تبليغاتX
๑۩۞ ارباب شیاطین ۞۩๑

              

 سلام.اینم داستان ماجرای رمال باشی دربار ما.

به علت اینکه داستان یه کم طولانیه پیشنهاد میکم که اول سیو کنید و دیس کانکت بشید و بخونیدش بعد بیاید نظر بدین.از ما گفتن بود حالا خود دانید.


در زمان قديم در یک ده نزدیک دربار شیاطین, زن و شوهري زندگي مي كردند كه خيلي فقير بودند و دو ماهی مي شد كه زن از بی پولی نرفته بود حمام .

يك روز, زن به شوهرش گفت : آخر تو چه جور شوهري هستي كه نمی توانی ده شاهی بدی به من برم حمام ؟
مرد از حرف زنش خجالت كشيد و بعد از مدتی اين در آن در زدن, به هر جان كندنی بود, ده شاهی جور كرد و داد به او . زن اسباب حمامش را برداشت و راه افتاد به حمام كه رسيد ديد حمام قرق است از حمامی پرسيد كی حمام را قرق كرده؟

حمامی گفت : زن رمال باشی .

زن گفت : تو را به خدا بگذار من هم برم لا به لای كنيزها و دَده ها بنشينم و حمام كنم خيلي وقت بود می خواستم بيام حمام و پولي تو دست و بالم نبود.حمامی دلش به حال زن سوخت و او را راه داد زن رفت گوشه ای نشست و مشغول شد به شست و شوي خودش که یهو ديد كنيزها با سلام و صلوات زن بد تركيب و نكره ای را كه بلند بلند آروغ مي زد, آوردند به حمام .

زن بيچاره تا چشمش افتاد به هيكل نتراشيده زن رمال باشی, سرش را بلند كرد به طرف آسمان و گفت : خدايا به كرمت شكر من با اين حُسن و جمال و قد و قامت دو ماه به دو ماه هم نمی توانم بيايم حمام, آن وقت بايد براي اين زن بدتركيب حمام را قرق كنند و او با اين جاه و جلال و دم و دستگاه به حمام بيايد .

بعد, هر طوری بود خودش را شست و شويی داد از حمام درآمد و رفت خانه .

شب, وقتي شوهرش آمد خانه, حكايت حمام رفتن زن رمال باشی را تمام و كمال براي او تعريف كرد وآخر سر گفت : ای مرد تو هم از فردا بايد بری و رمال بشوی .

مرد گفت : مگر زده به سرت من كه از رمالي چيزي سرم نمي شود

زن گفت : خودم كمكت مي كنم الا و للا تو از فردا بايد رمال بشی .

خلاصه هر چه مرد گفت : از عهده اين كار بر نمي آيد, زن زير بار نرفت و آخر سر گفت : يا تخته و رمالی يا طلاق و بيزاری .

مرد هم بالاخره قبول كرد, اين بود که گفت : ای زن مگر به همين سادگی می شود رمال شد ؟

زن گفت : آن قدرها هم كه تو فكر مي كنی مشكل نيست . فردا صبح زود برو بيل و كلنگ را بفروش و پولش را بده يك تخته رمالی و دو سه تا كتاب كهنه كت و كلفت و بعد برو بنشين يك گوشه مشغول رمل انداختن  بشو هر كه آمد گفت : طالع من را ببين, اول كمي طولش بده, بعد بگو طالع تو در برج عقرب است و عاقبت چنين می شوی و چنان می شوی .

صبح زود, مرد بيل و كلنگش را برداشت برد فروخت و با پولشان اسباب رمالی خريد و رفت نشست در نزدیک مسجد ارباب شیاطین .


چندان طول نكشيد كه شیطان اعظم
 آمد سراغش و گفت : جناب رمال باشی شتری كه پول های ارباب بارش بوده گم شده رمل بنداز ببين كجا رفته .

رمال تو دلش گفت : خدايا چه كنم؟ چه نكنم؟ حالا چه خاكی بريزم به سرم؟ ديدي اين زن سبك سر چطور دستی دستی ما را انداخت تو هچل .

بعد مهره ها را در مشتش چرخاند و آن ها را ول كرد رو تخته و بعد كمی رفت تو فكر و گفت :
شیطان اعظم
برو صد دينار بده نخود و به هر طرف كه دلت خواست راه بيفت و دانه به دانه نخود ها را بریز و مستقیم برو وقتي نخودها تمام شد, سه مرتبه دور خودت بچرخ به هر طرف كه قرار گرفتی از زمين چشم برندار و به اين طرف آن طرف نگاه نكن راست برو تا برسی به شتر گم شده .

شیطان اعظم
يك شاهی گذاشت كف دست رمال و رفت و هر چه را كه گفته بود مو به مو انجام داد و آخر سر رسيد به خرابه ای و ديد شتر رفته آنجا گرفته خوابيده .

افسار شتر را گرفت برد به دربار حكايت گم شدن شتر و رمال را برای
 ارباب
تعريف كرد. بعد برگشت پيش رمال و ده اشرفی به او انعام داد .

مرد تا چشمش افتاد به ده اشرفی, از خوشحالي دست و پاش را گم كرد پيش از غروب بساطش را ورچيد توي بازار گشتي زد هر چه لازم داشت خريد و با دست پر رفت خانه و گفت : اي زن حق با تو بود و من تا حالا نمی دانستم رمالي چه درآمدی دارد. خدا پدرت را بيامرزد كه من را از دنبال سه شاهی صنار دويدن راحت كردی .

فردای آن شب, مرد با شوق و ذوق رفت بساطش را پهن كرد و همين كه نشست, چند تا غلام و فراش و شیطونک دربار آمدند به او گفتند : پاشو راه بيفت كه
ارباب شیاطین
 تو را می خواهد .

اين را كه شنيد دلش به تپيش افتاد و رنگ به صورتش نماند با خودش گفت : بر پدر زن بد لعنت. ديدی آخر عاقبت ما را به كشتن داد. اگر
اربابی
بو ببرد كه من بيق بيقم و حتی سواد ندارم, كارم تمام است و گوش تا گوش سرم را می بُرد .

خلاصه با کلی ترس و لرز اسباب رماليش را برداشت و با غلام ها و فراش ها و شیطونک ها راه افتاد در راه هزار جور فكر و خيال كرد و از ترس جان به سر شد, تا رسيد به حضور
ارباب شیاطین. 

اربابی
نگاهی به قد و بالاي او انداخت و پرسيد تو شتر را پيدا كردی, با بار و پولی كه باهاش بود؟

مرد جواب داد بله قربان .

اربابی
گفت : از امروز تو رمال باشی دربار هستی و از ما جيره و مواجب مي گيری برو و كارت را شروع كن .

آن شب, وقتي مرد به خانه اش برگشت گفت : ای زن خانه ات خراب شود كه آخر به كشتنم دادی .

زن پرسيد چه شده باز؟

جواب داد مي خواستی چه بشود؟ امروز از دربار آمدند من را بردند به حضور
ارباب و اربابی
رمال باشی دربارم كرد و از صبح تا شب هی خدا خدا كردم چيزي پيش نيايد كه بفهمد از رمالی هيچی حالیم نمی شود و دارم بزند .

زن گفت : ای بابا بعد از آن همه بدبختی تازه خدا يادش افتاده به ما وخواسته نانی بندازه تو دامن ما؛ آن وقت تو مي خواهي به يك پخ جا خالی كنی اين جور فكرها را از سرت بيرون كن و بی خيال باش آخرش هم يك طوری می شود خدا كريم است .

بگذريم زن آن قدر از اين حرف ها به گوش او خواند كه مرد دل و جرئتی به هم زد و از آن به بعد مثل درباری های ديگر راست راست می رفت دربار و می آمد خانه .

مدتی گذشت و هيچ اتفاقی نيفتاد, تا يك شب از قضای روزگار چهل دزد خزانه
ارباب را شبانه زدند و بردند همين كه صبح شد ارباب
رمال باشی را خواست و گفت : زود دزدها و هر چه را كه از خزانه ی دربار ما برده اند را پيدا كن .

رمال باشی گفت : حكم حكم
ارباب شیاطین 
است .

بعد, آمد خانه به زنش گفت : روزگارم سياه شد . ديشب دزدها خزانه
ارباب را خالی كرده اند و حالا اربابی
دزدها و هر چه را كه برده اند از من مي خواهد همين فردا مشتم وا می شود و سرم به باد می رود .

زن گفت: فیلاً برو از
 اربابی
چهل روز مهلت بگير تا ببينيم بعد چی می شود .بعدش هم تا چهل روز ديگر كی مرده, كی زنده است؟ و بعد هم از بازار چهل تا كله خرما بگير بيار و هر شب يكي از آن ها را بخور و هسته اش را بنداز تو دَله كه اقلاً حساب روزها دستمان باشد و بدانيم روز چهلم چه روزی است .

رمال باشی گفت : بد فكري نيست و آمد به دربار و چهل روز مهلت گرفت و رفت بازار چهل تا كله خرما خريد و برگشت خانه .

حالا بشنويد از دزدها :

وقتي دزدها شنيدند ارباب رمالي دارد كه از زير زمين و بالای آسمان خبر مي دهد, ترس برشان داشت . نشستند با هم به گفت : و گوي كه چه كنند و چه نكنند تا از دست چنين رمالی جان سالم به در ببرند آخر سر قرار گذاشتند هر شب يكي از آن ها برود رو پشت بام خانه رمال باشی سر و گوشي آب بدهد و ببيند رمال باشی چه می كند و براشان چه نقشه ای می كشد .

شب اول, يكي از دزدها خودش را رساند به پشت بام رمال باشی و گوش تيز كرد ببيند رمال باشی چه می كند در اين موقع رمال باشی يكی از خرماها را خورد هسته اش را پرت كرد تو دَله و بلند گفت : اين يكی از چهل تا .

دزد تا اين را شنيد, از رو پشت بام پريد پايين رفت پيش رفقاش و گفت : هر چه از اين رمال باشی گفته اند , كم گفته اند :

گفتند : چطور؟

گفت : تا رسيدم رو پشت بام خانه اش, هنوز خوب جا گير نشده بودم كه بلند گفت : اين يكي از چهل تا .

دزدها خيلی پكر شدند و بيشتر ترس افتاد تو دلشان .

خلاصه از آن به بعد, هر شب به نوبت رفتند رو پشت بام رمال باشی و رمال باشی شبی يك كله خرما خورد هسته اش را انداخت تو دَله و گفت : اين دو تا از چهل تا اين سه تا از چهل تا و همين طور شمرد تا رسيد به سی و نه .

شب سی و نهم دزدها دور هم جمع شدند و گفتند : يك شب بيشتر نمانده كه رمال باشی ما را بگيرد و كت بسته تحويل بدهد اگر به زير زمين يا ته دريا هم بريم فايده ندارد و دست از سرمان بر نمی دارد خوب است تا كار از كار نگذشته خودمان بريم خدمتش و جای جواهرات خزانه را نشانش بدهيم اين طوری شايد ارباب از تقصيرمان بگذرد و از اين مهلكه جان به در ببريم .

فردای آن روز, دزدها يك شمشير و يك قرآن برداشتند رفتند پيش رمال باشی و گفتند : اين شمشير, اين هم قرآن يا ما را با اين شمشير بكش, يا به اين قرآن ببخش. جواهرات خزانه ارباب هم دست نخورده زير خاك است .

رمال باشي از درون کلی خوشحال شد ولی به روی خودش نیاورد و دزدها را كمي نصيحت كرد بعد جای جواهرات را ياد گرفت و به آن ها گفت : الان می روم پيش اربابی ببينم چه كار می توانم برایتان بكنم .

و بلند شد, دوان دوان رفت خدمت ارباب شیاطین , جای جواهرات را به او گفت : و براي دزدها طلب شفاعت كرد .

ارباب كه از خوشحالي در پوست خودش نمي گنجيد, گفت : رمال باشی راستش را بگو چرا براي دزدها طلب بخشش مي كنی؟

رمال باشي گفت : قربانت گردم دزدها وقتي خبردار شدند پيداكردن آن ها و جواهرات را گذاشته ای به عهده من از خير هر چه برده بودند گذشتند و فرار كردند به مغرب زمين و حالا اگر بخواهی آن ها را برگردانی, دو برابر خزانه بايد خرج قشون كنی آخرش هم معلوم نيست به نتيجه برسی يا نه .

ارباب حرف رمال باشی را قبول كرد و چند تا شیطونک را با شتر و قاطر فرستاد, جواهرات خزانه را تمام و كمال آوردند تحويل خزانه دار دادند و باز به رمال باشي خلعت داد و پول زيادی به او بخشيد .

وقتي رمال باشی برگشت خانه به زنش گفت : امروز اربابی آن قدر پول بخشيد به من كه براي هفت پشتمان بس است حالا بيا فكري بكن كه از اين مخمصه خلاص بشوم چون می ترسم آخر گير بيفتم و جانم را بگذارم رو اين كار .

زن فكری كرد و گفت : اين را ديگر راست مي گوی وقتش رسيده خودت را بزنی به ديوانگي تا دست از سرت بردارند

مرد گفت : چطور اين كار را بكنم؟

زن گفت : فردا صبح, وقتی اربابی رفت حمام هر طور شده خودت را برسان به او دست و پاش را بگير و مثل ديوانه ها از خزينه بندازش بيرون و لخت مادرزاد بنا كن به بشكن زدن و قر و قمبيل آمدن آن وقت دوست و دشمن مي گويند رمال باشي پاك چل و خل شده؛ اربابی هم دست از سرت برمی دارد .

مرد گفت : بد نگفتی.

و صبح فردا همان طور كه زنش گفته بود, بعد از اينكه ارباب رفت حمام, دوان دوان خودش را رساند به آنجا نگهبان ها را كنار زد و به زور رفت چنگ انداخت موهای اربابی را گرفت و از خزينه كشيدش بيرون, كه يك مرتبه صدايی بلند شد و سقف خزينه رمبيد پایین.

ارباب وقتي ديد رمال باشي از مرگ حتمی نجاتش داده, مال بي حساب و كتابي به او بخشيد و همه كاره دربارش كرد .

رمال باشی برگشت خانه و ماجرای آن روز را براي زنش تعريف كرد زن گفت : يك كار ديگر هم مي توانی بكني 

 يك وقت كه همه اعيان و اشراف شهر دور و بر تخت ارباب حلقه زده اند خودت را برسان به ارباب و او را از تخت بكش پايين بعد از اين كار, همه مي گويند عقل از سرت پريده و ديوانه شده ای. ارباب هم می گويد رمال ديوانه نمي خواهم و از دربار بيرونت می كند آن وقت با خيال راحت مي رويم گوشه دنجی می نشينيم و خوش و خرم زندگی می كنيم .

رمال باشي حرف زنش را قبول كرد و منتظر فرصت ماند تا يك روز همه اعيان و اشراف و شیطونکای شهر رفتند حضور ارباب و دست به سينه جلو تختش صف بستند .

رمال باشي ديد فرصت از اين بهتر دست نمي دهد و از ميان جمعيت پريد رو تخت و ارباب را از آن بالا انداخت پايين, كه در همين موقع عقربی قد يك گنجشك از زير تشكی كه ارباب روش نشسته بود, آمد بيرون .

همه به رمال باشی آفرين گفتند : و از آن به بعد ديگر كسی نبود كه به اندازه رمال باشی پيش ارباب عزيز باشد .

رمال باشي مطلب را با زنش در ميان گذاشت و آخر سر گفت : امروز هم كه اين جور شد و حالا بيشتر از عاقبت كار می ترسم و گفت دیگر نمیتوانم تحمل کنم.
زن هم رمال باشی رو دلداری داد و بهش گفت چند روز صبر کن تا یه فکری بکنیم. فیلا" راضی باش به رضای خدا تا ببینم چی پیش میاد.

فردا صبح زود رمال باشی مثل همیشه رفت تو دربار شیاطین
اربابی که حوصله اش سر رفته بود تا رمال باشی را دید خوشحال شد ,  ملخی را در مشتش گرفت و به او گفت : بگو ببينم چي تو مشت من است؟ اگر نتوانی بگویی گردنت را میزنیم تا شیطونک ها سرگرم بشوند و بعد همه شیطونک ها یه خنده ی منظم شیطانی کردند.


رمال باشی روش را كرد به طرف آسمان و در دل گفت : خدايا خودت مي دانی كه من می خواستم از اين كار دست بكشم و تو نگذاشتي حالا هم راضی ام به رضای تو .

بعد, آهسته گفت : يك بار جستي ملخک دوبار جستی ملخک آخر كف دستی ملخک.

اربابی گفت : رمال باشی داري با خودت چه می گويی؟ بلندتر بگو .

رمال باشي با ترس و لرز بلندتر گفت : عرض كردم يك بار جستي ملخک دوبار جستی ملخک آخر كف دستی ملخک.

اربابی گفت : آفرين بر تو .و دستش را واكرد و ملخ پريد به هوا .

بعد شب که شد رمال باشی رفت به خانه و جریان را برای زنش تعریف کرد و گفت که اینجوری نمیشود . فردا میرم و قضیه را به اربابی میگم.حتما اگه راستش را بهش بگم من را میبخشد و سرم را نمیزند.

فردا صبح زود رفت پیش اربابی و تمام قضیه را صاف و ساده واس اربابی تعریف کرد . اربابی هم که دید تا حالا رمال باشی سرش کلاه گذاشته بوده بهش سخت اومد و دستور داد که سر رمال باشی را از گردنش جدا کنند و سرش را به دروازه ی شهر آویزان کنند تا عبرتی شود برای دیگر رعیت ها.

همچنین زن رمال باشی را هم آوردند تا در دربار کنیزی کند تا دیگر طمع نکند و به زندگی خودش قانع باشد.

پایان 

 

+ حکاکی شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 7:7  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 

 

دیگه رفتیم تو ماه آخر تابستون. این تابستون که خیلی خوب بود.همش شاد بودم.احتمالا به خاطر این بود که برای دومین ترم پیاپی مشروط نشدم. ولی دیگه اینجوری نمیشه ادامه داد . ترم بعد رو باید مشروط بشم تا یه کم متعادل بشم . فکر کنم اگه یه ترم دیگه مشروط نشم از خوشحالی کارم به تیمارستان بکشه. دیگه اونجا حال نمیکنم ارباب چندتا دیوونه باشم. حتما ارباب اونا بودن هم یه صفای دیگه داره!

البته ما هرجا بریم نمیذاریم بهمون بد بگذره. سریع خودمونو با شرایط محیط وفق میدیم و خوش میگذرونیم.کلا تاحالا جایی نرفتم که بهم بد گذشته باشه!

شاید هم بد گذشته و من نفهمیدم

 

 

+ حکاکی شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 7:55  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
سلام.میبینم که یه مدته ما جشنواره تابستونی واس رعیت ها راه انداختیم و تند تند آپ مکنیم.البته ما که تند تند آپ میکنیم انتظار هم از رعیت ها داریم که تند تند بیان و آپای ما رو بخونند.وگرنه ما میدانیم با آنها. فیلا" به چند تا خبر جدید توجه کنید:

  امروز مامانم به یه سفر ۱ ماهه رفت. دیگه همه محدودیت های نت برداشته شد! دیگه از این به بعد اوضاع نت روند سابقشو طی خواهد کرد! یعنی آپای دربار هم از این به بعد طبق روال عادیش خواهد بود.

۞  احساس میکنم خیلی پسر بدی هستم!

 دیروز دلم حسابی گرفت.خیلی از درونم ذوق کردم(آخه خیلی کم پیش میاد که دلم بگیره).با خودم گفتم نباید فرصت رو از دست بدم و باید بطور بهینه ازش استفاده کنم . رفتم تو اتاقم و در رو قفلیدم که داداشم مزاحم نشه! بعد چراغا رو خاموش کردم و یه آهنگ خیلی غمناک گداشتم و بعد نشستم و زانوهامو بغل کردمو آروم آروم شروع کردم به تکون خوردن.بعد یه کم گذشت دیدم اینجوری حال نمیده! گفتم برم ۲ تا شمع بیارم که فضا رمانتیک تر باشه و اگه گریه ام هم گرفت چندتا اشک بریزم که دلم باز بشه.بعد که از اتاقم اومدم بیرون رفتم آشپز خونه و همه کابینت ها رو گشتم و دیدم شمع نداریم.خیلی حالم گرفته شد. داشتم به همین فکر میکردم که چیکار کنم  چیکار نکنم که یهو داداشم اومد گفت چرا اینجا وایسادی؟ کجایی یه ساعته دنبالت میگردم! بدو بیا یه فوتبال جدید ps2 گرفتم بازی کنیم.

منم تا اینو شنیدم هوش از سرم پرید و همه چی یادم رفت و خوشحال رفتم و چند ساعتی بازی کردیم.بعد موقع خواب داشتم به اتفاقای اون روز فکر میکردم که یهو یادم افتاد که دلم گرفته بود و فرصت رو از دست دادم.کلی ناراحت شدم و باز حالم گرفته شد .تو همین فکرا بودم که چشامو باز کردم دیدم صبح شده و من فرصت دیشب رو هم از دست دادم!!

۞ از کسانی که قدرت ناراحت کردن ما رو دارند تقاضا میشه به دفتر دربار شیاطین در شهرشون مراجعه و ثبت نام کنند و در صورت موفق شدن شیطونک نفیسی از سوی "سازمان اهدا کنندگان شیطونک های استاندارد"(ساشا) دریافت کنند.

  راستی تو این چند روز که ما نوه دار شدیم خیلیا یه جای تبریک گفتن اومدن اظهار تعجب کردن از نوه دار شدن ما و میگن تو کی ازدواج کردی که حالا نوه دار شدی؟

باید خدمت این عده از دوستان عرض کنم که اصلا هم تعجب نداره! مگه حضرت مریم نبود که بدون ازدواج کردن بچه دار شد؟حالا ما بدون اینکه ازدواج کنیم یا بچه ای داشته باشیم نوه دار شدیم!!!

 البته سیستم ما یه کم پیشرفته تر بوده.                                         

۞ خیلی راجع به چگونگی وقوع این اتفاق فکر نکنید. چون این کار یک خرق عادت بوده و بشر با عقل محدودش نمیتونه به واقعیت حقیقی ماجرا پی ببره.                                       

۞ تازه این موضوع برای خارج از درباره. وگرنه همونطور که میدونین ما تو دربار هم ملکه داریم هم ۷ تا پسر.

 تازگیا که حوصلمون زیاد سر میره عده ای از شیطونکهای خیلی شیطون برای اینکه اربابشون رو سرگرم کنند دست به کارای نمایشی میزنند و همینجور فکر ما رو مشغول میکنند.یه تیکه از کارشونو اینجا واستون میذارم ببینید

هر کی تونست بگه اینا ۱۲ تا شیطونکن یا ۱۳ تا از "ساشا" جایزه میگیره:

                                 eddei sheytoonake sheytoon

ادامه ی این آپ در پست پایین!!

+ حکاکی شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 18:48  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
صبح صادق

۱. بیچاره اون خروست.لابد تو هم گوشتشو نخوردی.
اخه منم هر وقت اردکام و خروسامو میکشتند فقط غصه میخوردم. تا دوروز لب به اب و غذا نمی زدم

۲. بوی عروسی دیگه چیه؟ایشالا اقا مجید بوی عروسی رو زودتر استشمام کنندفکر کنم یه جور ادکلن باشه
وب سایت

۱.نه اتفاقا.گوشتش رو خوردیم.خیلی هم خوشمزه بود.جای شما خالی

۲.نیدونم واللا.ولی هر وقت از کنار خانوما که رد میشیم بیشتر بوش به مشاممون میرسهفکر کنم به جور عطر زنونه است.


جکسون

از اینکه رو پای خودت تو وبلاگ وایستادی خوشحالم.

وب سایت

ممنون.ولی مگه قبلا با پای کی تو دربار وایمیستادیم؟ما معمولا تو دربار که هستیم رو تخت پادشاهیمون میشینیم(جهت اطلاع: با نشیمنگاه خودمون هم میشنیم)


Ħ.Ξ.Я

۱.تو با این پسرات چیکار کردی که اینقدر زود پیر شدن؟!

۲.راستشو بگو...قدت چقده؟ آخه ملکه که کوتوله نیست پس قد اینا به خودت رفته؟؟!!

ولی اسماشون خیلی باحاله!

وب سایت

۱.کاریشون نکردیم.حتما از بس غصه خوردن اینطوری شدن.

۲.نه قد ما هم بلنده ولی وقتی که ملکه اینا رو حامله بود بهش گفتیم یا ۷ تا پسر به دنیا میاری یا طلاقت میدیم.اونم از ترسش حسابی به خودش فشار آورد و یه پسری که تو شیکمش بود تقسیم به ۷ تا پسر شد.قدشون هم حتما قد اون تقسیم به ۷ شده!


نوه جون پیله

ببین بابیزو ( یعنی بابابزرگ ) یه شعر جدید برات گفتم :

۱. سلام سلام اربابک/ چطوری با ربابک
   جدی شدی لاغرک؟ / انقد نزن پرپرک
   کمی بخور کبابک / تا که بشی تو چاقک

۲.راستی ننه بزرگ ملکه چطوره ؟ شنیده بودم از وقتی ازدواج کردین روزی 3 بار با کمربند میفتاده به جونت . درست میگن؟

وب سایت

۱.علیک سلام نوه جان.ممنون که به فکر مایی. ربابک هم سلام میرسونه!!

۲..از کی شنیدی؟اگه بفهمم کی اطلاعات دربار رو بروز میده میدم با گاز اعدامش کنند.(یعنی اینقدر با کپسول گاز بزنند تو سرش تا بمیره!)


توسط:ساینا

اگر عاشق شدیتو شهر غربت
سوار خر شو و برگرد ولایت

وب سایت

اگه تو شهر خودمون عاشق شدیم چه خاکی تو سرمون بریزیم؟


nono

اگه خواستی اسمه نوه ت رو بذاری بذار ژوان.کردیه.

وب سایت 

نه آخه نمیشه. این نوه ما از وقتی که به دنیا اومد اسم داشت! با اسم به دنیا اومد!

حالا ژوان.کُردیه یعنی چی؟


صبا

 نمیدونم چرا دوباره همون آبه و همون کاسه
 
 
.منظورت همون آش و کاسه بود دیگه؟
 
 
 
+ حکاکی شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 18:46  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
یه ترجمه از یکی از شعرای هیم میذارم که خودم هم متن شعرشو خیلی دوس دارم هم آهنگشو.

Poison girl - Download

دختر زهر آلود

من همه ی اون کار ها رو برای اون کردم

و اکنون قلب عشق برای من و دختر سمی ام مرده و بی روح شده.

او یک طعمه و شکار بود برای ظلم عشق ،

وقتی که مار بزرگ عشق میخزید و وارد قلبش شد.

با یخ ترین بوسه ، عشق از زندگی ایستاد ،

وقتی که ما از هم جدا شدیم مانند هیچوقت دیگه.

                 Go to fullsize image

آتش در چشمهایش ، به مرور تاریک می شد و بعدش هم از بین رفت ،

وقتی که زهر به داخل قلبش رسیده بود.

و در سرد ترین خوشی عهد و پیمانمون از بین رفت

وقتی که ما از هم جدا شدیم مانند هیچوقت دیگه.

من همه ی اون کار ها رو برای اون کردم

و اکنون قلب عشق برای من و دختر سمی ام مرده و بی روح شده

من همه ی اون کار ها رو برای اون کردم

و عشق ما را مُرده میخواهد ، فقط من و دختر سمی ام را.

من همه ی اون کار ها رو برای اون کردم

و اکنون قلب عشق برای من و دختر سمی ام مرده و بی روح شده

در این جهان سمی.

         

Translated by: The Evils Sultan

 

+ حکاکی شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 12:43  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
 

  این ترم با اینکه ۲ تا درسم رو افتادم ولی چون معدلم خوب شده خیلی احساس خوبی نسبت به دانشگاه پیدا کردم

ــ اصلا وضع روحیم با پارسال این موقع قابل مقایسه نیست. خدا رو شکر  

۞  فکر کنم تا ۴ تا درس دیگه جا داشتم بیفتم و ناراحت نشم.

 

 اعتیاد اینترنتی هم بد دردیه!! دیروز مامانم رفته بود بیرون خرید.منم از فرصت استفاده کردم پریدم پشت کامی . چند دقیقه ای به گشت و گذر تو نت پرداختیم که یهو آیفون زنگ خورد(مامانم بود) و داداشم رفت جواب داد و بعدش اومد طرف من:

ــ داداشم: پاشو منقل و ذغال و موادت رو سریع جمع کن که مامورا الان دارن میان معتادا رو جمع کنند.

ــ من: مگه مرَژ داری تهمت میژنی؟باژم مرشی که خبر دادی.یه کم در رو دیرتر باژ کن تا کامو خاموش کنم.

ــ داداشم: بازم برو سرتو با کتابخوندن گرم کن که تحمل خماری راحت تر بشه!!

 

 نمیدونم چرا آهنگ play with fire هیلری داف رو که گوش میکنم خندم میگیره و بعدشم خجالت میکشم!!!(فکر کنم عقلم کم شده)

من:فکر نمیکنی تازگیا عقلم کم شده؟

داداشم:نه فکر نمیکنم مطمئنم!

من: ممنون

  دیروز یاد دوران بچگیم افتاده بودم.یادمه ۳ یا ۴ سالم که بود یه خروس پر طلایی خیلی خوشگل داشتم که تو حیاط خونه قبلیمون ول میچرخید یه روز هم بابام سرشو برید و سرشو آورده بود جلوم گرفته بود  من کلی گریه کردم

ــ من: مامان! اون خروس خوشگله ی منو که بچه بودم داشتمش برا چی کشتین؟هان؟

ــ مامانی: اون؟ خیلی خروس شیطونی بود . همه همسایه ها از دستش عاصی شده بودن. همش از رو دیوار میپرید میرفت خونه همسایه ها و شبا هم نمیامد.میرفت پیش مرغ های همسایه ها و شبا پیش اونا بود!بعدش هم صبح ها همسایه ها میاوردنش دَمِ دَر و حسابی شاکی بودن.تا بالاخره سرشو بُریدیم.

ــ من: Oo

۞  خب راه بهتری هم بود.میتونستین واسش یه مرغ بگیرین. بعد بینشون صیغه محرمیت بخونین که شبا با هم باشن.دیگه نره واس مرغای همسایه ایجاد مزاحمت کنه.

ــ داداشم: عجب خروس باحالی داشتیا

ــ من: بله دیگه!بالاخره زیر دست خودم تربیت شده بود.انتظاردیگه ای هم ازش نمیرفت!

 

صحبت خانوادگی راجع به مهریه:

ــ خواهرم: دوستم چند روز پیش ازدواج کرده.مهریه اش به اندازه سال تولدشه ۱۳۶۴ تا سکه.

ــ مامانی:خب اون شوهرش خیلی خر بوده!! کلا اینجور پسرا خیلی بی عقل و نفهم و بیشعورند نباید قبول کنند.

مهریه باید به نیت ۵ تن ۵ تا سکه باشه(داره به من نگاه میکنه)

ــ من: برا چی به من نگاه میکنی؟خب اون دختره باید قبول کنه این مهریه رو که دخترای امروزی قبول نمیکنند.

ــ خواهرم: نه بابا وقتی ببینند مرد جدی باشه مجبورند کوتاه بیاند. زن محمد (پسر خاله امه که زنشو طلاق داده) میگفت ۱۰۰ تا سکه ولی آخر به ۱۴ تا راضی شد.

ــ من: خب ببین چه زن خوب و قانعی بوده که قبول کرده.حیف شد طلاقش داد.

تازه این محمد با این همه کم عقلیش یه دفعه یه کار درست کرده وگرنه الان بدبخت شده بود.

ــ خواهرم: تازه این که چیزی نیست خاله میگفت باید ۵ تا سکه مهرش کنی.

ــ من: ایول خاله

ــ خواهرم: تازه مامان بزرگ که میگفت باید یه سکه مهرش کنی

ــ من: ooooOOOOOoooo (الان از خنده افتارم رو زمین) ۱ سکه؟

ــ خواهرم: بعدش دختره رفته بود گریه کرده بود و به محمد میگفت مامان بزرگت گفته ۱ سکه؟

ــ من:اه اه اه اه .اصلا ازش خوشم نیومد چه لوس بوده. همون بهتر طلاقش داد.

۞  باخودم گفتم چه خوب.مثل اینکه خانواده مادرم خیلی به مهریه بالا عادت ندارند. ایشا... هر وقت بعد از ۱۰۰ سال به فکر ازدواج افتادم باید رو دخترای اون طرف تمرکز بیشتری داشته باشم.

یه شعر هم راجع به زن گرفتن از مناطق مختلف از آقای شاهد:

سبک مرتضی احمدی که با ضرب !! و به شیوه تهرونی های قدیم می خونه باید خونده بشه!!

آی پسر !! برو زن بگیر برو زن بگیر !!(2)
آی پسر یکی نگیر دوتا بگیر !!

اولش کن خواستگاری دختر فامیل خویش !!
گر نشد از لر بگیر یا از خراسانی بگیر ... آی پس برو زن بگیر ....(2)

دختر لر بهر تو گاهی شیش و ده (چی شده !! می کنه
چون رود بهر خرید این ره و اون ره می کنه !!
ور شکسته کاسبان را زآن خرید چون شه کنه !!
...... آقا داماد ... از پا افتاد ... تو حوض خونه !! آقا داماد .......... (2)

بوی عطر زعفران گر می کند دیوانه ات !!
رو خراسانی بگیر تا که شود پروانه ات !!
یه ب له !! یه ب له !! م گه م ره در خانه ات !!( بله با کسره زیر ب لهجه مشهدی!)
....... داماد م دونه ... دختر م ش دی .. چه مهربونه !! داماد م دونه .....(2)

گر ز آذربایجان خواهی عزیزم دختری !!
چیگری می خواد عزیزم جیگر شیر نری !!
چوب و چماق برادرهاشو بر سر می خری ؟؟!!
..... وای ددم !! وای ددم !! میزنند دم بدم !! توی ملاجت !! وای ددم وای .....(2)

دختر اصفونی یا کاشونی ای وای وای !!
بس میگه حالت خوبس!! یا آقا جووووو !! ای وای وای!!
دیگر از قزوین نمی گم ای عزیز چون های های !!
.... ای پسر هل نشو !! ا الکی خل نشو!! با انتخابت !! ای پسر .....(2)

گر تو باقا لا قاتق خواهی یا که ماهی سفید!!
مادرت یک قاشق از میرزا قاسمی چون چشید !!
چونکه رنگ مامانت از بوی سیر ترشی پرید !!!
......ای پسر حرف نزن !! بیخودی کف نزن !! که وای به حالت !! ای پسر ...... (2)

توی تهرون دختر تهرونی ام کم گیر میاد !!
گر بیاد روی جهازش مامانش چون شیر میاد!!
هی می گه چرا شوهر تو زود میاد یا دیر میاد؟؟!!
.........مادر زن چه ماهه !! مثل قرص ماهه !! دوسش دارم من !!!! مادر زن ...(2)

عید مبعث هم بر همه ی دوستان مبارک باشه

+ حکاکی شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 12:39  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
سلام .گفتم تو این مدت که کمتر میام نت و نمیتونم مثل گذشته آپ کنم از اتفاقای خارج از نت بنویسم که یه وقت خون رعیتای محترم کمبود آپ پیدا نکنه.

این روزا به پیشنهاد مادرم که کمتر میام نت.

خودمم استقبال کردم از این پیشنهاد!!

ــ مامانی: دیگه از این به بعد کمتر میری نت. وگرنه من میدونم با تو.جرات داری بگو نه.

ــ من: هان؟ باشه.

۞  حالا چرا داد میزنی مادر من؟ گردن ما از مو نازک تره. یه چشم غره هم میرفتی قبول میکردیم.

 

 تو این روزا که نت کمتر میام اوقات فراغتم زیاد شده و رو آوردم به کتابخونی.

وزنم هم نسبت به هفته پیش ۲ کیلو بیشتر شده.

ــ من: مامان ! وزنم ۲ کیلو زیاد شده

ــ مامانی: حتما به خاطر اینه که کمتر میری پشت کامپیوتر . کامپیوتر خیلی ضرر داره.

درس هاتم حسابی بخون که در آینده آدم موفقی بشی.

ــ من: باشه .

ــ مامانی: آفرین پسرم.

ــ من: احساس میکنم تازگیا خیلی پسر خوبی شدم

ــ مامانی: آره. کاشکی همه بچه ها مثل تو عاقل و حرف گوش کن بودند.

ــ من: 

 

 اگه بتونم آهنگ هم کمتر گوش بدم خیلی عالی میشه.یعنی بیشتر اوقات بیکاری پیدا میکنم.حالا نمیدونم این همه اوقات بیکاری به چه دردم میخوره

ــ راستی چند روز پیش داداشم اومده بود میگفت: پینک از هیم بهتره! گفتم: پینک؟گفتم خب عیب نداره اگه میخوای کَل بندازی بیا. گفت باشه.

بعد که مقایسه کردیم و کم آورد سرشو انداخت پایین رفت.(حالا این مقایسه کردن آهنگامون هم در نوع خودش جالبه!)

قبلنا هم با همین روش کَل متالیکا رو خوابونده بودم ( Oo )

۞ خوشم میاد وقتی داداشم کم میاره ، میره و بیشتر مقاومت نمیکنه

 

 چه خوب شد که رودباریان اومد به پرسپولیس.چند سالی میشه که دروازه بان مورد علاقه منه.

ــ یادمه پارسال رفته بودیم ورزشگاه و نیمه دوم رودباریان اومد وایساد تو دروازه.بعد یهو همه شروع کردن به مربی فحش دادن که چرا طالبلو رو نیاوردی!!منم واس همه خیلی ساده توضیح دادم که رودباریان خیلی دروازه بانیش خوبه  از طالبلو بهتره.خودش هم همون موقع یه توپ خوب گرفت و همه ساکت شدن.

چند دقیقه بعد رودباریان یه منگل بازی در آورد توپ خورد تیرک بعد همه برگشتند منو چپ چپ نگاه کردن!!

۞ به من چه؟ مگه تقصیر من بود توپ خورد تیرک؟

۞ تازه خوب شد توپ گل نشد وگرنه حتما میخواستن بیان منو بزنند.منم مجبور بودم برای سرکوبشون دستممو به خون چند نفر آلوده کنم

 

  یه دوست خیلی خوبم تصادف کرده . گردنش شیکسته .

البته باهاش حرف میزدم خیلی بد به نظر نمیرسید.(باید ببینمش چون حتما خیلی بامزه شده )

ــ چند روزه نصف بدنم خیلی درد میکنه.

فکر کنم به خاطر اینه که وقتی این رفیق گردن شیکسته ام داشت ماجرای تصادفشو تعریف میکرد حسابی بلند بلند میخندیدم.اونم حتما آهِش منو گرفته

۞ خب به من چه؟خودش خنده دار تعریف میکرد

(واسش دعا کنین زودتر خوب بشه)

 

خب یه انشای خیلی قشنگ هم از یکی از استادان عرصه انشا نویسی درباره صبر و آثار منفی و مثبت آن که میذارمش تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ حکاکی شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 12:48  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
این هم یکی از ماجرا ها و اتفاق هایی که تو دربار افتاده و مانا خانم  نوشتتش:

یه روز که اربابی مثل بچه ی آدم تو دربارش نشسته بود، یکی از این شیطونکها ی دربار که خیلی هم لفظ قلم حرف می زد، با داد و فریاد اومد پیشش و بهش گفت: ارباب به سلامت باشند. ملکه قربان، ملکه.
و بعد به تته پته افتاد. اربابی که شُکه شده بود گفت: ملکه چی؟ خب بنال خبر مرگت چی شده؟
شیطونک هم جواب داد: قربانتان گردم ، ملکه خواستند از آب انبار آب بخورند که در یک آن دخمه ی کوچکی در زیر آب انبار باز شد و ملکه را به درون خود کشید. حال چه کنیم؟ بدبخت شدیم. بیچاره شدیم.
اربابی یه نگاه به شیطونک کرد و بعد گفت: خب حالا همچین اومدی خیال کردم فرشته ها به دربار حمله کردن. یه خاکی تو سرت می ریزم دیگه. خفه شو اینقد داد و قال نکن رعیت ها آسایش می خوان این موقع ظهر.
شیطونک چاپلوس، با گریه و زاری و تو سر زنون رفت بیرون.اربابی موند و حوضش(ملکه اش). غمبرک زده بود گوشه ی دربار و فکر می کرد:حالا چکار کنم؟دربار بی ملکه مگه می شه؟ بعدش هم که ما تازه عروسی کردیم. اگه بگم گُم شده که این شیطونکا فکر می کنن من سر به نیستش کردم. بعد بلند شد و شیطونک چاپلوس رو صدا زد و گفت: اگه بفهمم کسی از این قضیه چیزی فهمیده می دم موهای سرتو دونه دونه بکنن .بعد سُرخِت میکنم میدم به این 7 تا پسرکام بخورنت. البته فکر نکنم گوشتت زیاد مزه ی خوبی هم داشته باشی.
شیطونک که ترسیده بود گفت:ارباب به سلامت. ما حرفی نزدیم و نخواهیم زد.اجازه ی مرخصی می دهید؟
اربابی:برو گمشو مرده شور برده ، با این خبر آوردنت.
و بعد دوباره نشست و فکر کرد. همینطور که توی فکر بود، همون شیطونک جادوگر
ی که شب مهمانی واسه ملکه ظاهر شده بود، دوباره ظاهر شد. شیطونک جادوگر گفت:وای نمی ذارید آدم یه شب استراحت کنه.اون از ملکه ات اینم از خود گور به گور شده ات. بگو ببینم چی می خوای؟
اربابی که تو عمرش کسی باهاش اینطوری حرف نزده بود و حالا خیلی جا خورده بود به لکنت افتاد.
شیطونک جادوگر:خب درست حرف بزن ببینم. خودت از چرندیاتی که داری میگی چیزی می فهمی؟
اربابی یه کم خودشو جمع کرد و گفت:ملکه گم شده.
وروجک جادوگر : همین؟ از دست تو ی خفه شده چه کار کنم؟.گم شده که شده. زندگی بدون ملکه راحت تره که. لگد به بخت خودت نزنی بخوای پیداش کنما!!!!!!!!!

اربابی با خودش گفت:نمی شه که. جواب شیطونکا رو چی بدم؟
بعد به شیطونک جادوگر گفت: نه من ملکه ام رو می خوام. شیطونک زیر لب چند تا ناسزا گفت و بعد رو به اربابی گفت:خب پس دو دقیقه خفه خون بگیر تا با کامپیوتر پیداش کنم.آخه شب مهمونی بهش یه ردیاب وصل کردم که اگه گم شد پیداش کنم بعد یادم رفت برش دارم.
بعد یه دفه یه لپتاپ کوچولو ظاهر کرد و شروع کرد به search.
بعد از چند دقیقه گفت : خب خدا رو شکر کاری از من برنمیاد آخه فرشته ها دزدیدنش.
اربابی: دزدیدنش؟ ملکه ی من به چه درد اونا می خوره؟!!!!!!
شیطونک: من چه میدونم.برو از خودشون بپرس.

 اربابی: مگه میشه توی مرده شور بُرده ندونی؟دیگه داری اون روی سگ منو بالا میاری!! می دم تیکه تیکه ات کنن، باهات آبگوشت درست کنن. زود باش بگوچی میدونی؟
شیطونک جادوگر:باشه بابا چرا یه دفعه می پری بهم؟ خب اون دخمه ای که اون پایین باز شد یه راه مخفی بود که از پدر پدر پدر پدر پدر پدر ، اه ه ه ه ، هزار نسل قبل از پدرت درست شده بود که به فرشته ها حمله کنن.اما وقتی بین شیطونکا و فرشته ها صلح شد ، دیگه کسی از اونجا استفاده نکرد تا بالاخره فراموش شد. حالا فرشته ها پیداش کردن،اومدن ملکه ات رو دزدیدن.دلیلشم اینه که یه چیزی ازت می خوان.

اربابی: از من چی می خوان؟؟!! وروجک جادوگر: صبر کن E-mail براشون بزنم. ببینم چی می خوان خبر مرگشون.بعد از یه ساعت اربابی خسته شد و گفت:داری چه غلطی می کنی؟ شیطونک جواب داد:به من چه سرعت اینترنت پایینه؟یه کم دندون رو جیگر بذار الان می رسه. همون لحظه یه ایمیل اومد که توش نوشته شده بود:ما می خوایم با اربابی شما حرف بزنیم. بگید از دربار بیاد بیرون، توی مرز شیطونکا و فرشته ها وایسه تا ما هم پادشاهمونو بفرستیم.
اربابی اول گفت:بی خیال نمیرم.خطرناکه.

ولی بعد از اونجایی که تو مرامش نیست کسی رو تنها بذاره گفت:انصاف نیست ملکه تو دست اونا زندانی باشه.من رفتم.
وقتی رسید لب مرز دید یه فرشته که بالهای خیلی بلند و بزرگی داره کنار مرز توی کشور خودشون ایستاده و داره برٌ و بر نگاش می کنه. اربابی هم که روی نگا کردن حسٌسٌسٌسٌسٌاااااس. گفت:چه مرگته ارباب ندیدی اینطوری نیگا می کنی؟
فرشته هم که تازه به خودش اومده بود گفت : چرا دیده بودم ولی ارباب شاسکول ندیده بودم.
اربابی سرخ شد و گفت:چی گفتی؟
فرشته. هیچی بابا.تو نمی دونی ما چی می خوایم؟

اربابی: نه بیشعور. منو کشوندی اینجا اینو ازم بپرسی؟من از کدوم قبرستونی بدونم؟
فرشته:ما شمشیر جادوییمونو می خوایم که دست شماست.
اربابی:شمشیر جادویی دیگه چه صیغه ایه؟ ما همچین چیزی ندیده بودیم.
فرشته:خب معلومه ندیده بودی خیر ندیده.آخه پدر پدر پدر پدر پدر پدر، اه ه ه ه ه ، هزار نسل قبل از پدرت ازمون دزدیدن بعد قایمش کردن تو یه صندوقچه.
اربابی یادش اومد وقتی بچه بوده یه صندوقچه توی انباری دربار بوده که که درش قفل بوده و کلیدش رو هیچکی نداشته.

گفت: خب گاگولی نمی شد همون موقع با همون ایمیل بهم بگی؟ می دونی حالا چقد راه باید برگردم؟من میرم شمشیرتونو میارم تو هم برو ملکه ام بیار تحویل بده.
اربابی برگشت به دربارو دنبال شیطونک جادوگر گشت. در حالی پیداش کرد که روی تخت اربابی نشسته بود و داشت با کامپیوترش ور می رفت. اربابی با عصبانیت داد زد :چه غلطی می کنی؟پاشو بیا کمکم.

ولی شیطونک با خونسردی گفت:برو بینیم بابا. دارم می چتم نمی تونم بیام.اربابی یه نگاه به قیافه ی شیطونک کرد و گفت: با این ریختت کدوم خری با تو چت می کنه؟ پاتمرگ بیا.شیطونک با غر و لند از جاش بلند شد ، در صندوقچه رو باز کرد،شمشیر رو داد به اربابی بعد هم گفت:تا دوباره امر دیگه ای نداری من برم. دفعه ی دیگه هم کاری داشتی خودت یه خاکی تو سر خودت بریز.


اربابی:چخه پدرسوخته. بزن به چاک تا ندادم تو سرت میخ بکارن.
بعد تاخت و تاخت تا به فرشته رسید. شمشیر رو گذاشت جلوی فرشته بعد یه نگاه به ملکه کرد دید چقد غمگینه.گفت: چته دیگه. نجاتت دادم که .بهم افتخار نمی کنی؟؟!!!
ملکه: نه اصلا .اینجا داشت بهم خوش می گذشت. هر چی تو برام نخریدی اینجا بهم دادن. نگاه کن: بعد چند تا لباس و کلی طلا به اربابی نشون داد.
اربابی که اینهمه زجر کشیده بود از دوری ملکه رنگ پریده و لاغر شده بود«جون خودش» هرچی ناسزا بلد بود نثار خودش کرد و بعد هم توبه کرد از اینکه دیگه کسی رو نجات بده. بعد همراه ملکه به دربار برگشتن و با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردن. راستی یادم رفت که بگم اربابی دستور داد 10 تا وروجک توی 4 روز دخمه رو پر کنن تا دیگه از این مصیبتها سرش نیاد .

نویسنده:مانا خانم
+ حکاکی شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 12:32  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 

بوسه ی سپیده دم

من نادان و گمراه هستم و تو بیشتر=> با ریختن اشک ها ،

پریشانی و گیجی که ما دو تا رو جدا میکنه=> در حالی که همدیگر رو مهربانانه در آغوش گرفتیم،

فقط نگاه کن به چشمهای من => و بوسه ای از ترس وداع.

من دارم میرسم به سایه ات که غرق شده در بوسه سپیده دم

و تماس دارم با رنجی که تو مرا ترک کردی در هنگام بوسه سپیده دم

من خسته شدم از بازی ها ،

و دارم با تو بازی میکنم=> در جایی که تو آنجا نیستی .

مرگ ، فکر ترس از مُردن رو آزاد میکنه => درسته ترسی وجود نداره .

اجازه بده که به چشمانت نگاه کنم و ببینم که مرگ از ما عبور میکند.

من دارم میرسم به سایه ات که غرق شده در بوسه سپیده دم

و تماس دارم با رنجی که تو مرا ترک کردی در هنگام بوسه سپیده دم

 

Translated by: The Evils Sultan

K.i.s.s Of Dawn - Download


ادامه مطلب
+ حکاکی شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 9:49  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 

در زمان های خیلی قدیم وقتی که ملکه خیلی بچه بود مامانش مُرد و باباش هم رفت یه زن خیلی خوشگل گرفت. این زنه اسمش صغرا خانوم بود ، صغرا خانم خیلی با ملکه بد بود. صغرا خانوم یه آینه جادویی داشت که اجدادش در زمانهای خیلی گذشته از اجداد ارباب کِش رفته بودند و الان دست به دست رسیده بود به صغرا خانم.

این آینه میتونست حرف بزنه و خوشگل ترین آدم روی زمین رو بگه کیه.

هر روز صغری خانم خودش رو حسابی آرایش میکرد و میامد جلوی آینه می ایستاد و میگفت ای آینه ، خوشگل ترین آدم توی جهان کیه؟

آینه هم میگفت: خوشگل ترین آدم روی زمین شما هستی.

بعد هم صغری خانم کلی ذوق میکرد.

همینجور زمان گذشت و گذشت تا اینکه ملکه بزرگ شد و همونجور که تو داستان قبل گفتم یه روز ارباب همه دخترای شهر رو به دربار دعوت میکنه تا ملکه اش رو از بین اونا انتخاب کنه.

بعد صغرا خانم که حسابی خودشو برای مهمانی دربار آماده کرده بود میاد جلوی آینه می ایسته و میگه:

ای آینه ی خوب من ، به من بگو خوشگل ترین آدم روی زمین کیه؟

اینبار آینه برخلاف همیشه میگه خوشگل ترین آدم دنیا ملکه است که یه دختر جوان و زیبا شده و از تو هم خوشگل تره.

صغرا خانم رو میگین ، انگار دنیا رو سرش خراب شده باشه حسابی عصبانی میشه و تصمیم میگیره که ملکه رو از بین ببره و بکُشه.ولی چون دیرش شده بود ملکه رو میندازه تو اتاق تا بره به مهمانی دربار شیاطین و بعد از اینکه برگشت ملکه رو بکُشه.

بعد از اون ماجرا که تو داستان قبلی گفتم و میدونین ملکه با ارباب ازدواج میکنه و صغرا خانم دستش از ملکه کوتاه میمونه.

همینجور میگذره و ملکه هفت تا پسر به دنیا میاره و صغرا خانم هم هر روز از آینه میشنید که ملکه خیلی از تو خوشگل تره و اون لیاقت زیبا ترین آدم رو داره نه تو.

بالاخره یه روز صغرا خانم تصمیم میگیره که ملکه رو به وسیله یک شیطونک خیانتکار دربار بکُشه. آخه این شیطونک به خاطر سرپیچی از دستورات ارباب از دربار اخراج شده بود و منتظر یه فرصت بود تا از ارباب انتقام بگیره.

ولی شیطان اعظم از این تصمیم شوم صغرا خانم با خبر میشه و میاد به ملکه جریان رو میگه و ملکه از ترسش میره تو اتاق هفت تا پسرِ ارباب قایم میشه که دست اون شیطونک خیانتکار بهش نرسه و هفت قلو ها هم به ملکه قول میدند که نذارند کسی بهش آسیب برسونه.ولی به جاش ملکه هم هر روز باید واسشون فسنجون درست کنه(آخه هفت تا پسر خیلی فسنجون دوست دارند )

۷ قلوها از چپ به راست:همت خان- هیبت خان- حشمت خان- حکمت خان- نعمت خان- عزت خان- رحمت خان

خلاصه شب که میشه ، همه ی اهل دربار شیاطین می خوابند و اون شیطونک خیانتکار که کلید دربار رو داشته یواشکی میاد تو دربار و میره طرف اتاق هفت قلوها.

بعد شیطونک که میاد بره طرف ملکه هفت قلوها که خودشون رو به خواب زده بودند مثل شیر میاند و شیطونک رو میگیرند و میخواستند حسابی تنبیهش کنند ولی شیطونک چون میدونسته نقطه ضعف هفت قلو ها چیه یه فکری میاد به ذهنش. به هفت تا پسر میگه اگه منو رها کنید و بذارین ملکه رو بکُشم روزی ۳ وعده بهتون فسنجون خوشمزه میدم که حسابی چاق و چله بشین.

هفت قلو ها هم قبول میکنند و شیطونک میره طرف ملکه و یه سیب خیلی درشت و خوشمزه ی سمی میگیره جلوی ملکه و بهش میگه: ملکه این سیب رو بخور.ملکه هم که خیلی سیب دوست داشته تا چشمش به سیب میخوره هوش و حواسشو گم میکنه و ناخودآگاه سیب رو گاز میزنه.

تا ملکه سیب رو گاز میزنه از حال میره و میفته رو زمین و در همین موقع شیطان اعظم از راه میرسه و شیطونک خیانتکار فرار میکنه.

بعد شیطان اعظم سریع میاد پیش ارباب و میگه اربابی ملکه ات مسموم شده و الان میمیره.پاشو سوار ماشینت شو و سریع برو پیشش.ارباب که از خواب ناز بیدار شده بود میگه خب به درک فوقش میریم یه ملکه دیگه میگیریم.بذار بخوابیم بی ادب!! اصلا این ملکه هم وقت گیر آورده واس مسموم شدن؟ تقصیر منه که این همه بهش رو دادم. تازه بنزین هم سهمیه بندی شده ، حیف نیست چند لیتر به خاطر ملکه حرام کنیم؟

شیطان اعظم میگه: نه قربان ، رعیت ها براتون حرف در میارن ، برید حداقل بالا سر ملکه این دَم آخری.ارباب هم میگه: باشه ولی با الاغمون میرویم. حالا شما برو "بانو چایی" رو صدا کن که واس ما چایی بیاورد بعد هم به "افسر مین جارو کن"بگو که نیزه و الاغ ما را واس حرکت آماده کند.

خلاصه به هر زحمتی که بود ارباب سوار الاغش میشه و به سمت اتاق هفت قلو ها حرکت میکنه:

 arbabu be hamrahe olaghe mehrabanash!

بالاخره بعد از چندین ساعت رسید به اتاق پسرا و ارباب دید که ملکه بی جان رو زمین افتاده و همه شیطونکا و بانوهای دربار دورش جمع شدند و دارند گریه و زاری میکنند و میگن ارباب خاک به سرمون شده. ملکه مُرده.

بعد ارباب میاد بالا سره ملکه و خیلی دلش واس ملکه اش میسوزه و حسابی ناراحت میشه. بعد سرشو خم میکنه و ملکه رو بوس میکنه.

تا اربابی ملکه رو بوس میکنه ملکه با همون حاله بیجونی حالش حسابی به هم میخوره و هرچی خورده بود بالا میاره و اون سیبِ سمی هم از بدنش میاد بیرون و حالش خوب میشه.

بعد همه درباریا و شیطونکا که از دیدن این صحنه خیلی خوشحال شده بودند به ارباب گفتند از کجا فهمیدی که اگه ملکه رو بوس کنی خوب میشه؟ ارباب هم که حسابی خودش رو گرفته بود گفت :اهم اهم. خدمت شیطونکا و درباریای عزیز و گرامی عرض کنم که ما میدونستیم که ملکه از بوس آبدار بدش میاد و حالش به هم میخوره ، برای همین بود که وقتی خواستیم بوسش کنیم حسابی صورتشو تف مالی کردیم که حالش به هم بخوره و اون سیب سمی رو بالا بیاره.

و بعد همه واس اربابی حسابی دست زدند.

بعد هم ملکه حسابی حالش خوب شد و از اولشم بهتر شد و سالیان سال کنار اربابی زندگی شادی رو داشتند و ملکه هر روز واس هفت تا پسرش فسنجون درست میکرد و اونا هم خیلی شاد بودند.

پایان.

نوشته شده توسط : "ارباب شیاطین"

 


یه کاریکاتور قشنگ از یانگوم در ادامه مطلب:

 


ادامه مطلب
+ حکاکی شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 6:51  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 

 

 

گر میخواهی دلت را شاد بینی¤•¤ سری به کلبه ی ارباب بزن ¤•¤•¤•¤ توسط:زینب(اولین شاعر دربار)

سلام! اول از همه میلاد با سعادت امیر مومنان علی (ع) رو به همه دوستان و آشنایان تبریک و تهنیت عرض میکنم!

این آپ به چند قسمت تقسیم میشه:

قسمت اول یه گزارش خیلی قشنگه که توسط سرکار خانم صبح صادق از ارباب تهیه شده :

بسمه تعالی

گزارشگر دربار، امروز واستون از ماجرای پنچر شدن اسب اربابی گزارش تهیه میکند:

الان در میدان قل صفدر، نواده پدر پسر خاله ی خرِ اقا جونِ ارباب بزرگ هستیم

ماجرا از این قرار بود که ارباب اومد به ملکه گفت :ملکه جانم به فدایت، آماده شو میخواهیم برویم یه جایی.

ملکه هم لباس قشنگاشو پوشید و با هم سوار طفلی اسب شدند و....

که ناگهان چرخ عقب ِ سمت راننده پنچر شد یعنی در واقع نعلش کنده شده بود!!!

اربابی هم تمام حواسش به ملکه بود که حسابی خوشکل کرده بود. اون روسری گل منگلی که تازه ارباب به مناسبت هدیه مادر شدنش واسش خریده بود رو سر کرده بود.

خلاصه حواسش اصلا به اسب بیچاره نبود دیگه کم کم داشت سُم اون بیچاره تحلیل میرفت اما اربابی هنوز متوجه نبود و در نهایت اسب بیچاره لنگان الگان پیش میرفت که صدای ملکه در اومد:

اخه چه مرگیت شده نفله؟!!!!

با صدای فریاد ملکه اربابی که همچنان محو تماشای جمالِ ملکه بود به خود اومد ولی چه فایده، سُم اون بیچاره حسابی ساییده شده بود و دیگه نمی توانست راه برود همان جا ایستاد، اونم کجا وسط میدان.دیر شده بود اربابی دیگه هر کاری کرد طفلی راه نمیرفت راهبندانی شده بود که نگو و نپرس!!!

از قضا شیطان اعظم از اون حوالی عبور میکرد دید که وای چه خبره!!!اومد جلو وگفت ارباب شیطونکهات به فدای سُم اسبت، چرا حواست نبود؟ آخه حواست کجا بود؟ چرا سُم این بیچاره به این وضع و حاله؟؟؟