:زینب(اولین شاعر دربار)

 

حضرت محمد (ص):

 ماه رجب ماه بزرگ خداست و ماهی در حرمت و فضیلت به آن نمی رسد و قتال با کافران در این ماه حرام است و رجب ماه خداست و شعبان ماه من است. و ماه رمضان ماه امت من است. کسی که یک روز از ماه رجب را روزه بگیرد موجب خوشنودی بزرگ خدا گردد و غضب الهی از او دور می شود و دری از درهای جهنم بر روی او بسته می شود.

 

حضرت موسی بن جعفر(ع):

هر که یک روز از ماه رجب را روزه بدارد آتش جهنم یکساله از او دور شود و هرکه سه روز از آن را روزه دارد بهشت بر او واجب می گردد.

رجب نام نهری است در بهشت از شیر سفیدتر و از عسل شیرین تر. هر که یک روز از رجب را روزه دارد البته از آن نهر خواهد آشامید.

 

حضرت صادق(ع):

حضرت رسول (ص) فرمود که ماه رجب ماه استغفار امت من است پس در این ماه بسیار طلب آمرزش کنید که خدا آمرزنده و مهربان است.

 

 

 

پس همگی دست ها را رو به آسمان بالا می بریم و از صمیم قلب می گوییم:

استفغر الله و اسئله التوبه

 

.

+ حکاکی شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 15:34  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 

سلام خوبین؟

امروز میخوام یکی از قاب عکس هایی که از ملکه تو دربار نصبه رو براتون بذارم تا ببینید:

البته این عکس در یک نما عکس ملکه پس از ازدواج نشون میده (یعنی وقتی که بطور رسمی ملکه دربار شده و با اربابی گشته ) و با کشیدن موس رو کل عکس یا select all کردن  عکس ملکه رو قبل از ازدواج میتونید ببینید(فقط آقایون توجه کنند که به چشم خواهر برادری بهش نیگا کنند...با نظر خاصی نیگا نکنندا )

                           malake darbare shayatin

خیلی تعجب نکنید!!... این از خصوصیات دربار شیاطینه که هرکس توش راه پیدا میکنه به مرور زمان جوونتر و زیبا تر میشه!!

 

+ حکاکی شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 3:26  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
سلام!!

اه این روزا چه کسل کننده است!!اینقده حوصله مان سر رفته بوداصلا حالا حالا ها قصد نداشتیم بیاپیم.اصلا یه چند بارم تصمیم گرفتیم دربار رو پاک کنیم( اَه ... تو هم که زورت به این دربارت رسیده)

ولی باز گفتیم بیایم آپ کنیم و سر به سر بروبکسِِ نت بذاریم تا یه کم حالمون جا بیاد

ابن بارم میخوام با سیستم متفاوت از گذشته به نظرها جواب بدم(تو هم کُشتی ما رو با این سیستمای الکیت)

این کیه هی میپره وسط حرف من؟؟

حتی تو این روزا قیافمم خنده دار شده( امون از دست این پشه های شیطونبلای ناقلا)

اوه.... مثل اینکه یکی یواشکی اومده تو دربار!!!!

هی آقا.... این موقع شب اومدی اینجا چیکار؟

مهدی شعبانی پور:فقط اومدم بهت بخندم!

ـــ

 اوکی...موفق باشی...شما به کارت ادامه بده مام به بقیه کارامون میرسیم!

خب...کجا بودیم؟آهان...

با سهمیه بندی بنزین چه میکنید؟یه مدت بود هرجا که میرفتیم راجع به این حرف میزدند.

پنجشنبه ای به اتفاق خانواده رفته بودیم خواستگاری.بعدهمه چی داشت خوب پیش میرفت و جور میشد که حرف مهریه پیش اومد... یهو پدر عروس گفت:مهریه دختر دسته گلم ۱۰۰۰ لیتر بنزین باشه!

منو میگین!(آخه خیلی تازگیا به بنزین حساس شدم) یهو قاطی کردمو از جام پریدم و به خانواده گفتم:بریم اینا به درد ما نمیخورن...واه واه واه.... چه پر توقع...بعدش هم این شعر رو بلند بلند خوندیمو اومدیم بیرون:

                                     دخترتون ارزونیتون     بنزین نمیدیم بهتون

                                          arbabe shayatin...hahahahaha

آره دیگه...اومدیم خونمون...با خودم گفتم هیشکی ملکه خودمون نمیشه(بی توقع و آینده نگره!)!!راستی کسی این ملکه ما رو ندیده؟!!(البته ما که میدونیم کجا رفته قایم شده)

Ħ.Ξ.Яخواننده دربار:ملکه سلام میرسونه!البته کفِش بریده که تو جاشو پیدا کردی! میگه اینجا هم از دست تو آسایش ندارم؟!(تقصیر من نیست ها!من فقط دارم نقل قول میکنم!)


سودا :تورو جون به جونت کنن درست بشو نیستی که نیستی جنست خرابه!!

ــ ! ببخشید...شما با کی هستی؟

سودا :ای پرو خیلی رو داری

ــ شما خیلی بی ادبیا !! یهو دیدی گوشاتو گرفتم حسابی پیچوندم

اق ابول خطری:تو چه کار به دختر مردم داری که دست بهش میزنی ها ها ها
تو خجالت نمیکشی صبر کن مامانت رو ببینم بهش میگم به دخترای مردم دست میزنی!

 ــ نه نه ... یه وقت نگیا!!


خب ما فیلا" حرفامون تمومید..اگه کسی سخنی...نکته ای...چیزی داره بیاد بگه تا با جواب دندان شکن ما مواجه بشه!!

صبح صادق: پس کو ؟کلی جک نوشته بودم!!

ــ خیله خب... گریه نداره که...الان بقیشونو میذارم:

ــ به اربابی توپ فوتبال نشون دادن و گفتن : اين چيه؟ اربابی کلي فکر کرد و گفت : شطرنج گردالي


ــ خبر فوري خبر فوري : اربابی يک چراغ قوه ساخته که با نور خورشيد کار مي کنه!

البته بعضیا میان به ما میگن:اربابی ناراحت نمیشی رعیتا واست جک میسازن؟
لازمه اینجا یه توضیحی عرض کنیم که اینا واس شما جُکه ...وگرنه اینا واس ارباب خاطرس!!

خب...این از این!! حالا برای اینکه ارباب این همه مهربونه و به حرف رعیتا گوش میده واسش یه کف بلند بزنید که همه دربار صداشو بشنوند

اولین بلای دربار:همین الآن انچنان کفی میزنم که در بار که سهله کل اهالی بلاگفا خبر بشن!

 


مهسا:الانه که سرمو بکوبم به این برج قلعه ی تو!

                                        nazan sareto be darbar mahsa khanoom!!!!        

ــ  ای بابا...نکن اینکارو خانم محترم!! الان یه بلایی سرت میاد...خونت میفته گردن ما ها!!

 


سر گردان:سر تو خم کن...نه هنوز به نظرم کمه...به خاک بیفت...

چه گفتی ! میدم پوستت رو بکنن توش کاه بزارن تا ابرتی بشی برای دیگران
ما خودمون شونصدتا رعیت مثل شما رو کار می کشیم اون وقت تو میی گی من اربابم
اگه تو اربابی پس ما چه هستیم

ــ به به...چشممان روشن(چه جسارتا)...این اندیشه شوم و پلید از کجا سر چشمه میگیرد!!!؟

البته من کاملا معتقدم که آرزو بر جوانان عیب نیست... ما هم در دربار شیطونک هایی رو داریم که به اربابیَت فکر میکنند... اما از قدیم گفتند:شتر در خواب بیند پنبه دانه

حتی شهید بهشتی نیز واس امثال شما سخنی رو شبیه به این جمله دارند:

" آنهایی که خواب ارباب شدن را میبینند...خدا از خواب بیدارشان کند "

و اکنون...ای جناب سرگردان!! سرت را بگردان و به سخنان بلای ما اندکی گوش فرا ده!!

بلای دربار: این جناب سرگردان که اومدن گردن کلفتی کردن....
اولآ ابرت نه و عبرت....
بعدشم....اربابی ما واقعآ اربابه....شمام اگه ادعایی داری بفرما

ــ بله حرف حساب کتاب نداره! اگه میتونی بیا جوابشو در دربار بده(جواب درست و منطقی بده ها... جواب الکی بدی معلومه کم آوردی)


از اینجا به بعد دیگه تندتر و کوتاهتر جواب میدم که زودی تموم بشه......

بلای دربار: الان یهو دماغم رو کشیدم بالا و اینجوری شدم؛:

ــ ... سریع دماغتو بکش پایین تا درست شه بیاد سرجاش که اینجوری بشی:!! 

 اصلا"ببینم!!هرکی دماغشو میکشه بالا چشاش سبز میشه...تو چرا چشات سفیده و رنگ پوستت سبز شده؟

 درست دماغتو بالا بکش دیگه!!


شیما: قالبه دربارت مزخرفه...پوسیده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه دیگه!

 ــ ای بابا ... شیما خانوم... این دربار ما رو دست کم نگیر...واس خودش کلی آثار باستانیه

 


صبا:ارباب جه بعد ز ظهر بدی بود امروز

ـــ عجب!!!خب بهش میگفتی ای بی ادب دیگه بد نباش(دقیقا همینجوری بهش بگو)


مانا:یه فکری: یه کم از دلقکت خواهش کن به جفتمون پول قرض بده .یا یه وام بگیر منم ضامن میشم بعد نصف نصف.خوب بید؟

ــ آره ایول...خیلی خوبه...اصلا" تو ضامن من بشو ... منم ضامن تو میشم... بعد که پول گرفتیم جفتمون به یه جای ناشناخته فرار میکنیم...خوبه؟

ــ این دلقکی که من میبینم اگر به دورافتاده ترین جای دنیا هم فرار کنی دنبالت میاد. فکر نکنم به این راحتی از شرش خلاص شی


Ħ.Ξ.Яاولین خواننده دربار:اوووه چه طولانیه این پست! مث اینکه خیلی حرف تو دلت مونده بوده!

ــ آره.خب شرمنده از اینکه این پست زیاد طولانی شد (دیگه تکرار نمیشه)...ولی همشو بخونیدا...نبینم کسی نخونده

فیلا"

+ حکاکی شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 23:10  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
فقط جهت خوشحالی دل اربابی بوده
و هیچ ارزش دیگری ندارد.
حالا همه با هم یک صدا
فریاد می زنیم:
اربابی دوست داریم
اربابی دوست داریم
اربابی غم نخوری
بپا زمین نخوری
اربابی تنها نمون
بیا و با ما بمون
اربابی دوست داریم
ما فقط تو رو داریم
حالا اخماتو وا کن
اینجا رو نگاه بکن
همه ی مردم نت
اومدن به دربارت
اربابی خنده بکن
غصه رو رها بکن
+ حکاکی شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 17:44  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
اینم یه شعر که یکم حالت سر جاش بیاد!
سلام من به تو ارباب قدیمی
منم همون شاعر دربار قدیمی
هنوز همون چرت و پرت گوی تو هستم!
بازم از بوی خوش دربارت مست مستم!
همه شاعرات گیچ و ملنگن!
تو قصه ها میگن اربابا مثل پلنگن!
اگه شعر نمیگم عمر تو باقی!
که اعتبار دربار تویی تو اربابی!
ازعشق و عاشقی بدش میاد این اربابی!
هرکی حرف بزنه کاری میکنه که تو خودش کنه خرابی!
اگه دربارش امروز
شده خونه دلسوز!
واسه اینه که پاکه!
هرجا باشه مثل خاکه(قابل توجه افرادی که قصد خراب کردن شاعر دربار رو دارن :منظور خاکی بودن ارباب هست)!
امیدوارم که خوشت بیاد!
اما اگه هم نیاد بهت حق میدم!

+ حکاکی شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 17:41  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
 سلام به دوستای گلم

 خوبین؟

 اول از همه میلاد بانوی دو عالم ؛ حضرت زهرا (ع) را تبریک می گم ....

 

حضرت فاطمه زهرا (س) روز بیستم جمادی الثانی سال پنجم بعثت ، در مکه بدنیا آمد ، ایشان وارث صفات بارز مادر گرامیشان خدیجه بود . در بخشش و بلند نظری وحسن تربیت وارث مادر بزرگوارش ودر سجایای ملکوتی وارث پدر بزرگوارش بود.

"خداوند از خشم فاطمه خشمگين و به سبب خشنودي او خشنود مي شود، فاطمه پاره تن من است، هر كس او را بيازارد مرا آزرده است آن كس كه با او دوستي ورزد با من دوستي ورزيده است. فاطمه قلب و روح من است، فاطمه بانوي زنان دو جهان است. "          پیامبر اکرم (ص)

همچنین روز مادر رو به همه مادرای گل () مخصوصا" مادر خودم تبریک میگم

               اگه روزی همه گل ها ماله من باشه ؛ دلم می خواد تمومش ، به پای مادرم باشه ....

 

                                                      

"ما به انسان سفارش کردیم که به پدر ومادرش نیکی کند ، مادرش او را با رنج حمل کرد وبا رنج بر زمین نهاد . "   سوره مبارکه احقاف ، آیه 15

 

خب حالا برای اینکه یه جو شاد ایجاد بشه یک شعر زیبا از آقای شاهد که برای مادر خانم گرامیَم! سروده شده رو براتون میذارم:

 

 

=========================================

...... به سبک (( صحرا صحرا دویده ام سرگردان از پی تو... علیرضا افتخاری)) بخونید.........

((ارباب شیاطینَم!)) داماد امشب منم !!
میترسم من ایخدا از دست مادر زنم !!

میترسم من ایخدا چون آیَد خونه ما !!
زبونم لال مهمون بشه نه یه روز بلکه یه ما !!

یارب چکنم چکنم لرزد تموم بدنم از دست مادر زنم !!
جونم به لبم رسیده رنگ صورتم پریده از دست مادر زنم !!

ای مادر زن حاج خانم تو رو خدا
دست بردار از کله کچل ما !!
هر سو هر جا چهرهات مقابلم !!
بیدار یا خواب لبخند تو شاملم !!

رحمی بنما بر ما گیر نده تو رو خدا ای مادر همسرم !!
نگاه نکنم چپ چپ سکته می کنم امشب ای مادر همسرم!!

دیگر افتاده ام از پا رحمی بنما !!
بشو بی خیال ما رحمی بنما !!
ای مادر زن آتش بسی بده !!
یک کم به خودت مرخصی بده !!
(( مادر زنم مادر زنم همه غمم گشته !!))
(( مادر زنم مادر زنم جهنمم گشته !!))

در آخر هم چند تا جوک زیبا که از سوی صبح صادق!! برای ارباب گفته شده رو بخونید:

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ یه روز اربابی میره نونوایی نون بخره. میبینه هیچ کسی تو صف نیست میره جلو و میگه آق شاطر 2 تا نون سنگک بده.
شاطره میگه برو تو صف.
اربابی یه نیگایی دور و برش میکنه میبینه هیچ کسی نیست میگه حتما اشتباه کرده
دوباره میگه:های شاطر دو تا سنگک به من بده
شاطر که میدونسته اربابی خنگه میخواسته اذیتش کنه میگه مگه نگفتم برو تو صف
از راه رسیدی میخوای نون بخری؟
اربابی میفهمه شاطره میخواد اذیتش کنه میره یه پاره سنگ پیدا میکنه میزنه شیشه یارو رو خورد میکنه
بعد شاطره میگه: کُره.... چرا شیشه رو شکستی؟
اربابی هم میخنده میگه: ها اق شاطر از این همه که تو صف ایستادند چرا به من گیر دادی؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ یه روز اربابی میره دم یه بستنی فروشی میگه دو تا سیخ کباب بدید(آخه تو دربار بستنی فروشیها کباب میفروشند!!)
یا رو نگاهی بهش میکنه و با خودش میگه بزار یه کم اذیتش کنم.بهش میگه برو دو تا نون بخر و بیا تا بهت بدم.
ارباب هم میره میخره و میاد.
بعد یارویه بستنی دو قولو کیم رو میزاره لای نون و چوباشو میکشه بیرون بهش میده میگه برو بخورش
خلاصه اربابی هم میره میخوره و میاد و تا میخواسته حساب کنه میگه:آقا یه وقت فکر نکنی ما خریما گوشتاش یخی بود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ یه روز اربابی مُرده بوده تو اون دنیا با رفقا داشتند قضیه مُردنشون رو تعریف میکردند
هر کسی به یه نحوی مرده بود یکی سکته کرده بود
یکی تصادف
و ....
نوبت به اربابی میرسه ازش میپرسند تو چرا ساکتی تو چطور مُردی؟
اربابی میگه انگشتم رفت زیر قطار همه با تعجب میپرسند وااااااااااا مگه میشه کسی انگشتش بره زیر قطار و بمیره؟
 
اربابی میگه اخه انگشتم تو دماغم بود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــبه اربابی میگند علی یارت.

میگه: یار خودت تیم ما تکمیله

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ یه روز اربابی زنگ میزنه خونه ملکه. باباش گوشی رو بر میداره(چون هنوز بابای ملکه نمیدونسته اینا قراره با هم ازداج کنند)اربابی هول میشه میگه: ساعت 15 و16 دقیقه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ اربابی ميخواسته يك كبريت سوخته رو روشن كنه،هرچي ميزده كبريت مادرمُرده روشن نميشده. رفيقش بهش ميگه: بابا خوب شايد كبريتش خرابه! اربابی ميگه: نه بابا، همين پنج دقيقه پيش روشن شد!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خیله خب واس فیلا" بسه!

+ حکاکی شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 16:23  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
خب , داستان تا اینجا جلو رفته بود که ارباب شیاطین از دست خینگیه افراد دربارش به ستوه اومده بود و تصمیم به ترک دربار گرفت و رفت تو یه شهر و کاسه هاشونو واسشون گشاد کرد و فهمید که اهالیه اون شهر از درباریای خودش هم خنگ ترند و تصمیم گرفت اون شهر رو ترک کنه و رفت طرف يك شهر ديگر.

و حالا ادامه داستان:

اربابی رفت و رفت....
چله زمستان به شهري رسيد كه همه اهالي آن از زور سرما مثل بيد مي لرزيدند و آه و ناله مي كردند و هر كس براي مقابله با سرما دست به كار عجيب و غريبي زده بود عده اي وسط لحافشان را سوراخ كرده بودند؛ آن ها را انداخته بودند گل گردنشان و با طناب دور كمرشان را محكم بسته بودند عده ديگري ديگ آب بار گذاشته بودند و زيرش آتش مي كردند كه آب بجوش بيايد و بخار آب گرمشان كند تعدادي هم گل داغ مي كردند و به بدنشان مي ماليدند

خلاصه غوغايي برپا بود و هر كس يك جور با سرما دست و پنجه نرم مي كرد

ارباب به خانه اي رفت با چوب كرسي ساخت و از پنبه و كرباس لحاف بزرگي دوخت و از هيزم زغال درست كرد و كرسي گرم و نرمي راه انداخت اهل خانه, كوچك و بزرگ و زن و مرد, تا گردن چپيدند زير كرسي و تازه فهميدند گرم شدن يعني چه

طولي نكشيد كه خبر دهن به دهن و خانه به خانه گشت و به گوش اهالي شهر رسيد مردم دسته دسته آمدند پيش ارباب و پول خوبي دادند به او كه براي آن ها هم كرسي بسازد

اربابی پول هاش را تبديل كرد به سكه طلا و با خود گفت : اين ها هم از افراد دربار من ديوانه ترند .

باز راهش را گرفت و رفت تا تنگ غروب رسيد به شهري و ديد مردم جلو خانه اي جمع شده اند و جار و جنجال عجيب و غريبي راه افتاده است جلوتر كه رفت فهميد عروس آورده اند كه ببرند خانه داماد و چون قد عروس بلند است و در كوتاه, عروس مانده پشت در و ولوله اي برپا شده خانواده عروس مي گويد بايد سردر خانه را خراب كنند تا عروس برود تو و خانواده داماد مي گويد چرا آن ها بايد سردرشان را خراب كنند؛ بهتر است گردن عروس را بزنند تا قدش كمي كوتاه بشود و راحت برود تو حياط .

ارباب گفت : صد اشرفي به من بدهيد تا عروس را صحيح و سالم و بي دردسر ببرم تو خانه, طوري كه نه سردر خانه خراب شود و نه گردن عروس زده شود .

عده اي گفت : اين كار شدني نيست

عده اي ديگر گفت : اگر شدني باشد ما حرفي نداريم

و باز شروع كردند به بگو مگو و جار و جنجال و آخر سر قبول كردند حل اين مشكل را بگذارند به عهده ارباب شیاطین؛ به شرطي كه اگر نتوانست عروس را ببرد تو از صد اشرفي صرف نظر كند و هيچ ادعايي نداشته باشد .

ارباب رفت پشت عروس ايستاد و بي هوا يك پس گردني محكم زد به او

عروس گفت : آخ

و سرش را خم كرد و از در پريد تو

مردم بنا كردند به شادي و پايكوبي اربابی هم صد اشرفي گرفت و راهي شهر ديگري شد

دم دماي روز سوم رسيد به شهري و در همان كوچه اول ديد در خانه اي باز است و مردم شانه به شانه ايستاده اند و يك زن و دختر دارند زارزار گريه مي كنند

اربابی رفت جلو و پرسيد چه خبر است؟

گفت : دختر فرماندار رفته پنير از كوزه در بياورد, دستش تو كوزه گير كرده مشگل را با داناي شهر در ميان گذاشته اند, او هم گفته دو راه بيشتر وجود ندارد يا بايد كوزه را بشكنيد, يا بايد دست دختر را ببريد فرماندار هم گفته چون دختر دو تا دست دارد بهتر است يكي از آن ها را ببرند .

اربابی پرسيد آن زن و دختر چرا شيون و زاري مي كنند؟

جواب دادند فرماندار فرستاده دنبال قصاب كه بيايد دست دختر را قطع كند؛ مادر و خواهر دختر هم گريه مي كنند

ارباب گفت : من دست دختر را طوري از كوزه در مي آورم كه نه كوزه بشكند و نه دستش صدمه ببيند .

گفت : اگر مي تواني چنين كاري بكني بيا جلو و هنرت را نشان بده

ارباب رفت جلو, كوزه و دست دختر را خوب وارسي كرد؛ ديد دختر يك تكه پنير گنده گرفته تو مشتش و تقلا مي كند آن را از كوزه در بياورد

اربابی يك وشگون قايم از پشت دست دختر گرفت دختر كه انتظار چنين كاري را نداشت هول شد پنير را ول كرد و دستش را از كوزه درآورد

مردم از شادي به هلهله افتادند اربابی را سردست بلند كردند و از او خواستند به جاي داناي شهرشان بنشيند و مشكلاتشان را حل و فصل كند اما اربابی زير بار نرفت فكر كرد ماندن عاقل در شهر ديوانه ها صلاح نيست و از آنجا راه افتاد رفت به يك شهر ديگر.

هنوز از دروازه شهر تو نرفته بود كه ديد عده زيادي دور كپه خاكي جمع شده اند و خيلي نگران و دلواپس اند رفت جلو پرسيد چي شده؟

گفت : مگر نمي بيني زمين دمل درآورده؛ مي ترسيم حالا حالاها دملش سر وا نكند و آزارش بدهد

ارباب گفت : حكيم بياريد تا درمانش كند

گفت : حكيم نداريم

ارباب گفت : صد اشرفي به من بدهيد تا درمانش كنم

گفت : حرفي نداريم اما به شرطي كه نصفش را بعد از درمان بگيري

ارباب گفت : قبول است

و پنجاه اشرفي گرفت و بيل برداشت كپه خاك را تو صحرا پر و پخش كرد

همه خوشحال شدند و بقيه مزدش را دادند و به او اصرار كردند كه پيش آن ها بماند؛ اما اربابی راضي نشد با خود گفت : به هر شهري كه مي روم مردمش از درباری ها و كس و كار خودم ديوانه ترند بهتر است بروم به يك شهر ديگر؛ اگر مردمش عاقل بودند همان جا بمانم و گرنه دست از جست و جو بردارم و برگردم به دربار خودم

و پيش از آن كه وارد شهر بشود, راهش را كج كرد به طرف يك شهر ديگر

بعد از هفت شبانه روز رسيد به شهري و ديد بزرگان شهر از فرماندار گرفته تا ملا و كلانتر, جمع شده اند در برابر قسمتي از باروي ترك برداشته شهر و آه و ناله مي كنند كه اگر خداي نكرده يك دفعه شكم بارو بتركد و همه مردم بريزند بيرون, آن ها چه خاكي به سرشان بكنند

ارباب رفت جلو پرسيد اينجا چه خبر است؟

گفت : چشم حسود كور گوش شيطان كر شكم باروي شهر شكاف برداشته مي ترسيم خداي نكرده جرواجر بخورد و مردم به كلي سر به نيست شوند

اربابی گفت : من مي توانم شكم بارو را بخيه بزنم

گفت : اگر اين كار را بكني هر چه بخواهي به تو مي دهيم

ارباب گِل درست كرد و ترك بارو را گرفت

اهالي شهر خوشحال شدند و با خواهش و تمنا از ارباب شیاطین خواستند نزدشان بماند تا اگر باز هم شكم باروي شهر شكاف برداشت آن را بخيه بزند؛ اما ارباب قبول نكرد گفت : دلم براي كس و كار و دربارم و شیطونکام تنگ شده هر چه زودتر بايد برگردم

گفت : مزدت را چه بدهيم؟

گفت : يك اسب تندرو

رفتند يك اسب راهوار با زين و برگ طلا آوردند براش

اربابی با خود گفت : در اين ديوانه خانه دنيا باز هم دربار خودم از شهرهاي ديگر بهتر است

و اسب را رو به سوی دربارش به تاخت درآورد

 

و حالا ادامه داستان به پیشنهاد مانا خانم:

اربابی وقتی میرسه به دربار خودش دروازه رو باز میکنه میبینه توی باغ دربار پر از آبه و یه قایق هم روشه با یه پارو. بعد هم ملکه و بقیه رو میبینه که میخوان سوار قایق شن.با هر مصیبتی هست میاد توی باغ میره پیش ملکه میگه اینجا چه خبره؟ ملکه اولش ذوق میکنه بعد میگه راستش تو که رفتی نگرانت شدیم به خاطر همین از همون روز هرچی از آب انبار آب میاوردن ریختیم تو حیاط تا با قایق بیایم دنبالت بگردیم. اربابی یه کم فکر میکنه بعد با خودش میگه بابا همین جا بمونم از بقیه ی جاها بهتره

قصه ما به سر رسيد؛         اربابی هم به دربارش رسيد

+ حکاکی شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 20:53  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
اینم یه شعر برای رحمت خان از شاعر اول:

عفت خانم ناز دله

عفت خانم دل میبره

عفت خانم دختر شده

عفت خانم ضایع شده

عفت خانم خان شده

از غصه بیدار شده

+ حکاکی شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 10:25  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
 سلام

تو این مدت که ارباب به خاطر امتحانات در دربار نبودند این شیطونکا شایعاتی برای نبودن اربابشون درست کردند و حتی داستان هم ساختند

امروز میخوام این داستانو واستون بذارم تا شما هم بخونین

فقط چون این داستان طولانیه اون رو تو ۲ قسمت براتون میذارم که خسته نشین

قسمت اول داستان از این قراره:

 يك روز ملکه سرگرم آب و جاروي حياط دربار بود كه يك دفعه تلنگش در رفت و در همين موقع بزي كه توي حياط بود بع بع كرد. ملکه با اينكه كمي چل و خل بود, اما اهل هو و جنجال نبود و با بقيه اهل دربار در صلح و صفا زندگي مي كرد ملکه خيال كرد بز فهميده كه تلنگ او در رفته رفت جلو و به بزي گفت : اي بز بيا سياه بختم نكن قول بده اين قضيه پيش خودمان بماند و ارباب و شیطان اعظم و نامزدش نفهمند و از آن بويي نبرد, در عوض, من هم گوشواره هايم را به گوشت مي كنم و النگوهايم را به دستت

بز باز بع بع كرد و ريش جنباند
 

ملکه گفت : قربان هر چه بز چيز فهم است


و زود رفت گوشواره هاش را كرد به گوش بز و النگوهاش را انداخت به دستش


در اين ميان نامزد شیطان اعظم سر رسيد و ديد به گوش بز گوشواره است و به دستش النگو


گفت : كی به گوش و دست اين بز گوشواره و النگو كرده
 

ملکه دويد جلو گفت : نامزد شیطان اعظم جان تو را به نامزدت بين خودمان بماند داشتم حياط را رفت و روب مي كردم كه يك دفعه تلنگم در رفت بز شنيد و بع بع كرد رفتم پيشش و خواهش كردم اين راز بين من و او بماند و جايي درز نكند او هم قبول كرد و من گوشواره ها و النگوهايم را دادم به او كه اين قضيه را جايي بازگو يكند تو را به خدا شما هم به او بگو كه آبرويم را پيش كس و ناكس نبرد و رازم را فاش نكند و به شیطان اعظم نگويد


نامزد شیطان اعظم رفت پهلوي بز و گفت : اي بز به هيچكي نگو كه تلنگ ملکه در رفت؛ در عوض من پيرهن گلدارم را تنت مي كنم و چادر ابريشمي ام را مي بندم به كمرت


بز بع بع كرد و نامزد شیطان اعظم رفت پيرهن گلدار و چادر ابريشميش را آورد پوشاند به بز


در اين بين شیطان اعظم سر رسيد و پرسيد اين چه مسخره بازي اي است كه درآورده ايد؟ چرا رخت كرده ايد تن بزي و زلم زيمبو بسته ايد به او؟


بز بع بع كرد نامزد شیطان اعظم گفت : اي داد بي داد به اين هم گفت
:

بعد رفت جلو و به شیطان اعظم گفت : كاريت نباشه ملکه تلنگش در رفت و بز فهميد او هم گوشواره ها و النگوهاش را داد به بز كه قضيه بين خودشان بماند؛ اما بز نتوانست اين سر را نگه دارد و ماجرا را به من گفت : من هم رفتم پيرهن و چادرم را آوردم دادم به او و با اين چيزها سرگرمش كرديم كه به كس ديگري نگويد حالا هم كه خودت ديدي خنگ بازي درآورد و به تو هم گفت
:

شیطان اعظم رفت جلو و به بز گفت : آفرين بزي اگر به كسي چيزي نگويي من كفش هاي ساغريم را كه تازه خريده ام مي كنم پاي تو


و رفت كفش هاش را آورد و به پاي بز كرد


در اين موقع برادر ارباب از راه رسيد تا چشمش به بز افتاد از تعجب انگشت به دهان ماند پرسيد اين كارها چه معني مي دهد؟


ماجرا را براش شرح دادند و او هم كلاهش را از سر برداشت و گذاشت سر بز


حالا بيا و تماشا كن بز گوشواره به گوش, پيرهن به تن, چادر به كمر, النگو به دست, كفش به پا و كلاه به سر ايستاده بود و اهل دربار دور و برش را گرفته بودند و با دلواپسي به او مي گفت : اي بز خوب و مهربان مبادا به ارباب شیاطین بگويي كه تلنگ ملکش در رفته كه بي برو برگرد سه طلاقه اش مي كند و از دربار مي اندازدش بيرون


هنوز حرفشان تمام نشده بود و هر كدام با خواهش و تمنا به بز سفارش مي كردند كه اين راز را پيش ارباب شیاطین فاش نكند كه ارباب سر رسيد و همين كه بز را به آن وضع ديد, پرسيد چرا بز را به اين ريخت درآورده ايد؟
 

نامزد شیطان اعظم گفت : چيزي نيست اتفاقي است كه افتاده و ديگر هيچ كاريش نمي شود كرد فقط بين خودمان بماند ملکه داشت تو حياط آب و جارو مي كرد كه يك دفعه از جايي صدايي درآمد بز فهميد صدا از كجا بوده و ملکه رفت گوشواره ها و النگوهاش را آورد داد به بز كه قضيه فيصله پيدا كند و خبر جايي درز نكند در اين موقع من رسيدم و همين كه فهميدم حيثيت ملکه در خطر است, معطل نكردم و تند رفتم پيرهن و چادرم را آوردم كردم تنش كه راضي بشود و ر