
![]() بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی در وهم می نگنجد کاندر تصور عقل شد حظّ عمر حاصل گر زانکه با تو ما را آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی چون من خیال رویت جانا به خواب بینم رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی ![]() |
|
+ حکاکی شده
در
جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 12:15 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
آرام و با طمأنینه راه میرفت، سرش را پایین انداخته بود و چیزهایی را زیر لبش زمزمه میکرد، به هیچ کس نگاه نمیکرد ولی همه به او نگاه میکردند! لباس قهوه ای رنگ کهنه ای بر تن داشت که بسیار کثیف بود، شلوار پاره پاره و گشادش نیز آنچنان کثیف بود که نگاه همه رو حتی از فاصله بسیار دور به خودش میدوخت! رنگ صورتش هم از شدت کثیفی سیاه شده بود و موهایش که معلوم بود ماه هاست شسته نشده به هم چسبیده بودند! باور اینکه در عمرش یک بار هم که شده (حتی برای فضولی) به حموم رفته باشه سخت بود!
آرام راه میرفت. صدایی توجهش را جلب نمود، پیکانی از کنار با ماشین مدل بالایی تصادف کرده بود، راننده ماشین مدل بالا پیاده شد، به ماشینش نگاهی کرد، خطی روی ماشینش افتاده بود، به شدت عصبانی شد. رفت یقه راننده پیکان را گرفت و گفت:"من هفته پیش این ماشین رو خریدم و شروع کرد به فحش دادن"! مرد جلو رفت و به راننده خشمگین گفت:"دعوا نکنید، به خدا ارزش نداره" راننده با دیدن این مرد ژنده پوش عصبانی تر شد و گفت:"تو دیگه چی میگی؟" و دستش را روی سینه مرد گذاشت و محکم هولش داد و مرد بیچاره بر روی زمین افتاد. راننده که احساس میکرد دستش کثیف شده دستانش را بر هم زد و تکاند! مرد بلند شد، لباسش خاکی شده بود ولی برایش مهم نبود و حتی یک دست هم به لباسش نزد تا خاک هایش را از بین ببرد، دستش را در جیبش گذاشت و آرام رفت تا رسید به یک ایستگاه اتوبوس! در همان زمان اتوبوسی آمد. مرد سوار شد و بر روی یک صندلی که رویش به طرف عقب اتوبوس بود نشست! در دید اکثریت آدمایی که تو اتوبوس نشسته بودند قرار داشت. همه با تعجب به او و لباسهایش نگاه میکردند. هر کسی هم که در ایستگاههای بعدی سوار میشد کنار او نمینشست. ولی او اصلا برایش مهم نبود و به کسی هم نگاه نمیکرد. حوصله اش سر رفته بود، دستش را در جیب گشاد شلوارش کرد و یک رادیو ضبط درآورد! باز همه نگاه ها به طرفش جلب شد! رادیوی سرمه ای تمیزی بود! با دقت خاصی لک های رادیو را با گوشه لباسش پاک کرد، رادیو را با علاقه فراوانی در دست نگه داشته بود، کاملا معلوم بود که خیلی دوستش دارد، شاید بیشترین چیزی که در دنیا دوست میداشت همین رادیوی کوچک بود! رادیو را روشن کرد، صدایش بلند بود، گوینده رادیو که خانمی بود در حال صحبت کردن بود، مرد سرش را بالا آورد و به صورت آدم هایی که با تعجب به او نگاه میکردند نگاه کرد، بعضی ها با ریشخند به او نگاه میکردند و آرام در گوش یکدیگر پچ پچ میکردند! صدای رادیو را کم کرد و رادیو را نزدیک گوشش گرفت، چند دقیقه ای به همین منوال گذشت و مرد با دقت زیادی به صحبت های خانم گوینده گوش میداد و گاهی وقت ها لبخندی بر لبانش نقش میبست! ناگهان با صدای بلندی شروع کرد به خندیدن و سرش را بالا آورد و گفت:"میگه انشا... آن هایی که به سفر رفته بودند بهشون خوش گذشته باشه، در صورتیکه همه ما در سفریم. همه یه روز سفر میکنیم به این دنیا میایم و یه روز هم بر میگردیم!" این حرف ها را میزد و تکرار میکرد. اتوبوس به آخر خط رسیده بود و همه بلند شده بوند که پیاده بشند، اما انگار این مرد تازه موتورش روشن شده بود و تو صورت همه نگاه میکرد و این حرف ها را تکرار میکرد و مردم هم سرشون را به طرف دیگر میکردند که انگار نمیبینندش و حرف هایش رو نمیشنوند! مرد پیاده شد و آرام به رفتنش ادامه داد، احساس میکردم رفتار و حرف هایش و زندگی ساده اش در من تاثیر گذاشته، دست ملکه را رها کردم و به طرفش دویدم و خودم را به او رساندم. بهش گفتم: " کجا میری؟ ". بسیار مهربان به من نگاه کرد و گفت: " این زنه مزخرف میگه! الان همه ما تو سفریم ولی این میگه سفر کجا رفتید!" و میخندید ! ــ ملکه خودش را به من رساند و گفت: "ولش کن دیوونه رو" ــ کدوم دیوونه رو؟ ــ همین مرد بامزه هه دیگه، چیکارش داری؟ ــ هیچی، یه غلطی کردیم گفتیم یه معاشرتی کرده باشیم ــ چی؟ ــ ــ آره دیگه. تو هم خیلی بامزه ای |
|
+ حکاکی شده
در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 3:30 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
"شب بود و همه جا
تاریک ! روی جدولی در کنار خیابونی نشسته بودم (نمیدونم چرا؟ اسم خیابونش
هم نمیدونم چی بود). یک دفعه چشمم به کبوتر بسیار زیبایی خورد. کبوتر
پرهای بسیار زیبایی داشت که رنگش آبی مایل به سبز بود. به خودم آمدم و
دیدم که بال هایش زخمی شده و ازش خون میچکید. کبوتر داشت از چنگال گربه ای
سیاه و وحشی فرار میکرد و نمیتوانست پرواز کند.
کبوتر در حال فرار بود که چشمش به من افتاد. از خوشحالی چشمانش برقی زد و دوان دوان به طرف من آمد و جستی زد و بر روی شانه هایم پرید. گربه نیز که به دنبال کبوتر بود, امد و در پایین پاهایم ایستاد و با تعجب زل زد به من! سرم را به طرف کبوتر کردم و نگاهم رو به چشمانش دوختم؛ با نگاه معصومانه ای به من نگاه میکرد و با چشم های زیبایش از من تقاضای کمک مینمود و میخواست که او را از چنگال این گربه وحشی نجات دهم. من هم که حسابی دلم برای کبوتر سوخته بود با خودم عهد بستم که کبوتر را نجات دهم. به کبوتر گفتم:((کبوتر زیبای من؛ خیالت راحت باشد؛ اربابی حتی یک پر کوچک تو را به این گربه ظالم نخواهد داد)) و چشمکی به کبوتر زدم. کبوتر که حسابی خوشحال شده بود قطره ای اشک شوق از چشمانش جاری گشت و خودش را محکم به من چسباند. سرم را به طرف گربه کردم تا به او بگویم که: "این کبوتر را به تو نمیدهم و برو پی کارِت" که ناگهان با چشمان وحشتناک گربه سیاه پشمالو مواجه شدم که بطور بسیار تهدید آمیزی به من زل زده بود. در یک لحظه ترس تمام وجودم را فراگرفت؛ باید تصمیم خود را میگرفتم! آری! دستم را به طرف
کبوتر بردم به طوریکه گمان کند میخواهم او را ناز کنم؛ اما دستم رو محکم
به دور گردنش مشت کردم و در یک آن سر کبوتر را از بدنش جدا ساختم و سرش را
در دهانم گذاشتم و شروع کردم به جویدن ! و بدن کبوتر که درحال جان دادن
بود و به شدت تکان میخورد را جلوی گربه پشمالو انداختم و او هم مشغول
خوردن شد . . در این هنگام با جیغ بلندی از خواب پریدم و بر روی تخت نشستم!! ــ ملکه هم که با صدای جیغ من از خواب پریده بود رو به من کرد و با صدای خواب آلود و مهربانی گفت: چی شده؟!!!!! ــ درحالی که ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود برگشتم به ملکه نگاهی انداختم و سپس به پنجره تاریک اتاق خیره شدم! ــ ملکه: حتما باز هم خواب وحشتناک دیدی! خیلی هم عرق کردی؛ پاشو برو آبی به دست و صورتت بزن تا حالت کمی بهتر بشه! ــ بلند شدم و به طرف دستشویی رفتم. جلوی آینه ایستادم و زل زدم به چهره پریشان خودم. ناگهان متوجه پر آبی رنگی در گوشه لبم شدم!!!!!!!! ترس بار دیگر تمام وجودم رو فرا گرفت. دستم رو بردم به طرف لبم که پر را بردارم ولی احساس کردم چیزی در دهانم تکان میخورد !! دهانم رو باز کردم که ناگهان همان کبوتر آبی رنگ از دهانم بیرون پرید و بال زد و از هواکش دستشویی خارج شد! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۲) ادامه این ماجرا رو چون حال نداشتم تعریف نکردم, حدس بقیه ماجرا و همچنین ادامه نتایج اخلاقی برعهده رعایای گرامی و خوانندگان(singers)! |
|
+ حکاکی شده
در
یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 16:47 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
آغاز فصل بهار و پوشیده شدن لباس سبز نو بر تن زمین خشک و عریان را به خودش و خانواده محترمش تبریک و تهنیت میگوییم ! زمین جان ! از تو به خاطر اینکه ما را بر روی خودت نگه میداری و ییهو جاخالی نمیدهی که بیفتیم متشکریم! و همچنین ازتو سپاسگزاریم برای اینکه میگذاری هرچقدر که میخواهیم (بطور رایگان) بر رویَت قدم بزنیم ! دوستَت داریم ای پیر مهربان انشا... هرچه زودتر یک شلوار نو و سِت با لباست بخری و بپوشی تا حسابی خوشگل موشگل بشوی, پاشیم بیاییم خونتون و بوست کنیم
|
|
+ حکاکی شده
در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 11:1 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
آدرس دربار شیاطین
صندوق پستی دربار انباری دربار |
| The Lord Of The Evils |
|
| پیوندهای دربار |
|
مـــــدیــنــه النــبــی ایده های کوچک من مصباح الهدایه چهل چراغ H I M آقای شاهد بقیه پیوندها |
| موضوعات مطالب |
|
طنز عکس دانلود موزیک مطالب جالب نظرات هیم شب شعر دربار داستان های دربار یادداشت های اربابی از خارج دربار مذهبی |