
|
سلام.اینم داستان ماجرای رمال باشی دربار ما.
به علت اینکه داستان یه کم طولانیه پیشنهاد میکم که اول سیو کنید و دیس کانکت بشید و بخونیدش بعد بیاید نظر بدین.از ما گفتن بود حالا خود دانید
رمال باشی گفت : بد فكري نيست و آمد به دربار و چهل روز مهلت گرفت و رفت بازار چهل تا كله خرما خريد و برگشت خانه .
بعد شب که شد رمال باشی رفت به خانه و جریان را برای زنش تعریف کرد و گفت که اینجوری نمیشود . فردا میرم و قضیه را به اربابی میگم.حتما اگه راستش را بهش بگم من را میبخشد و سرم را نمیزند. فردا صبح زود رفت پیش اربابی و تمام قضیه را صاف و ساده واس اربابی تعریف کرد . اربابی هم که دید تا حالا رمال باشی سرش کلاه گذاشته بوده بهش سخت اومد و دستور داد که سر رمال باشی را از گردنش جدا کنند و سرش را به دروازه ی شهر آویزان کنند تا عبرتی شود برای دیگر رعیت ها. همچنین زن رمال باشی را هم آوردند تا در دربار کنیزی کند تا دیگر طمع نکند و به زندگی خودش قانع باشد. پایان
|
|
+ حکاکی شده
در
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 7:7 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
دیگه رفتیم تو ماه آخر تابستون. این تابستون که خیلی خوب بود.همش شاد بودم البته ما هرجا بریم نمیذاریم بهمون بد بگذره. سریع خودمونو با شرایط محیط وفق میدیم و خوش میگذرونیم.کلا تاحالا جایی نرفتم که بهم بد گذشته باشه! شاید هم بد گذشته و من نفهمیدم
|
|
+ حکاکی شده
در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 7:55 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
سلام.میبینم که یه مدته ما جشنواره تابستونی واس رعیت ها راه انداختیم و تند تند آپ مکنیم
. فیلا" به چند تا خبر جدید توجه کنید:
๑ امروز مامانم به یه سفر ۱ ماهه رفت. دیگه همه محدودیت های نت برداشته شد! ۞ احساس میکنم خیلی پسر بدی هستم! ๑ دیروز دلم حسابی گرفت.خیلی از درونم ذوق کردم(آخه خیلی کم پیش میاد که دلم بگیره).با خودم گفتم نباید فرصت رو از دست بدم و باید بطور بهینه ازش استفاده کنم . رفتم تو اتاقم و در رو قفلیدم که داداشم مزاحم نشه! بعد چراغا رو خاموش کردم و یه آهنگ خیلی غمناک گداشتم و بعد نشستم و زانوهامو بغل کردمو آروم آروم شروع کردم به تکون خوردن.بعد یه کم گذشت دیدم اینجوری حال نمیده! گفتم برم ۲ تا شمع بیارم که فضا رمانتیک تر باشه و اگه گریه ام هم گرفت چندتا اشک بریزم که دلم باز بشه.بعد که از اتاقم اومدم بیرون رفتم آشپز خونه و همه کابینت ها رو گشتم و دیدم شمع نداریم.خیلی حالم گرفته شد. داشتم به همین فکر میکردم که چیکار کنم چیکار نکنم که یهو داداشم اومد گفت چرا اینجا وایسادی؟ کجایی یه ساعته دنبالت میگردم! بدو بیا یه فوتبال جدید ps2 گرفتم بازی کنیم. منم تا اینو شنیدم هوش از سرم پرید و همه چی یادم رفت و خوشحال رفتم و چند ساعتی بازی کردیم.بعد موقع خواب داشتم به اتفاقای اون روز فکر میکردم که یهو یادم افتاد که دلم گرفته بود و فرصت رو از دست دادم.کلی ناراحت شدم و باز حالم گرفته شد .تو همین فکرا بودم که چشامو باز کردم دیدم صبح شده و من فرصت دیشب رو هم از دست دادم!! ۞ از کسانی که قدرت ناراحت کردن ما رو دارند تقاضا میشه به دفتر دربار شیاطین در شهرشون مراجعه و ثبت نام کنند و در صورت موفق شدن شیطونک نفیسی از سوی "سازمان اهدا کنندگان شیطونک های استاندارد"(ساشا) دریافت کنند. ๑ راستی تو این چند روز که ما نوه دار شدیم خیلیا یه جای تبریک گفتن اومدن اظهار تعجب کردن از نوه دار شدن ما و میگن تو کی ازدواج کردی که حالا نوه دار شدی؟ باید خدمت این عده از دوستان عرض کنم که اصلا هم تعجب نداره! مگه حضرت مریم نبود که بدون ازدواج کردن بچه دار شد؟حالا ما بدون اینکه ازدواج کنیم یا بچه ای داشته باشیم نوه دار شدیم!!! البته سیستم ما یه کم پیشرفته تر بوده. ۞ خیلی راجع به چگونگی وقوع این اتفاق فکر نکنید. چون این کار یک خرق عادت بوده و بشر با عقل محدودش نمیتونه به واقعیت حقیقی ماجرا پی ببره. ۞ تازه این موضوع برای خارج از درباره. وگرنه همونطور که میدونین ما تو دربار هم ملکه داریم هم ۷ تا پسر. ๑ تازگیا که حوصلمون زیاد سر میره عده ای از شیطونکهای خیلی شیطون برای اینکه اربابشون رو سرگرم کنند دست به کارای نمایشی میزنند و همینجور فکر ما رو مشغول میکنند.یه تیکه از کارشونو اینجا واستون میذارم ببینید هر کی تونست بگه اینا ۱۲ تا شیطونکن یا ۱۳ تا از "ساشا" جایزه میگیره: ادامه ی این آپ در پست پایین!! |
|
+ حکاکی شده
در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 18:48 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
صبح صادق
۱. بیچاره اون خروست.لابد تو هم گوشتشو نخوردی. ۲. بوی عروسی دیگه چیه؟ ۱.نه اتفاقا.گوشتش رو خوردیم.خیلی هم خوشمزه بود ۲.نیدونم واللا.ولی هر وقت از کنار خانوما که رد میشیم بیشتر بوش به مشاممون میرسه جکسون از اینکه رو پای خودت تو وبلاگ وایستادی خوشحالم. ممنون.ولی مگه قبلا با پای کی تو دربار وایمیستادیم؟ Ħ.Ξ.Я ۱.تو با این پسرات چیکار کردی که اینقدر زود پیر شدن؟! ولی اسماشون خیلی باحاله! ۱.کاریشون نکردیم.حتما از بس غصه خوردن اینطوری شدن.
نوه جون پیله ببین بابیزو ( یعنی بابابزرگ ) یه شعر جدید برات گفتم : ۱. سلام سلام اربابک/ چطوری با ربابک ۲.راستی ننه بزرگ ملکه چطوره ؟ شنیده بودم از وقتی ازدواج کردین روزی 3 بار با کمربند میفتاده به جونت . درست میگن؟ ۱.علیک سلام نوه جان.ممنون که به فکر مایی ۲. توسط:ساینا اگر عاشق شدیتو شهر غربت اگه تو شهر خودمون عاشق شدیم چه خاکی تو سرمون بریزیم؟ اگه خواستی اسمه نوه ت رو بذاری بذار ژوان.کردیه. نه آخه نمیشه. این نوه ما از وقتی که به دنیا اومد اسم داشت! با اسم به دنیا اومد! حالا ژوان.کُردیه یعنی چی؟
نمیدونم چرا دوباره همون آبه و همون کاسه
![]() .منظورت همون آش و کاسه بود دیگه؟![]() ![]() |
|
+ حکاکی شده
در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 18:46 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
یه ترجمه از یکی از شعرای هیم میذارم که خودم هم متن شعرشو خیلی دوس دارم هم آهنگشو.
دختر زهر آلود من همه ی اون کار ها رو برای اون کردم و اکنون قلب عشق برای من و دختر سمی ام مرده و بی روح شده. او یک طعمه و شکار بود برای ظلم عشق ، وقتی که مار بزرگ عشق میخزید و وارد قلبش شد. با یخ ترین بوسه ، عشق از زندگی ایستاد ، وقتی که ما از هم جدا شدیم مانند هیچوقت دیگه. آتش در چشمهایش ، به مرور تاریک می شد و بعدش هم از بین رفت ، وقتی که زهر به داخل قلبش رسیده بود. و در سرد ترین خوشی عهد و پیمانمون از بین رفت وقتی که ما از هم جدا شدیم مانند هیچوقت دیگه. من همه ی اون کار ها رو برای اون کردم و اکنون قلب عشق برای من و دختر سمی ام مرده و بی روح شده من همه ی اون کار ها رو برای اون کردم و عشق ما را مُرده میخواهد ، فقط من و دختر سمی ام را. من همه ی اون کار ها رو برای اون کردم و اکنون قلب عشق برای من و دختر سمی ام مرده و بی روح شده در این جهان سمی. Translated by: The Evils Sultan
|
|
+ حکاکی شده
در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 12:43 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
๑ این ترم با اینکه ۲ تا درسم رو افتادم ولی چون معدلم خوب شده خیلی احساس خوبی نسبت به دانشگاه پیدا کردم ــ اصلا وضع روحیم با پارسال این موقع قابل مقایسه نیست. خدا رو شکر ۞ فکر کنم تا ۴ تا درس دیگه جا داشتم بیفتم و ناراحت نشم.
๑ اعتیاد اینترنتی هم بد دردیه!! دیروز مامانم رفته بود بیرون خرید.منم از فرصت استفاده کردم پریدم پشت کامی . ــ داداشم: پاشو منقل و ذغال و موادت رو سریع جمع کن که مامورا الان دارن میان معتادا رو جمع کنند. ــ من: مگه مرَژ داری تهمت میژنی؟باژم مرشی که خبر دادی.یه کم در رو دیرتر باژ کن تا کامو خاموش کنم. ــ داداشم: بازم برو سرتو با کتابخوندن گرم کن که تحمل خماری راحت تر بشه!!
๑ نمیدونم چرا آهنگ play with fire هیلری داف رو که گوش میکنم خندم میگیره و بعدشم خجالت میکشم!!!(فکر کنم عقلم کم شده) من:فکر نمیکنی تازگیا عقلم کم شده؟ داداشم:نه فکر نمیکنم مطمئنم! من: ممنون
๑ دیروز یاد دوران بچگیم افتاده بودم.یادمه ۳ یا ۴ سالم که بود یه خروس پر طلایی خیلی خوشگل داشتم که تو حیاط خونه قبلیمون ول میچرخید ــ من: مامان! اون خروس خوشگله ی منو که بچه بودم داشتمش برا چی کشتین؟هان؟ ــ مامانی: اون؟ خیلی خروس شیطونی بود . همه همسایه ها از دستش عاصی شده بودن. همش از رو دیوار میپرید میرفت خونه همسایه ها و شبا هم نمیامد.میرفت پیش مرغ های همسایه ها و شبا پیش اونا بود!بعدش هم صبح ها همسایه ها میاوردنش دَمِ دَر و حسابی شاکی بودن.تا بالاخره سرشو بُریدیم. ــ من: Oo ۞ خب راه بهتری هم بود.میتونستین واسش یه مرغ بگیرین. بعد بینشون صیغه محرمیت بخونین که شبا با هم باشن.دیگه نره واس مرغای همسایه ایجاد مزاحمت کنه. ــ داداشم: عجب خروس باحالی داشتیا ــ من: بله دیگه!بالاخره زیر دست خودم تربیت شده بود.انتظاردیگه ای هم ازش نمیرفت!
๑ صحبت خانوادگی راجع به مهریه: ــ خواهرم: دوستم چند روز پیش ازدواج کرده.مهریه اش به اندازه سال تولدشه ۱۳۶۴ تا سکه. ــ مامانی:خب اون شوهرش خیلی خر بوده!! کلا اینجور پسرا خیلی بی عقل و نفهم و بیشعورند نباید قبول کنند. مهریه باید به نیت ۵ تن ۵ تا سکه باشه(داره به من نگاه میکنه) ــ من: برا چی به من نگاه میکنی؟ ــ خواهرم: نه بابا وقتی ببینند مرد جدی باشه مجبورند کوتاه بیاند. زن محمد (پسر خاله امه که زنشو طلاق داده) میگفت ۱۰۰ تا سکه ولی آخر به ۱۴ تا راضی شد. ــ من: خب ببین چه زن خوب و قانعی بوده که قبول کرده.حیف شد طلاقش داد. تازه این محمد با این همه کم عقلیش یه دفعه یه کار درست کرده وگرنه الان بدبخت شده بود. ــ خواهرم: تازه این که چیزی نیست خاله میگفت باید ۵ تا سکه مهرش کنی. ــ من: ایول خاله ــ خواهرم: تازه مامان بزرگ که میگفت باید یه سکه مهرش کنی ــ من: ooooOOOOOoooo ــ خواهرم: بعدش دختره رفته بود گریه کرده بود و به محمد میگفت مامان بزرگت گفته ۱ سکه؟ ــ من:اه اه اه اه .اصلا ازش خوشم نیومد چه لوس بوده. همون بهتر طلاقش داد. ۞ باخودم گفتم چه خوب.مثل اینکه خانواده مادرم خیلی به مهریه بالا عادت ندارند. ایشا... هر وقت بعد از ۱۰۰ سال به فکر ازدواج افتادم باید رو دخترای اون طرف تمرکز بیشتری داشته باشم. یه شعر هم راجع به زن گرفتن از مناطق مختلف از آقای شاهد: سبک مرتضی احمدی که با ضرب !! و به شیوه تهرونی های قدیم می خونه باید خونده بشه!! عید مبعث هم بر همه ی دوستان مبارک باشه
|
|
+ حکاکی شده
در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 12:39 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
سلام .گفتم تو این مدت که کمتر میام نت و نمیتونم مثل گذشته آپ کنم از اتفاقای خارج از نت بنویسم که یه وقت خون رعیتای محترم کمبود آپ پیدا نکنه.
๑ این روزا به پیشنهاد مادرم که کمتر میام نت. خودمم استقبال کردم از این پیشنهاد!! ــ مامانی: دیگه از این به بعد کمتر میری نت. وگرنه من میدونم با تو.جرات داری بگو نه. ــ من: هان؟ باشه. ۞ حالا چرا داد میزنی مادر من؟ گردن ما از مو نازک تره.
๑ تو این روزا که نت کمتر میام اوقات فراغتم زیاد شده و رو آوردم به کتابخونی. وزنم هم نسبت به هفته پیش ۲ کیلو بیشتر شده. ــ من: مامان ! وزنم ۲ کیلو زیاد شده ــ مامانی: حتما به خاطر اینه که کمتر میری پشت کامپیوتر . کامپیوتر خیلی ضرر داره. درس هاتم حسابی بخون که در آینده آدم موفقی بشی. ــ من: باشه . ــ مامانی: آفرین پسرم. ــ من: احساس میکنم تازگیا خیلی پسر خوبی شدم ــ مامانی: آره. کاشکی همه بچه ها مثل تو عاقل و حرف گوش کن بودند. ــ من:
๑ اگه بتونم آهنگ هم کمتر گوش بدم خیلی عالی میشه.یعنی بیشتر اوقات بیکاری پیدا میکنم. ــ راستی چند روز پیش داداشم اومده بود میگفت: پینک از هیم بهتره! گفتم: پینک؟ بعد که مقایسه کردیم و کم آورد سرشو انداخت پایین رفت.(حالا این مقایسه کردن آهنگامون هم در نوع خودش جالبه! قبلنا هم با همین روش کَل متالیکا رو خوابونده بودم ( Oo ) ۞ خوشم میاد وقتی داداشم کم میاره ، میره و بیشتر مقاومت نمیکنه
๑ چه خوب شد که رودباریان اومد به پرسپولیس.چند سالی میشه که دروازه بان مورد علاقه منه. ــ یادمه پارسال رفته بودیم ورزشگاه و نیمه دوم رودباریان اومد وایساد تو دروازه.بعد یهو همه شروع کردن به مربی فحش دادن که چرا طالبلو رو نیاوردی!!منم واس همه خیلی ساده توضیح دادم که رودباریان خیلی دروازه بانیش خوبه از طالبلو بهتره.خودش هم همون موقع یه توپ خوب گرفت و همه ساکت شدن. چند دقیقه بعد رودباریان یه منگل بازی در آورد توپ خورد تیرک بعد همه برگشتند منو چپ چپ نگاه کردن!! ۞ به من چه؟ مگه تقصیر من بود توپ خورد تیرک؟ ۞ تازه خوب شد توپ گل نشد وگرنه حتما میخواستن بیان منو بزنند.
๑ یه دوست خیلی خوبم تصادف کرده . گردنش شیکسته . البته باهاش حرف میزدم خیلی بد به نظر نمیرسید.(باید ببینمش چون حتما خیلی بامزه شده ــ چند روزه نصف بدنم خیلی درد میکنه. فکر کنم به خاطر اینه که وقتی این رفیق گردن شیکسته ام داشت ماجرای تصادفشو تعریف میکرد حسابی بلند بلند میخندیدم.اونم حتما آهِش منو گرفته ۞ خب به من چه؟خودش خنده دار تعریف میکرد (واسش دعا کنین زودتر خوب بشه)
خب یه انشای خیلی قشنگ هم از یکی از استادان عرصه انشا نویسی درباره صبر و آثار منفی و مثبت آن که میذارمش تو ادامه مطلب ادامه مطلب |
|
+ حکاکی شده
در
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 12:48 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
این هم یکی از ماجرا ها و اتفاق هایی که تو دربار افتاده و مانا خانم نوشتتش:
یه روز که اربابی مثل بچه ی آدم تو دربارش نشسته بود، یکی از این شیطونکها ی دربار که خیلی هم لفظ قلم حرف می زد، با داد و فریاد اومد پیشش و بهش گفت: ارباب به سلامت باشند. ملکه قربان، ملکه.
اربابی با خودش گفت:نمی شه که. جواب شیطونکا رو چی بدم؟ اربابی: مگه میشه توی مرده شور بُرده ندونی؟دیگه داری اون روی سگ منو بالا میاری!! می دم تیکه تیکه ات کنن، باهات آبگوشت درست کنن. زود باش بگوچی میدونی؟ اربابی: از من چی می خوان؟؟!! وروجک جادوگر: صبر کن E-mail براشون بزنم. ببینم چی می خوان خبر مرگشون.بعد از یه ساعت اربابی خسته شد و گفت:داری چه غلطی می کنی؟ شیطونک جواب داد:به من چه سرعت اینترنت پایینه؟یه کم دندون رو جیگر بذار الان می رسه. همون لحظه یه ایمیل اومد که توش نوشته شده بود:ما می خوایم با اربابی شما حرف بزنیم. بگید از دربار بیاد بیرون، توی مرز شیطونکا و فرشته ها وایسه تا ما هم پادشاهمونو بفرستیم. ولی بعد از اونجایی که تو مرامش نیست کسی رو تنها بذاره گفت:انصاف نیست ملکه تو دست اونا زندانی باشه.من رفتم. اربابی: نه بیشعور. منو کشوندی اینجا اینو ازم بپرسی؟من از کدوم قبرستونی بدونم؟ گفت: خب گاگولی نمی شد همون موقع با همون ایمیل بهم بگی؟ می دونی حالا چقد راه باید برگردم؟من میرم شمشیرتونو میارم تو هم برو ملکه ام بیار تحویل بده. ولی شیطونک با خونسردی گفت:برو بینیم بابا. دارم می چتم نمی تونم بیام.اربابی یه نگاه به قیافه ی شیطونک کرد و گفت: با این ریختت کدوم خری با تو چت می کنه؟ پاتمرگ بیا.شیطونک با غر و لند از جاش بلند شد ، در صندوقچه رو باز کرد،شمشیر رو داد به اربابی بعد هم گفت:تا دوباره امر دیگه ای نداری من برم. دفعه ی دیگه هم کاری داشتی خودت یه خاکی تو سر خودت بریز.
|
|
+ حکاکی شده
در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 12:32 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
بوسه ی سپیده دم من نادان و گمراه هستم و تو بیشتر=> با ریختن اشک ها ، پریشانی و گیجی که ما دو تا رو جدا میکنه=> در حالی که همدیگر رو مهربانانه در آغوش گرفتیم، فقط نگاه کن به چشمهای من => و بوسه ای از ترس وداع. من دارم میرسم به سایه ات که غرق شده در بوسه سپیده دم و تماس دارم با رنجی که تو مرا ترک کردی در هنگام بوسه سپیده دم
من خسته شدم از بازی ها ، و دارم با تو بازی میکنم=> در جایی که تو آنجا نیستی . مرگ ، فکر ترس از مُردن رو آزاد میکنه => درسته ترسی وجود نداره . اجازه بده که به چشمانت نگاه کنم و ببینم که مرگ از ما عبور میکند. من دارم میرسم به سایه ات که غرق شده در بوسه سپیده دم و تماس دارم با رنجی که تو مرا ترک کردی در هنگام بوسه سپیده دم
Translated by: The Evils Sultan ادامه مطلب |
|
+ حکاکی شده
در
شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 9:49 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
در زمان های خیلی قدیم وقتی که ملکه خیلی بچه بود مامانش مُرد و باباش هم رفت یه زن خیلی خوشگل گرفت. این زنه اسمش صغرا خانوم بود ، صغرا خانم خیلی با ملکه بد بود. صغرا خانوم یه آینه جادویی داشت که اجدادش در زمانهای خیلی گذشته از اجداد ارباب کِش رفته بودند و الان دست به دست رسیده بود به صغرا خانم. این آینه میتونست حرف بزنه و خوشگل ترین آدم روی زمین رو بگه کیه. هر روز صغری خانم خودش رو حسابی آرایش میکرد و میامد جلوی آینه می ایستاد و میگفت ای آینه ، خوشگل ترین آدم توی جهان کیه؟ آینه هم میگفت: خوشگل ترین آدم روی زمین شما هستی. بعد هم صغری خانم کلی ذوق میکرد. همینجور زمان گذشت و گذشت تا اینکه ملکه بزرگ شد و همونجور که تو داستان قبل گفتم یه روز ارباب همه دخترای شهر رو به دربار دعوت میکنه تا ملکه اش رو از بین اونا انتخاب کنه. بعد صغرا خانم که حسابی خودشو برای مهمانی دربار آماده کرده بود میاد جلوی آینه می ایسته و میگه: ای آینه ی خوب من ، به من بگو خوشگل ترین آدم روی زمین کیه؟ اینبار آینه برخلاف همیشه میگه خوشگل ترین آدم دنیا ملکه است که یه دختر جوان و زیبا شده و از تو هم خوشگل تره. صغرا خانم رو میگین ، انگار دنیا رو سرش خراب شده باشه حسابی عصبانی میشه و تصمیم میگیره که ملکه رو از بین ببره و بکُشه.ولی چون دیرش شده بود ملکه رو میندازه تو اتاق تا بره به مهمانی دربار شیاطین و بعد از اینکه برگشت ملکه رو بکُشه. بعد از اون ماجرا که تو داستان قبلی گفتم و میدونین ملکه با ارباب ازدواج میکنه و صغرا خانم دستش از ملکه کوتاه میمونه. همینجور میگذره و ملکه هفت تا پسر به دنیا میاره و صغرا خانم هم هر روز از آینه میشنید که ملکه خیلی از تو خوشگل تره و اون لیاقت زیبا ترین آدم رو داره نه تو. بالاخره یه روز صغرا خانم تصمیم میگیره که ملکه رو به وسیله یک شیطونک خیانتکار دربار بکُشه. آخه این شیطونک به خاطر سرپیچی از دستورات ارباب از دربار اخراج شده بود و منتظر یه فرصت بود تا از ارباب انتقام بگیره. ولی شیطان اعظم از این تصمیم شوم صغرا خانم با خبر میشه و میاد به ملکه جریان رو میگه و ملکه از ترسش میره تو اتاق هفت تا پسرِ ارباب قایم میشه که دست اون شیطونک خیانتکار بهش نرسه و هفت قلو ها هم به ملکه قول میدند که نذارند کسی بهش آسیب برسونه.ولی به جاش ملکه هم هر روز باید واسشون فسنجون درست کنه(آخه هفت تا پسر خیلی فسنجون دوست دارند
۷ قلوها از چپ به راست:همت خان- هیبت خان- حشمت خان- حکمت خان- نعمت خان- عزت خان- رحمت خان خلاصه شب که میشه ، همه ی اهل دربار شیاطین می خوابند و اون شیطونک خیانتکار که کلید دربار رو داشته یواشکی میاد تو دربار و میره طرف اتاق هفت قلوها. بعد شیطونک که میاد بره طرف ملکه هفت قلوها که خودشون رو به خواب زده بودند مثل شیر میاند و شیطونک رو میگیرند و میخواستند حسابی تنبیهش کنند ولی شیطونک چون میدونسته نقطه ضعف هفت قلو ها چیه یه فکری میاد به ذهنش. به هفت تا پسر میگه اگه منو رها کنید و بذارین ملکه رو بکُشم روزی ۳ وعده بهتون فسنجون خوشمزه میدم که حسابی چاق و چله بشین. هفت قلو ها هم قبول میکنند و شیطونک میره طرف ملکه و یه سیب خیلی درشت و خوشمزه ی سمی میگیره جلوی ملکه و بهش میگه: ملکه این سیب رو بخور.ملکه هم که خیلی سیب دوست داشته تا چشمش به سیب میخوره هوش و حواسشو گم میکنه و ناخودآگاه سیب رو گاز میزنه.
تا ملکه سیب رو گاز میزنه از حال میره و میفته رو زمین و در همین موقع شیطان اعظم از راه میرسه و شیطونک خیانتکار فرار میکنه. بعد شیطان اعظم سریع میاد پیش ارباب و میگه اربابی ملکه ات مسموم شده و الان میمیره.پاشو سوار ماشینت شو و سریع برو پیشش.ارباب که از خواب ناز بیدار شده بود میگه خب به درک فوقش میریم یه ملکه دیگه میگیریم.بذار بخوابیم بی ادب!! اصلا این ملکه هم وقت گیر آورده واس مسموم شدن؟ تقصیر منه که این همه بهش رو دادم. تازه بنزین هم سهمیه بندی شده ، حیف نیست چند لیتر به خاطر ملکه حرام کنیم؟ شیطان اعظم میگه: نه قربان ، رعیت ها براتون حرف در میارن ، برید حداقل بالا سر ملکه این دَم آخری.ارباب هم میگه: باشه ولی با الاغمون میرویم. حالا شما برو "بانو چایی" رو صدا کن که واس ما چایی بیاورد بعد هم به "افسر مین جارو کن"بگو که نیزه و الاغ ما را واس حرکت آماده کند. خلاصه به هر زحمتی که بود ارباب سوار الاغش میشه و به سمت اتاق هفت قلو ها حرکت میکنه: بالاخره بعد از چندین ساعت رسید به اتاق پسرا و ارباب دید که ملکه بی جان رو زمین افتاده و همه شیطونکا و بانوهای دربار دورش جمع شدند و دارند گریه و زاری میکنند و میگن ارباب خاک به سرمون شده. ملکه مُرده.
بعد ارباب میاد بالا سره ملکه و خیلی دلش واس ملکه اش میسوزه و حسابی ناراحت میشه. بعد سرشو خم میکنه و ملکه رو بوس میکنه.
تا اربابی ملکه رو بوس میکنه ملکه با همون حاله بیجونی حالش حسابی به هم میخوره و هرچی خورده بود بالا میاره و اون سیبِ سمی هم از بدنش میاد بیرون و حالش خوب میشه. بعد همه درباریا و شیطونکا که از دیدن این صحنه خیلی خوشحال شده بودند به ارباب گفتند از کجا فهمیدی که اگه ملکه رو بوس کنی خوب میشه؟ ارباب هم که حسابی خودش رو گرفته بود گفت :اهم اهم. خدمت شیطونکا و درباریای عزیز و گرامی عرض کنم که ما میدونستیم که ملکه از بوس آبدار بدش میاد و حالش به هم میخوره ، برای همین بود که وقتی خواستیم بوسش کنیم حسابی صورتشو تف مالی کردیم که حالش به هم بخوره و اون سیب سمی رو بالا بیاره. و بعد همه واس اربابی حسابی دست زدند. بعد هم ملکه حسابی حالش خوب شد و از اولشم بهتر شد و سالیان سال کنار اربابی زندگی شادی رو داشتند و ملکه هر روز واس هفت تا پسرش فسنجون درست میکرد و اونا هم خیلی شاد بودند. پایان. نوشته شده توسط : "ارباب شیاطین"
یه کاریکاتور قشنگ از یانگوم در ادامه مطلب:
ادامه مطلب |
|
+ حکاکی شده
در
دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 6:51 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
سلام! اول از همه میلاد با سعادت امیر مومنان علی (ع) رو به همه دوستان و آشنایان تبریک و تهنیت عرض میکنم! این آپ به چند قسمت تقسیم میشه: قسمت اول یه گزارش خیلی قشنگه که توسط سرکار خانم صبح صادق از ارباب تهیه شده : بسمه تعالی گزارشگر دربار، امروز واستون از ماجرای پنچر شدن اسب اربابی گزارش تهیه میکند: الان در میدان قل صفدر، نواده پدر پسر خاله ی خرِ اقا جونِ ارباب بزرگ هستیم ماجرا از این قرار بود که ارباب اومد به ملکه گفت :ملکه جانم به فدایت، آماده شو میخواهیم برویم یه جایی. ملکه هم لباس قشنگاشو پوشید و با هم سوار طفلی اسب شدند و.... که ناگهان چرخ عقب ِ سمت راننده پنچر شد یعنی در واقع نعلش کنده شده بود!!! اربابی هم تمام حواسش به ملکه بود که حسابی خوشکل کرده بود. اون روسری گل منگلی که تازه ارباب به مناسبت هدیه مادر شدنش واسش خریده بود رو سر کرده بود. خلاصه حواسش اصلا به اسب بیچاره نبود دیگه کم کم داشت سُم اون بیچاره تحلیل میرفت اما اربابی هنوز متوجه نبود و در نهایت اسب بیچاره لنگان الگان پیش میرفت که صدای ملکه در اومد: اخه چه مرگیت شده نفله؟!!!! با صدای فریاد ملکه اربابی که همچنان محو تماشای جمالِ ملکه بود به خود اومد ولی چه فایده، سُم اون بیچاره حسابی ساییده شده بود و دیگه نمی توانست راه برود همان جا ایستاد، اونم کجا وسط میدان.دیر شده بود اربابی دیگه هر کاری کرد طفلی راه نمیرفت راهبندانی شده بود که نگو و نپرس!!! از قضا شیطان اعظم از اون حوالی عبور میکرد دید که وای چه خبره!!!اومد جلو وگفت ارباب شیطونکهات به فدای سُم اسبت، چرا حواست نبود؟ آخه حواست کجا بود؟ چرا سُم این بیچاره به این وضع و حاله؟؟؟ |