تبليغاتX
๑۩۞ ارباب شیاطین ۞۩๑

              

دختر و پسر جوان رعیت زاده ای به نام های ملینا و یاسر در نزدیکی دربار زندگی میکردند. ملینا و یاسر عاشق هم بودند .ملینا دختری شیطون و یاسر پسر پاک و باوجدانی بود !

  ــ در یکی از شب های سرد برفی:

ملینا و یاسر در حال قدم زدن و صحبت کردن با هم بودند که ملینا گفت: ((یاسر جون ! اینجا خیلی سرد است، بیا برای ادامه صحبت هایمان به خانه ما برویم )) و دست یاسر را گرفت و به خانه برد.

ملینا یاسر را به اتاقش بُرد و بر روی تختش نشست و یاسر نیز مقابل او بر روی صندلی نشست. در این هنگام شیطان اعظم به جلد ملینا رفت و او را گول زد و فکرهای پلیدی به ذهنش راه داد . ملینا چراغ اتاق را خاموش کرد. یاسر از این کار ملینا بدش آمد و با عصبانیت از اتاق بیرون رفت !

اربابی که برای برف بازی از دربار خارج شده بود ناگهان از پنجره اتاق، دخترک را تنها دید و فرصت را غنیمت شمرد و از پنجره داخل اتاق شد! ملینا تا اربابی را دید جیغ بندی کشید و غش کرد. اربابی هم قصد خوردن دخترک را کرد و به طرف او حمله ور شد و در یک عملیات سریع گردنش را شکست و سرش را از بدنش جدا ساخت !

اربابی در حال شکستن گردن ملینا

در این هنگام یاسر که با صدای جیغ ملینا به طرف اتاق دویده بود وارد اتاق شد و اربابی و ملینا را در آن وضعیت دید و حسابی شوکه شد. اربابی هم تا یاسر را دید سر ملینا را برداشت و همچون ببری تیزپا از پنجره به خارج جَست و به سرعت متواری گشت !

یاسر که با جسد بی جان معشوقه اش مواجه شده بود از فرط ناراحتی بر زمین نشست و به فکر فرو رفت !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به نظر شما :

آیا یاسر کار خوبی کرد که در اون لحظه از اتاق بیرون آمد؟

+ حکاکی شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 23:5  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
اه اه، ما تو پست قبل چقدر با رعایا با لطافت برخورد کردیم !

خب همونطور که میبینید ما تشریفمون رو آوردیم به وطنمونخیلی سفر خوبی بود، خدا نصیب همه (علی الخصوص رعیت های گرامی) کنه !

     چیزی که اونجا بیشتر از همه نظر ما رو به خودش جلب کرد این بود که مشهدی ها مُرده هاشون رو قبل از اینکه خاک کنند میاوردند تو حرم و طواف میدادند !
یه روز صبح که من و مامانی و بابام رفته بودیم حرم ، بابا گیر داده بود بریم یه جای خوب پیدا کنیم عکس بگیریم! یه کم رفتیم اینور و اونور و خلاصه رفتیم تو همون صحنی که مرده ها رو میاوردند اونجا!

     منم که حسابی به مرده حساسم، اصلا تا مُرده میبینم همه حالات روحیم میریزه به هم و از تنظیماتم خارج میشم

     خلاصه رفتیم تو دیدیم پنج تا مُرده اوردند،پنج تا گروه مختلف هم با یه حس و حال خاصی مشغولند! یا دارند مردشون رو تشیع میکنند یا مُردشون رو انداختند رو زمین دارند بالاسرش نماز میخونند! گفتم :wow تا حالا اینقده مرده با هم یه جا ندیده بودم! مامانمم که از من بدتر، زل میزد به مرده ها و خیره بهشون چند دقیقه سر جاش میخکوب وایمیستاد! چند بار که داد میزدم "ما ما ن" تازه یه کم به خودش میامد میگفت: هان ! بعدشم اینور و اونور رو نگاه میکرد ببینه صدا از کجا میاد !

     تو همین حس و حال بودیم که بابا گفت: به به ! اینجا عجب نمایی داره! همینجا عکس بگیریم! گفتم: اینجا؟ این بیچاره ها دارند گریه زاری میکنند و مرده میبرند، بعد ما نیشمون رو باز کنیم عکس بگیریم؟ اصلا من میخوام برم این مرده ها رو تشییع کنم! ( ما خیلی خوشمون میاد مرده تشییع کنیم چون وقتی یه مرده میبینیم که دارند میبرنش، سریع روح اون مُرده رو تصور میکنم که الان داره جسد خودش رو با کلی ترس و وحشت تشیع میکنه و حتما اعمالی هم که تو دنیا کرده جلوی چشماش اومده و همون شب هم قراره تو قبر با نکیر و منکر تنها بمونه! برای همین میخوام برم با مرده ی بیچاره همدردی کنم که ترسش کمتر بشه!) بابام گفت : نخیر لازم نکرده شما همینجا باش! منم کلی ناراحت شدم. همینجا بود که با خودم عهد کردم که یه بار تنهایی بیام مشهد و یه روز از صبح تا ظهر تو حرم وایسم و هرچی مرده میارند تشیع کنم

      

     داشتیم عکس میگرفتیم که یه مرده رو آوردند دم در صحن گذاشتند رو زمین! یک دقیقه بعدش هم یه مرده دیگه اوردند جلوی در و گذاشتند کنار اون یکی مرده! زن هایی که با این مرده دومی اومده بودند عقب مونده بودند و داشتند از دور با گریه و زاری میرسیدند که مرده ی اولی رو بلند کردند و با لا اله الا الله گفتن بردند داخل، اون زن ها هم که تازه رسیده بودند اشتباهی با شیون و زاری دنبال اینا راه افتادند و رفتند ! منم که حسابی خندم گرفته بود با خودم گفتم حتما میبینند که این مردها که دارند جنازه رو تشیع میکنند از فامیلشون نیستند و برمیگردند پیش مرده خودشون. ولی دیدم نه! اصلا تو این باغ ها نیستند و  با اون مردهه رفتند  و از بس حواسشون به گریه کردند بود نفهمیدند این مرده ای که دارند براش گریه میکنند، مرده خودشون نیست. منم داشتم سعی میکردم جلوی خندم رو که دیگه به قه قهه تبدیل شده بود بگیرم ولی فقط میتونستم صدای قه قهه هامو کمتر کنم

    همونجا داشتم فکر میکردم که حتما این روح مرده ی بیچاره دنبال فک و فامیلش راه افتاده و هی میزنه تو سرش و موهاشو میککنه و به اون زن ها میگه برگردید من این یکی ام نه اون یکیحتما به منم میگفت:دددد... نخند بی تربیت !

حیف که دیگه کسی صداش رو نمیشنید!

+ حکاکی شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 22:27  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 



غرق نور است و طلا
گنبد زرد رضا
بوی گل، بوی گلاب
می رسد از همه جا

مثل یک خورشید است
می درخشد از دور
شده از این خورشید
شهر مشهد پر نور

چشمها خیره به او
قلبها غرق دعاست
بر لب پیر و جوان
یا رضا یا رضاست

ای خدا کاش که من
یک کبوتر بودم
روی این گنبد زرد
شاد می آسودم

می زدم بال و پری
دور تا دور حرم
از دلم پر می زد
ماتم و غصه و غم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ سلام ما با اجازه چند روزی به همراه خانواده تشریف میبریم مشهد مقدس و در خدمتتون نیستیم

انشاءلله بتونیم نائب الزیاره باشیمسعی میکنیم برای همه اونایی که میشناسم دعا کنیم.دیگه هر کی از قلم افتاد از همینجا از روی مبارکشون عذر میخوایم
.

دیگه هرکی خوبی بدی دیده حلال کنه


بارالها! 
به دست او ما را به راه هدايت و بزرگ و ميانه اى ببر كه تندرو بسوى او بازگردد و دنباله رو به آن برسد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱. با تشکر از خانم ثاقبی به خاطر عکس هایی که گرفتند و به دربار دادند(عکس ها خیلی تازه اند هفته قبل گرفته شده اند.)

۲. ای بابا! عجب رعیت های کنجکاوی(نخواستم بگم فضول) داریم ما . چکار دارین اون پست قبلی رو برای چی یا برای کی نوشتیم. حالا اگه به کسی خیلی فشار اومد میتونه فکر کنه برای حاج خانوم(مادر بچه ها) نوشتیم.

۳. چند تا حکایت جالب در مورد امام رضا(ع) میذارم تو ادامه مطلب. هر کی علاقه داشت بره بخونه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امام رضا عليه السلام فرمود:

ــ بعد از انجام و اجبات، كارى بهتر از ايجاد خـوشحالى براى مومن، نزد خداوند بزرگ نيست
ــ هر كـس به رزق و روزى كم از خدا راضى باشد، خداوند از عمل كم او راضى خواهد بود
_ عقل و دانایی بهترین دوست انسان و جهل و نادانی بدترین دشمن انسانند
 

ادامه مطلب
+ حکاکی شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 13:15  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 

بوسه ای بسیار شیرین

و نوازشی بسیار گرم

همراه با مهربان ترین لبخند ها ،

در این دنیای بسیار سرد و بیرحم !

" ما به اتش عشق نزدیک هستیم؛

آتشی که به روشنی با شعله های پر نورش میدرخشد 

و گرما و حرارتش هرگز کمتر و دور نمیشود،

تا ما را تنها بگذارد"

اغوشی بسیار نرم

و جمله هایی عاشقانه

در عمیق ترین باورها، آری !

در این دنیای بسیار سرد و ظالم !

" ما به آتش عشق نزدیک هستیم؛

آتشی که به روشنی با شعله های پر نورش میدرخشد 

و گرما و حرارتش هرگز کمتر و دور نمیشود،

تا ما را تنها بگذارد "

" پس به اتش عشق نزدیک بشو

اتشی که به روشنی با شعله های پر نورش میدرخشد 

و گرما و حرارتش هرگز کمتر و دور نمیشود،

تا ما را تنها بگذارد "

HIM - Close to the Flame



ادامه مطلب
+ حکاکی شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 22:46  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
 
آدرس دربار شیاطین
صندوق پستی دربار
انباری دربار
The Lord Of The Evils

پیوندهای دربار
مـــــدیــنــه النــبــی
ایده های کوچک من
مصباح الهدایه
چهل چراغ
H I M
آقای شاهد
بقیه پیوندها
مطالبی که به انباری رفتند
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
موضوعات مطالب
طنز
عکس
دانلود موزیک
مطالب جالب
نظرات
هیم
شب شعر دربار
داستان های دربار
یادداشت های اربابی از خارج دربار
مذهبی
کلبه های رعیت ها
๑___ جیره و مواجب بگیران___ ๑
صبح صادق۞مشاور اعظم ۞
شعري براي تو ۞ شاعر اول ۞
عشق من خدا ۞شاعر دوم۞
Ħ.Ξ.Я ۞خواننده دربار۞
T.N.T ۞بلای دربار۞
ذهن معتاد۞نوه جون-اربابک ۞
ماهــی۞اولین عروس دربار۞
V.D ۞عروس دوم+اهنگساز ۞
_________________________
๑--------سایر رعیت ها----------๑
مرجان
عــشق اسکلتـی
رنگارنگ
رنـگ زرد پــایـیـــز
عاشـق باش
شب های روشن
ونــــوس
کالســــکه ســوار
غـرغـرهـای نـن جون+ ز
نســا
مــتــال بـرای هـمـه
سـودا شــاه
شهـر شعـرا
تنهایی
جوانی
ســــرگـردان
دخی خـاله
قــــلـــــــب مــقـدس
عشـق مشـــكوك
چشمک * سـتاره
خاطره
پسران کله شق مدرسه
صدا کن مرا.صدای توخوب است