
|
تازگیا یه احساس بدی افتاده تو وجودم، یه جوری شدم. یه کم ناراحتم. فکر کنم بیماری روانی گرفتم.
جمله های زیر رو ببینید: "زندگی قصه ی یخ فروشیست که بهش گفتند :فروختی؟ گفت نه نخریدند تمام شد" ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ "متين ترين كلمه عشق جذاب ترين كلمه آشنايي پاك ترين كلمه وجدان . تلخ ترين كلمه جدايي. زشت ترين كلام تنهايي ." چه حرفای چرت و مزخرفی. هرکی این حرف رو زده باید دهنش رو گِل بگیرند تا دیگه نتونه دنیای اطرافش رو به گفتن چنین جفنگیاتی آلوده کنه. تنهایی خیلی هم خوب و مقدسه! زشت کسیه که این مزخرفاتو نوشته. یه مشت آدم بیکار و علاف این جفنگیاتو مینویسن و پخششم میکنن. من که خیلی حال میکنم تنها باشم و واقعا هم لذت میبرم. حاضرم تا آخر عمرم تنها باشم و دوست ندارم به این راحتیا از دستش بدم. زندگی و دل ما آدما اینقدر هم بی ارزش و بازیچه نیست که تا هرکی از راه رسید بخواد ازش استفاده کنه . اصلا ارزش دل آدما مثل طلا میمونه که هرکی میخواد بهش دست پیدا کنه باید قیمتش رو بپردازه و هرچی که دست به دست بین آدما بچرخه از روشنی و براقی اولیه اش کم میشه . دل رو باید به کسی سپرد که ارزش داشتنش رو داشته باشه. آره.حتی اگه کسی هم پیدا نشه که ارزشش رو داشته باشه که دل را بهش سپرد همون بهتر که دل رو دفنش کرد. خدا رو شکر که دلم آزاده و در اختیار خودمه و اسیر کسی نیست ٪
۞ این آپ رو به کسی خبر نمیدم آپیدم ببینم کیا بدون خبر هم میان. همین اول گفتم که دیگه کسی نیاد بگه: ای ارباب بی معرفت، چرا خبرمون نکردی! ۞ از هرچی بلاگه که راجع به عشق جفنگ مینویسند حالم به هم میخوره. واقعا لجمو در میارند. ۞ امشب مادرم یه لیوان آب آورده بود و میگفت: پسر خوبم، اینو بخور توش دعا خوندم، اگه چشم خورده باشی یا سحر و جادوت کرده باشن، اینو بخوری خوب میشی!!!(میگم تازگیا مریض شدم بگین نه) ۞ یه ثلث از ماه رمضون گذشت، برای من که خیلی خوب بود ــ خدا رو شکر ــ. انشا.. بقیه اش هم بتونیم خیلی خوب استفاده کنیم. ۞ این آپ رو یه کم متفاوت با آپای قبلیم نوشتم هم برای تلطیف روح خودم و هم برای احساس امنیت بیشتر رعیت ها. چون تازگیا ترس و وحشت رو تو صورت هر رعیتی که میامد اینجا به وضوح میدیدم. ۞ شاعر اول دربارمون هم بعد از چند ماه دوباره به دربار بازگشتند. بهشون خوش آمد میگیم.ولی حقوق این چند ماهی که نبودند رو بهشون نمیدیم تا دیگه بدون اجازه مرخصی نرند. ۞ فردا باز میرم دانشگاه، دلم براش تنگیده بود. دیگه این ترم خیلی کمتر میام نت. قول دادم این ترم معدلم بالای ۱۶ بشه! ۞ راستی گاهی وقتا که سرم شلوغه یا حس و حال ندارم یکی دیگه میاد جای ما نظر میده (قبلا هم چند بار اینکارو کرده!). ایشون مورد اعتماد ماست و قبلا هم یه مطلب از ایشون آپیده بودم بدون اینکه اسمشونو بگم! عمرا فرق نظرامونو بفهمید. ۞ همین! |
|
+ حکاکی شده
در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:48 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
وقتی که به گذشته ام و به راههایی رو که پیمودم تا ارباب شیاطین بشم فکر میکنم کلی عذاب وجدان میگرم.
پدر ما(پادشاه شیاطین) دو تا پسر داشت که اسم یکیشون ارباب خان(که خودم باشم) و اسم دیگری سلطان خان بود. ارباب خان و سلطان خان خیلی همدیگر را دوست داشتند و در کوچکی همبازی های خیلی خوبی برای هم بودند و حتی حاضر بودند که جونشون رو برای هم بدند. بعد از اینکه این دو به سن نوجوانی رسیدند پدر تصمیم میگیره که اون ها رو از کستل* بندازه بیرون و بفرستتشون به جنگل دور افتاده ای تا یه مدت پیش حیوانات وحشی زندگی کنند تا در آینده تبدیل به یک فرمانروای قدرتمند بشند و بتونند در سختی های زندگی رو پای خودشون بایستند. خلاصه ارباب و سلطان خان در جنگل دور افتاده ای ول شدند تا خودشون به تنهایی به زندگیشون ادامه بدند، هر روز ارباب خان و سلطان خان حیوانات جنگل رو شکار میکردند و لاشه ی حیوان را میبردند تو غاری و همونجا با هم میخوردند. چند ماه گذشت و این دو زندگی خوب و خوشی را با هم داشتند تا اینکه زمستان از راه رسید و از قضا زمستان خیلی سردی هم بود و ارباب هم یه سرما ی خیلی شدیدی خورد . ارباب خان و سلطان خان چند روزی را تو غار ماندند به انتظار تمام شدن سرما و بند آمدن برف ها و از گوشت های ذخیره شده استفاده میکردند. سلطان خان بیشتر گوشت های ذخیره شده رو به ارباب میداد و خودش کمتر میخورد تا هرچه زود تر حال ارباب خوب بشه و بالاخره هم اربابی حالش خوب شد. چند روزی گذشت و گوشت ها تمام شد ولی برف بند نیامد . ارباب خان و سلطان خان چند روز دیگر را هم صبر کردند و دیگه حسابی گرسنشون شده بود و دیگه از زور گرسنگی نه راه پیش داشتند و نه راه پس. سلطان خان رو کرد به ارباب و گفت: اکنون در این سرمای کشنده همه ی حیوانات رفتند و یه جا خودشان را گم و گور کردند، دیگر چاره ای نداریم جز اینکه به نزدیک ترین ده رعیت ها شبیخون بزنیم و چند تا از دختراشون را بدزدیم و درسته قورت بدهیم! ارباب گفت: معلوم میشود که مخت تاب برداشته است، الان ما به هر دهی که حمله کنیم میفهمند که میخواهیم بهشون شبیخون بزنیم و تا ما را ببینند میکشند و بهمون رحم نمیکنند. سلطان: اه، من دیگر دارم از حال میروم. دیگر نمیتوان پا از پا بردارم. ارباب: مثل اینکه داری راست راسکی نفله میشوی. اینجوری میخواستی به ده حمله کنی؟ ــ آره، نمیخواستم به نامردی و ذلت بمیرم. میخواستم تا وقتی که زنده ام حق خودم را از چنگال این رعیت زاده ها دربیاورم. سلطان خان این را گفت و از بیحالی حالش به هم خورد و بر زمین افتاد. در این هنگام ارباب بسیار خوشحال شد و چند دوری دور سلطان گشت و شروع کرد به گاز گرفتن دست های سلطان خان. سلطان خان که اربابی را در این وضع دید جویده جویده گفت: داری چه کار میکنی؟ نکند میخواهی من را بخوری برادر عزیزم. اگه نخواهی یک فداکاری در حق برادرت داشته باشی پس به چه درد میخوری؟ آخر مگر پسرهای پادشاه شیاطین همدیگر را میخورند؟ ارباب گفت: چه فداکاری؟ این حرف ها دیگر قدیمی شده است. مرام و معرفت جایش در کتاب هاست. الان تو را میخورم تا خودم زنده بمانم. بعد هم خودم در آینده به تنهایی میشوم ارباب شیاطین (ببینید اربابی از بچگی آینده نگر بود). فقط چون برادرت هستم میگذارم که از من در این دم آخری یک خواهشی بکنی تا برایت اجابتش کنم. سلطان خان گفت: میخواهم که الان من را نخوری. صبر کنی که من بمیرم بعد هر بلایی که میخواهی سرم بیاور. ارباب گفت : نه نمیشه. اگر بمیری بدنت بو میگیره و دیگر نمیتوانم بخورمت. و بعد هم شروع کرد و تن برادرش را درید و گوشت او را خام خام خورد. ولی هر کاری کرد دیگر نتوانست سر برادرش را بخورد، چون چشمان سلطان خان در هنگام مرگ باز مانده بود و وقتی که ارباب میخواست صورت او را بخورد چشمش به چشمان پر از سوال سلطان خان می افتاد که معصومانه ارباب را نگاه میکرد.
لاشه سلطان خان مرحوم مغفور بالاخره ارباب کلی با خودش کلنجار رفت و دید که نمیتونه سر برادرش را بخورد و سر برادر رو از تنش کَند و برداشت و با خودش به کستل* آورد.پدر ارباب تا این صحنه را دید به ارباب آفرین گفت و به او گفت:پسر شجاعم، اکنون تو یک فرمانروای قدرتمند شدی و میتوانی از همین حالا جانشین من باشی و بر تمامی شیاطین و رعیت ها حکمرانی کنی . اکنون برو یک دربار برای خودت تاسیس کن و بطور رسمی کارت را به عنوان ارباب شیاطین آغاز کن. اربابی هم رفت و دربار شیاطین را برای خودش ساخت و سر سلطان خان مرحوم را نیز داد به شانیا خانم تا یک کله پاچه خوشمزه درست کند و با خانواده میل نماید*۲. و اینگونه بود که اربابی الان در مقابل شما حاضر است. پایان ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نتیجه اخلاقی: ۱. هیچگاه به ارباب شیاطین نمیشود اعتماد کرد. ۲.هیچوقت نباید گوشت گندیده خورد. ۳.اگه آدم سبزیخوار باشه خیلی بهتره! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ توضیحات: ۱.کستل:(castle)، یه چیز تو مایه های دربار خودمون. ۲.شانیا خانم از ما خواسته بودند که از لاشه های انسان ها که میخوریم به ایشون هم بدهیم» گویا از لاغری رنج میبرند و تنها با خوردن گوشت رعیت ها چاق میشوند. نوشته شده توسط ارباب شیاطین |
|
+ حکاکی شده
در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 6:57 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
آلبوم جدید هیم که چند روز پیش انتشار پیدا کرده رو باکیفیت خیلی عالی میذارم اینحا.حتما یه آدم نیکوکاری اومده و تو نت آپلودش کرده که ما از همینجا از ایشون تشکر میکنیم و در هنگام افطار و سحر دعاگوی ایشون هستیم.خدا خیرش بده انشا....
اینم لینک دانلود کل آلبوم تو یک فایل زیپ شده: H.I.M - Venus Doom 2007 - 60.06 Mb Password: sharedmp3.net زود بجنبید چون محدودیت زمانی داره. بعدش که وقتش تموم شد نگید اربابی جون نگفتیا! |
|
+ حکاکی شده
در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 0:41 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
هنگامی که در کوبیده میشد، خانم و آقای رعیت با دختر عزيز و لذيذشان در اتاق نشيمن نشسته بودند.
دختر گفت: آقايی دم در است. مادرش گفت: جارو فروش است. پدر محتاط از جا برخاست و از پنجره به بيرون نگاه کرد و گفت: اربابی است، من کلاه پر پری پادشاهی او را ميبينم. مادر گفت: خر نشو، جارو فروش است و کلاهِ پری که تو ميبينی، سر جاروست ، و این را گفت و به سمت در رفت و آن را گشود و ناگهان ارباب وارد شد و دختر را برداشت و گريخت!! مادر اعتراف کرد: حق با تو بود. نتيجه اخلاقي: هميشه حق به جانب مادر نيست.
و اکنون برای خالی نبودن عریضه به چند تا نظر نیز پاسخ میدهیم(البته ما به این دلیل که اخیرا کتابای قدیمی زیاد مطالعه کردیم لهجه مان تا حدودی دچار دگرگونی شده که از همینجا پوزش میطلبیم و از حضور رعیت های گرامی تقاضای عفو داریم): نویسنده: ساینا
۱. ارباب چند سالت شد؟ فکر کنم دیگه سنی ازت گذشته باشه درسته؟ ۲. من از دست تو به سازمان حقوق بشر شکایت می کنم به جرم خوردن یه دختر خوشگل ............که از تو حلقومت بکشنش بیرون..............
![]() ۱ــ حساب سالهاي عمرمان را نداریم. ميدانیم که زياد است!
![]() ۲ــ خب اصلا ما آن دختر رعیت زاده را خوردیم که خوردیم ، گوارای وجودمان باد! به دیگران چه؟
حال که بدین گونه شد از فردا در خیابان های اطراف ول میچرخیم و هر ضعیفه ی زیبا رویی را که خوشمان آمد ، میگیریم و میلش مینماییم .
البته آشغال هایش را هم پیش خودمان نگه میداریم تا در اولین فرصت به نزدیک ترین سطل زباله بریزیم ــ بی جهت که نمیگویند شهر ما خانه ما ــ (نکته اخلاقی)
البته ناگفته نماند که در این ماه پیش رو دخترک را در حاشیه ای در یک مخروبه نگهداری میکنیم تا زمان افطار برسد و آنگاه شکممان را از گوشت لذیذش انباشته مینماییم! (نکته کنکوری) نویسنده: نن جون درسته که کچل و زشت و بد هیکل و ... هستی ! ولی خیلی باحالی ! دمت گرم ! کلا همه شهریور ماهی ها باحالن
![]() ــ ببین نن جون! مگر صد بار به شما متذکر نشدیم که وقتی مقابل آینه ایستاده اید با ما صحبت نکنین؟
آخر با این سن و سال دیگر مغز شما قدرت پردازش دو کار را در یک زمان ندارد ( دو کار: فکر کردن به زیباییتون و صحبت کردن با ارباب). اینگونه میشود که نیمی از صحبتاتون به افکار خودتان برمیگردد و نیمی دیگر به ما!!
![]() نویسنده: صبا اربابی امیدوارم 20000000000000000000000000000000000000000000000 سال عمر کنی اگه کمه بگوها
![]() ــ آری ، اندک میباشد. حال شما برای مسرت و خشنودی ما یک مقدار ناچیز ، فی المثل ۲۰ عدد صفر ناقابل دیگر نیز به آن می افزودین. مگر چیزی از شما کم میگشت؟ در آخر ماه نزول مائده های آسمانی را به همه روزه بگیران تبریک میگوییم.ما که خیلی این ماه را دوست میداریم.
|
|
+ حکاکی شده
در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 22:30 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
رو به همه ی رعیت های عزیز تبریک و شادباش عرض مینماییم
اربابی جون ایشا... ۱۰۰۰۰۰۰۰ سال دیگه هم زنده بمونی و سالم و پرقدرت باشی ــ هرکدوم از رعیت های گرامی که بخواهند، میتونند به میل خودشون برای ارباب کادو نگیرند
همچنین سالگرد تاسیس دربار شیاطین را نیز با دستان توانمند ارباب شیاطین گرامی میداریم. این هم کیک یک سالگی دربار:
الان یه سوالی به ذهنم رسید اینکه این کیکه رو چه جوری میشه خورد؟ خب قطعا" با شمعش که نمیخورنش، اول باید شمعش رو فوت کنند بعد کیک رو بخورن کسی که بتونه شمع رو فوت کنه حتما" کیک رو هم میتونه بخوره دیگه اصلا" هرکی این کیکه رو بخوره یه جایزه ی خیلی نفیس از ما میگیره فیلا" |
|
+ حکاکی شده
در
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 6:0 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
در زمان های خیلی قدیم در نزدیکی دربار شیاطین یک دریاچه ی بسیار زیبا و آرامی وجود داشت که اسمش دریاچه ی نعمت بود(این اسم از اسم نعمت خان یکی از پسران ارباب گرفته شده). این دریاچه بطری های خالی زیادی رو با خودش به ساحل می آورد و کنار ساحلش پُر شده بود از بطری های خالی.
شیطان اعظم هم عادت داشت وقتی که بیکار میشد از ارباب مرخصی میگرفت و برای استراحت میرفت به ساحل و خودش رو حسابی کوچک میکرد تا اندازه ی این بطری های آب بشه و بعد میرفت داخل این بطری ها و چند ماهی را در آرامش کامل میخوابید. یه روز وقتی که شیطان اعظم مرخصی گرفت و رفت کنار ساحل.یکی از سحرها و وردای ارباب رو خوند و کوچک شد. بعدش هم رفت داخل بطری و درش رو محکم بست که صدا داخل بطری نیاد تا خواب راحتی داشته باشه! چند ساعت که گذشت و شیطان اعظم در خواب ناز به سر میبرد و خر و پفش بالا زده بود که یه دختر خیلی قشنگ و شیطونی از اونورا داشت رد میشد که چشمش افتاد به داخل بطری و شیطان اعظم را دید! پیش خودش گفت: بذار یه کم شیطان اعظم رو اذیتش کنم و بهش بخندم! رفت جلو و بطری رو برداشت و دَرش را باز کرد. در این هنگام شیطان اعظم از خواب پرید و با سرعت از داخل بطری اومد بیرون و بزرگ شد و جلوی دختره ایستاد! بعد دختره که این صحنه ی بزرگ شدن شیطان اعظم را دید حسابی ذوق زده شد و به شیطان اعظم گفت: چقدر الان شبیه غول چراغ جادو شدین! شیطان اعظم هم که تازه از خواب بیدار شده بود و تو خواب و بیداری بود و چشمش به یه دختر خوشگل افتاده بود حسابی جوگیر شد و بهش گفت: این که چیزی نیست. اصلا ۳ تا آرزو هم کن که واست برآوردشون کنم!
دختره گفت: خیلی عالیه! اول از همه میخوام که پولدار ترین آدم روی زمین بشم! تا دختر اینو گفت یه یک نور شدید و کور کننده اومد و کلی تِراول و حساب بانکیه بانک سویس جلوی دختره ظاهر شد! دختره کلی ذوق کرد و گفت: خب حالا میخوام که به جای تو در دربار شیاطین وزیر ارباب باشم. بعد دوباره یه نور زیادی اومد و یه لباس سلطنتی و رفت تو تن دختر و کلاه شیطان اعظم هم رفت رو سرش و حکم وزیری دختر در دربار هم با امضا و مهر ارباب اومد در دستش . باز هم دختره کلی ذوق کرد و گفت: شیطون اعظم جون تو چه خوبی! بعد شیطان اعظم یه کم چپ چپ بهش نگاه کرد و گفت: خیله خب حالا. دیگه روتو زیاد نکن. سریع سومین آرزوت رو بگو که کار دارم و میخوام برم! بعد دختر یه کم فکر کرد و گفت: میخوام یه کاری کنی که وقتی ارباب من رو میبینه دست و پاش رو گم کنه و واسم غش و ضعف کنه و هی قربون صدقه ام بره. تا اینو گفت یه نور خیره کننده اومد و دختره تبدیل شد به یه بشقاب پر از فسنجون خوشمزه! بعد شیطان اعظم فسنجون رو برداشت و به فسنجون گفت حقته! بعد هم غذا رو آورد برای ارباب و ماجرا رو واسش تعریف کرد. ارباب هم کلی واس فسنجون غش و ضعف کرد و بالاخره با کلی اشتها اون رو خورد و حسابی هم از شیطان اعظم تشکر کرد! یه کمی هم از غذا رو برای شانیا خانم نگه داشت که بخوره و تپلی بشه(آخه به ارباب سپرده بود اگه رعیت ها رو کشتی یه چیزی هم به ما بده که بخوریم و تپل مپل بشیم!) قصه ما به سر رسید....شیطان اعظم به خوابش نرسید! نوشته شده توسط "ارباب شیاطین" |
|
+ حکاکی شده
در
جمعه نهم شهریور 1386ساعت 14:30 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
سلام . طبق قولی که دادیم قرار شد که تو این پست جواب معما ها رو بذاریم و کسانی که جواب درست رو دادند رو معرفی کنیم.
خب به معمای اول که یک نفر بیشتر نتونست جواب بده (که البته اونم خیلی مشکوک بود.فکر کنم از قبل جوابو میدونست حالا جواب معمای اول رو بشنوید: مانا: ایوب یتیم یعنی ایوبی که پدر(اب در عربی) نداشته باشه پس اب رو از کلمه ی ایوب بر میداریم و فقط( یو) می مونه. بعد ش مسافر بیمار یعنی مسافری که (مار) نداشته باشه . از اینجا هم فقط(سف) می مونه. حالا مسئله گفته ایوب رو ببر بر سر مسافر پس جواب می شه (یوسف). با تشکر از مانا خانم که ما رو تو بهتر پیشبردن این ۲ پست یاری کردند و اما سرکار خانم صبح صادق تنها کسی که به این معما جواب درست داد: " صبح صادق:
آهان جواب اولی میشه یوسف.
وب سایت "
خب. حالا میرسیم به معمای دوم که خیلیا جواب درست رو داده بودند طبق قولی که دادیم اولین نفری که جواب رو بده اون برنده است که نن جون اولین نفر بود که توضیحاتش هم خیلی کامله! (از قدیم گفتن دود از کنده بلند میشه...مصداقش دقیقا واس همینجاست " نن جون: اوون دختره خواهر خودش رو کشته بود تا دوباره یه مجلس ختم برگزار بشه و دوباره شیطان اعظم بیاد مجلس ختم و دختره طرفو ببینه و حرف دلش رو بهش بزنه .....
وب سایت "
خب برنده ها اینا بودند دیگه! مراسم تموم شد... برید خونتون دیگه منتظر چی هستین؟
آهان نه وایسید....
راستی.... یه چیزی حهت اطلاع رعیت های گرامی بگم که خیلی ها در کامنتاشون ارباب و شیطان اعظم رو با هم قاطی گرفته بودند
خب حالا به چند تا نظر در همین رابطه ها جواب بدیم
نویسنده: اشرف دختر باران
ج × 1) یتیم می ره بالای سر مسافر بیمار که اگر مُرد پولهاشو برداره ![]() ج×2) خواهر اولی چون احساس خطر کرد و دید شلوار ارباب می خواد در ختم مادر خواهرشو با احترام به قتل رساند چون هووو نمی خواست ![]() چطور بود؟ ــ خیلی عالی بود.دمت گرم.
معلومه خیلی روش فکر کردی
نویسنده: کامیار به نظر من جواب معمای اول ایوب میشه و دومی هم خواهر زن ارباب بوده که چون میخواسته خودش زن ارباب بشه خواهرشو میکشه. به جان خودم ![]() ــ ایول. شما باید کمیسر میشدی. حقتو خوردن.
![]() به جان خودم
![]() نویسنده: Ħ.Ξ.Я
راستی نمیخوام رو بچه تون عیب بذارم ولی وقتی به سن بلوغ رسید قبل از اینکه به فکر زن گرفتن براش باشی بهتره به یه جراح پلاستیک خوب مراجعه کنی و بدی گوشاشو یه نموره کوچیک کنن! فکر کنم خیلی شیطونی کرده زیاد گوشاشو کشیدی آره؟؟؟ ــ نه خب .عروس ما همینجوری با گوشای دراز رحمت خان رو پسندیده .اگه گوشاشو کوچیک کنیم شاید دیگه نخوادش
آره. ما عادت داریم پسرامونو که ریاد شیطونی میکنند از گوششون به سقف دربار آویزون کنیم تا نتونند آتیش بسوزونند
نویسنده: صبح صادق اربابی ببین رحمت خان که اینقدر خوشکل بود رو این طوری ازش ایراد میگیرند خدا به داد بقیه گل پسرات برسه. هیشکی نمیگیرتشون. ــ اولا اونی که باید میپسندید پسندیده. حالا شما چرا حسودی میکنین هی پسرای دسته گلم ایراد میگیرین؟
![]() ثانیا" عروسی که بخواد پسرامو از رو قیافشون انتخاب کنه همون بهتر که عروس ما نشه! پسرای ما همه مهربونند.اینم یه عکس از ابراز محبت رحمت خان نسبت به شیطان اعظمه که ثابت میکنه رحمت خان علاوه بر زیباییش دارای قلب مهربونی هم هست : رحمت خان درحال گل دادن به شیطان اعظم
عکس ۷ تا پسر رو میذارم تو ادامه مطلب برای اونایی که ندیدنشون ادامه مطلب |
|
+ حکاکی شده
در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 10:37 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
سلام
و اما اولین معما که خیلی هم سخته اینه: "دست ایوب یتیم را بگیر ببر بر سر مسافر بیمار" راهنمایی و جواب توی خودشه . فقط جواب یه اسم می شه!!!
حالا معمای خودم که تو دربار اتفاق افتاده رو میگم: " چند سال پیش یکی از فامیلای دور شیطان اعظم که مادر یه خانواده بوده فوت میکنه و شیطان اعظم میره تو مراسم ختم ایشون شرکت میکنه.دختر اون خانواده تا چشمش به شیطان اعظم میخوره از زیبایی و هیبت شیطان اعظم خوشش میاد و یک دل نه صد دل عاشقش میشه ولی به روی خودش نمیاره و به شیطان اعظم هم چیزی نمیگه و مراسم تموم میشه و شیطان اعظم برمیگرده به دربار. چند روز بعد به دربار خبر میرسه که اون دختره خواهرش رو کشته!!!!!! به نظر شما چرا ؟ خیلی هم آسونه ها!
۞ برنده ی اون مسابقه ای که شیطونکاش هی بین ۱۲ تا و ۱۳ تا تغییر میکردند ماهی خانم هست که طبق قولی که دادیم ۱ شیطونک از ما دریافت خواهند کرد.
جوابش این میشد که اینا معلوم نیست چندتا شیطونکند.ممکنه خیلی بیشتر از ۱۲ تا یا ۱۳ تا باشند که خودشونو دارند ۱۲ تا و ۱۳ تا نشون میدند راستی این رو هم بگم که ماهی خانم قراره عروس ما هم بشه و با رحمت خان ازدواج کنه!این شیطونکی رو که جایزه بردند رو با مهریه اشون (۶۶۶ تا شیطونک) جمع میکنیم و ۶۶۷ تا شیطونک موقع عروسی تقدیمشون میکنیم. فقط یه مشکلی وجود داره اونم اینکه رحمت خان هنوز به سن بلوغ نرسیده.باید صبر کنیم تا ایشون یه کم بزرگ بشند و بعد عروسی بگیریم
نمایی از ملکه و رحمت خان باز بگین ارباب جایزه های رعیت ها رو بهشون نمیده و خالی میبنده که جایزه میده راستی...آپ بعدی به کسانی خبر داده میشه که به این معما ها پاسخ بدندا اولین نفری هم که جواب درست رو بده اون برنده است!!! |
|
+ حکاکی شده
در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 7:47 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
آدرس دربار شیاطین
صندوق پستی دربار انباری دربار |
| The Lord Of The Evils |
|
| پیوندهای دربار |
|
مـــــدیــنــه النــبــی ایده های کوچک من مصباح الهدایه چهل چراغ H I M آقای شاهد بقیه پیوندها |
| موضوعات مطالب |
|
طنز عکس دانلود موزیک مطالب جالب نظرات هیم شب شعر دربار داستان های دربار یادداشت های اربابی از خارج دربار مذهبی |