
|
آرام و با طمأنینه راه میرفت، سرش را پایین انداخته بود و چیزهایی را زیر لبش زمزمه میکرد، به هیچ کس نگاه نمیکرد ولی همه به او نگاه میکردند! لباس قهوه ای رنگ کهنه ای بر تن داشت که بسیار کثیف بود، شلوار پاره پاره و گشادش نیز آنچنان کثیف بود که نگاه همه رو حتی از فاصله بسیار دور به خودش میدوخت! رنگ صورتش هم از شدت کثیفی سیاه شده بود و موهایش که معلوم بود ماه هاست شسته نشده به هم چسبیده بودند! باور اینکه در عمرش یک بار هم که شده (حتی برای فضولی) به حموم رفته باشه سخت بود!
آرام راه میرفت. صدایی توجهش را جلب نمود، پیکانی از کنار با ماشین مدل بالایی تصادف کرده بود، راننده ماشین مدل بالا پیاده شد، به ماشینش نگاهی کرد، خطی روی ماشینش افتاده بود، به شدت عصبانی شد. رفت یقه راننده پیکان را گرفت و گفت:"من هفته پیش این ماشین رو خریدم و شروع کرد به فحش دادن"! مرد جلو رفت و به راننده خشمگین گفت:"دعوا نکنید، به خدا ارزش نداره" راننده با دیدن این مرد ژنده پوش عصبانی تر شد و گفت:"تو دیگه چی میگی؟" و دستش را روی سینه مرد گذاشت و محکم هولش داد و مرد بیچاره بر روی زمین افتاد. راننده که احساس میکرد دستش کثیف شده دستانش را بر هم زد و تکاند! مرد بلند شد، لباسش خاکی شده بود ولی برایش مهم نبود و حتی یک دست هم به لباسش نزد تا خاک هایش را از بین ببرد، دستش را در جیبش گذاشت و آرام رفت تا رسید به یک ایستگاه اتوبوس! در همان زمان اتوبوسی آمد. مرد سوار شد و بر روی یک صندلی که رویش به طرف عقب اتوبوس بود نشست! در دید اکثریت آدمایی که تو اتوبوس نشسته بودند قرار داشت. همه با تعجب به او و لباسهایش نگاه میکردند. هر کسی هم که در ایستگاههای بعدی سوار میشد کنار او نمینشست. ولی او اصلا برایش مهم نبود و به کسی هم نگاه نمیکرد. حوصله اش سر رفته بود، دستش را در جیب گشاد شلوارش کرد و یک رادیو ضبط درآورد! باز همه نگاه ها به طرفش جلب شد! رادیوی سرمه ای تمیزی بود! با دقت خاصی لک های رادیو را با گوشه لباسش پاک کرد، رادیو را با علاقه فراوانی در دست نگه داشته بود، کاملا معلوم بود که خیلی دوستش دارد، شاید بیشترین چیزی که در دنیا دوست میداشت همین رادیوی کوچک بود! رادیو را روشن کرد، صدایش بلند بود، گوینده رادیو که خانمی بود در حال صحبت کردن بود، مرد سرش را بالا آورد و به صورت آدم هایی که با تعجب به او نگاه میکردند نگاه کرد، بعضی ها با ریشخند به او نگاه میکردند و آرام در گوش یکدیگر پچ پچ میکردند! صدای رادیو را کم کرد و رادیو را نزدیک گوشش گرفت، چند دقیقه ای به همین منوال گذشت و مرد با دقت زیادی به صحبت های خانم گوینده گوش میداد و گاهی وقت ها لبخندی بر لبانش نقش میبست! ناگهان با صدای بلندی شروع کرد به خندیدن و سرش را بالا آورد و گفت:"میگه انشا... آن هایی که به سفر رفته بودند بهشون خوش گذشته باشه، در صورتیکه همه ما در سفریم. همه یه روز سفر میکنیم به این دنیا میایم و یه روز هم بر میگردیم!" این حرف ها را میزد و تکرار میکرد. اتوبوس به آخر خط رسیده بود و همه بلند شده بوند که پیاده بشند، اما انگار این مرد تازه موتورش روشن شده بود و تو صورت همه نگاه میکرد و این حرف ها را تکرار میکرد و مردم هم سرشون را به طرف دیگر میکردند که انگار نمیبینندش و حرف هایش رو نمیشنوند! مرد پیاده شد و آرام به رفتنش ادامه داد، احساس میکردم رفتار و حرف هایش و زندگی ساده اش در من تاثیر گذاشته، دست ملکه را رها کردم و به طرفش دویدم و خودم را به او رساندم. بهش گفتم: " کجا میری؟ ". بسیار مهربان به من نگاه کرد و گفت: " این زنه مزخرف میگه! الان همه ما تو سفریم ولی این میگه سفر کجا رفتید!" و میخندید ! ــ ملکه خودش را به من رساند و گفت: "ولش کن دیوونه رو" ــ کدوم دیوونه رو؟ ــ همین مرد بامزه هه دیگه، چیکارش داری؟ ــ هیچی، یه غلطی کردیم گفتیم یه معاشرتی کرده باشیم ــ چی؟ ــ ــ آره دیگه. تو هم خیلی بامزه ای |
|
+ حکاکی شده
در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 3:30 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
"شب بود و همه جا
تاریک ! روی جدولی در کنار خیابونی نشسته بودم (نمیدونم چرا؟ اسم خیابونش
هم نمیدونم چی بود). یک دفعه چشمم به کبوتر بسیار زیبایی خورد. کبوتر
پرهای بسیار زیبایی داشت که رنگش آبی مایل به سبز بود. به خودم آمدم و
دیدم که بال هایش زخمی شده و ازش خون میچکید. کبوتر داشت از چنگال گربه ای
سیاه و وحشی فرار میکرد و نمیتوانست پرواز کند.
کبوتر در حال فرار بود که چشمش به من افتاد. از خوشحالی چشمانش برقی زد و دوان دوان به طرف من آمد و جستی زد و بر روی شانه هایم پرید. گربه نیز که به دنبال کبوتر بود, امد و در پایین پاهایم ایستاد و با تعجب زل زد به من! سرم را به طرف کبوتر کردم و نگاهم رو به چشمانش دوختم؛ با نگاه معصومانه ای به من نگاه میکرد و با چشم های زیبایش از من تقاضای کمک مینمود و میخواست که او را از چنگال این گربه وحشی نجات دهم. من هم که حسابی دلم برای کبوتر سوخته بود با خودم عهد بستم که کبوتر را نجات دهم. به کبوتر گفتم:((کبوتر زیبای من؛ خیالت راحت باشد؛ اربابی حتی یک پر کوچک تو را به این گربه ظالم نخواهد داد)) و چشمکی به کبوتر زدم. کبوتر که حسابی خوشحال شده بود قطره ای اشک شوق از چشمانش جاری گشت و خودش را محکم به من چسباند. سرم را به طرف گربه کردم تا به او بگویم که: "این کبوتر را به تو نمیدهم و برو پی کارِت" که ناگهان با چشمان وحشتناک گربه سیاه پشمالو مواجه شدم که بطور بسیار تهدید آمیزی به من زل زده بود. در یک لحظه ترس تمام وجودم را فراگرفت؛ باید تصمیم خود را میگرفتم! آری! دستم را به طرف
کبوتر بردم به طوریکه گمان کند میخواهم او را ناز کنم؛ اما دستم رو محکم
به دور گردنش مشت کردم و در یک آن سر کبوتر را از بدنش جدا ساختم و سرش را
در دهانم گذاشتم و شروع کردم به جویدن ! و بدن کبوتر که درحال جان دادن
بود و به شدت تکان میخورد را جلوی گربه پشمالو انداختم و او هم مشغول
خوردن شد . . در این هنگام با جیغ بلندی از خواب پریدم و بر روی تخت نشستم!! ــ ملکه هم که با صدای جیغ من از خواب پریده بود رو به من کرد و با صدای خواب آلود و مهربانی گفت: چی شده؟!!!!! ــ درحالی که ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود برگشتم به ملکه نگاهی انداختم و سپس به پنجره تاریک اتاق خیره شدم! ــ ملکه: حتما باز هم خواب وحشتناک دیدی! خیلی هم عرق کردی؛ پاشو برو آبی به دست و صورتت بزن تا حالت کمی بهتر بشه! ــ بلند شدم و به طرف دستشویی رفتم. جلوی آینه ایستادم و زل زدم به چهره پریشان خودم. ناگهان متوجه پر آبی رنگی در گوشه لبم شدم!!!!!!!! ترس بار دیگر تمام وجودم رو فرا گرفت. دستم رو بردم به طرف لبم که پر را بردارم ولی احساس کردم چیزی در دهانم تکان میخورد !! دهانم رو باز کردم که ناگهان همان کبوتر آبی رنگ از دهانم بیرون پرید و بال زد و از هواکش دستشویی خارج شد! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۲) ادامه این ماجرا رو چون حال نداشتم تعریف نکردم, حدس بقیه ماجرا و همچنین ادامه نتایج اخلاقی برعهده رعایای گرامی و خوانندگان(singers)! |
|
+ حکاکی شده
در
یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 16:47 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
دختر و پسر جوان رعیت زاده ای به نام های ملینا و یاسر در نزدیکی دربار زندگی میکردند. ملینا و یاسر عاشق هم بودند .ملینا دختری شیطون و یاسر پسر پاک و باوجدانی بود !
ــ در یکی از شب های سرد برفی: ملینا و یاسر در حال قدم زدن و صحبت کردن با هم بودند که ملینا گفت: ((یاسر جون ! اینجا خیلی سرد است، بیا برای ادامه صحبت هایمان به خانه ما برویم )) و دست یاسر را گرفت و به خانه برد. ملینا یاسر را به اتاقش بُرد و بر روی تختش نشست و یاسر نیز مقابل او بر روی صندلی نشست. در این هنگام شیطان اعظم به جلد ملینا رفت و او را گول زد و فکرهای پلیدی به ذهنش راه داد . ملینا چراغ اتاق را خاموش کرد. یاسر از این کار ملینا بدش آمد و با عصبانیت از اتاق بیرون رفت ! اربابی که برای برف بازی از دربار خارج شده بود ناگهان از پنجره اتاق، دخترک را تنها دید و فرصت را غنیمت شمرد و از پنجره داخل اتاق شد! ملینا تا اربابی را دید جیغ بندی کشید و غش کرد. اربابی هم قصد خوردن دخترک را کرد و به طرف او حمله ور شد و در یک عملیات سریع گردنش را شکست و سرش را از بدنش جدا ساخت ! در این هنگام یاسر که با صدای جیغ ملینا به طرف اتاق دویده بود وارد اتاق شد و اربابی و ملینا را در آن وضعیت دید و حسابی شوکه شد. اربابی هم تا یاسر را دید سر ملینا را برداشت و همچون ببری تیزپا از پنجره به خارج جَست و به سرعت متواری گشت ! یاسر که با جسد بی جان معشوقه اش مواجه شده بود از فرط ناراحتی بر زمین نشست و به فکر فرو رفت ! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به نظر شما : آیا یاسر کار خوبی کرد که در اون لحظه از اتاق بیرون آمد؟ |
|
+ حکاکی شده
در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 23:5 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
خب... شب یلدا بر تمامی برده ها و رعیت های گرامی مبارک باشه! ما و شیطونک ها هم برای شب یلدا برنامه ویژه ای داریم، برنامه ما بدین گونه است که گوشت تمام رعیت هایی رو که قبلا کشتیم رو از فریزر بیرون میاریم و میریزیم وسط... بعد تا ۳ میشماریم و یکباره همه به سمتشون هجوم میبریم و میپریم روشون و حالا نخور کی بخور.... و تا صبح شکم هایمان رو از گوشت لذیذشون انباشته میکنیم... اینطوری هم به ما خیلی خوش میگذره هم روح های رعیت ها از اینکه میبینند اربابشون هنوز هم به یادشونه شاد میشند!
گوشت های سلاخی شده رعیت ها...در فریزر دربار
گوشت های رعیت ها... رنده شده برای شیطونک های پیر و بدون دندان
این هم استخوان های بازمانده از رعیت ها از شب یلدا در سال های قبل: هریک از رعیت ها که بخواد میتونه شب یلدا رو در دربار با ما بگذرونه... |
|
+ حکاکی شده
در
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 21:6 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
فردای روز قبل... دو تا دختر در خانه در حال حرف زدن با هم: ــ اولی: تو شهر شایعه شده که اربابی راه میفته میره دم در خونه ها در میزنه، در رو که براش باز میکنند دختر اون خونه رو میدزده و با خودش میبره! ــ دومی:راست میگی؟ بعد یک آهی از ته دل کشید و گفت: حیف ما که از این شانس ها نداریم. در حال گفتن این جمله بود که ناگهان صدای کوبیده شدن در اومد: ــ اولی در حالی که چشمش از خوشحالی برق میزد: یعنی کی پشت دره؟ این را گفت و بلند شد که به سمت در حرکت کند اما دومی پایش را گرفت و او را محکم به زمین زد و خودش به سمت در دوید و در را باز کرد! دومی پس از زمان خیلی کوتاهی به سمت داخل خانه برگشت! ــ اولی(درحالی که بر روی زمین افتاده و از درد به خودش میپیچه ولی هنوز ناامید نشده): کی بود؟ ــ دومی(با چهره ای کاملا ناامید): تاکسی ارغوان رو میخواست!
|
|
+ حکاکی شده
در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 18:52 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
هنگامی که در کوبیده میشد، خانم و آقای رعیت با دختر عزيز و لذيذشان در اتاق نشيمن نشسته بودند.
دختر گفت: آقايی دم در است. مادرش گفت: جارو فروش است. پدر محتاط از جا برخاست و از پنجره به بيرون نگاه کرد و گفت: اربابی است، من کلاه پر پری پادشاهی او را ميبينم. مادر گفت: خر نشو، جارو فروش است و کلاهِ پری که تو ميبينی، سر جاروست ، و این را گفت و به سمت در رفت و آن را گشود و ناگهان ارباب وارد شد و دختر را برداشت و گريخت!! مادر اعتراف کرد: حق با تو بود.
|
|
+ حکاکی شده
در
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:15 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
در جواب بعضی از دوستان که پرسیدند اربابی مشکلت چیه که اینجوری شدی باید بگم که مشکلات زیاده، ولی برا اینکه یه کم آشنا بشید با مشکلات اومدم به مشکلی که تو دربار شیاطین دارم اشاره کنم. شمام اگه راه حلی به ذهنتون میرسه بگین شاید حل شد!!!
دیگه همتون میدونید که ما ۷ تا پسر خوشگل و ناز داریم که امسال به سن ۷ سالگی رسیدند و وقت مدرسه رفتنشون شده. مشکل دیگری که وجود داره اینه که این ۷ تا پسر ما اگه با هم جایی باشند شروع میکنند با هم دعوا کردن و در حد مرگ همدیگر رو میزنند! به همین خاطر باید میذاشتمشون تو مدرسه های جدا از هم.(در دربار نیز اون ها را در ۷ تا قفس جداگانه و کاملا مجزا از یکدیگر نگهداری میکنیم که دسترسی به هم نداشته باشند) ما هم به خاطر این موضوع یه جلسه با ملکه گذاشتیم ایشون تاکید کردند که: الا و لله باید ۷ تا گلپسرمو بذاری مدرسه غیر انتفاعی وگرنه من میدونم با تو. منم گفتم: آخه ۷ تا مدرسه غیر انتفاعی پسرونه تو این شهر از کجا گیر بیارم؟ هر چی مدرسه غیر انتفاعی هم که نزدیک دربار هست همه دخترونند، تازه کلی هم پول ثبت نامشون میشه، مگه من تو دربار چقدر درآمد دارم؟ ملکه گفت: من نیدونم دیه، این رعیتایی که میان اینجا رو بکش پولشون رو بردار. ما هم چند تا شیطونک را فرستادیم برن آمار هرچی مدرسه غیر انتفاعی هست را دربیارند و بالاخره بعد از کلی تفحص و جستجو فهمیدیم که تو شهر فقط ۶ تا مدرسه غیر انتفاعی پسرونه هست که در اطراف شهر پخش شدند! دوباره با ملکه جلسه گذاشتیم و بعد از کلی فکر کردن ملکه گفت: خب ما ۶ تا پسرمون را که دارای ریش و پشم و یال و کوپال هستند رو میذاریم توی این ۶ تا مدرسه و رحمت خان رو که هنوز به سن بلوغ نرسیده و ریش نداره رو میذاریم تو یکی از این مدرسه های دخترونه اطراف دربار! به شیطان اعظم هم میگیم واسش یه شناسنامه دخترونه درست کنه. به جون تو اگه بفهمند! اسمشم میذاریم عفت خانم! آه من همیشه دوست داشتم یه دختر با اسم عفت داشته باشم، ولی تو نذاشتی دختر بیارم. بعدشم که ۳ تا کلاس درس خوند به شیطان اعظم میگیم واسش یه مدرک دکترا درست کنه و دستشو میذاریم تو دست زنش و میفرستیمش بره پی کارش.
ما هم اندکی در خودمون فرو رفتیم و دیدیم عجب ملکه باهوش و ذکاوتی داشتیم و نفهمیده بودیم. بهش گفتیم : ایول ملکه جان خودمان! بار دگر به کمک ما آمدی. بعدا میرویم برایت کلی طلا جات میخریم که کلی حال کنی! گفت: بپر برو ثبت نامشون کن و خودتو لوس نکن که حال نـــــریم! و بعد یه سیگار گذاشت گوشه لبشو گفت: آتیش داری؟ گفتم: نه دودی نیستم. بعدم خودش رفت و سیگارشو روشن کرد و حسابی تو دربار دود راه انداخت. ما هم به شیطان اعظم سفارش درست کردن یه شناسنامه رو دادیم و ۶ تا پسر اول را بردیم که ثبت نام کنیم. مدیر اون مدرسه ها گیر داده بودند و همگی متفق القول میگفتند که: پسر ۷ ساله که این همه ریش سفید نداره! اینا هیچی نداشته باشند ۷۰ سال دارند . ما هم به هر زحمت و هر قیمتی هم که بود و با کلی بحث و جنجال بالاخره تونستیم ثبت نامشون کنیم! بعد هم رفتیم یه مانتوی دخترونه و یه روسری برای رحمت خان خریدیم و دستشو گرفتیم بردیمش به مدرسه دخترونه نزدیک دربار! رفتیم پیش مدیرش و با نام و نام خانوادگی " عفت شیاطین" ثبت نامش کردیم. تا میخواستیم از دفتر مدیر بیایم بیرون خانم ناظم اومد داخل و تا چشمش به رحمت خان افتاد گفت: ((وااااااای چه دختر نازو خوشگلی)) و بعد هم لپ رحمت خان رو کشید. چون رحمت خان خیلی ساده است و راستگوئه گفت : من که دختر نیستم پسرم. یهو خانم مدیر از جاش پاشد و با عصبانیت به ما گفت: اربابی چرا دروغ گفتین؟ بچه که دروغ نمیگه. زود گمشید بیرون تا زنگ نزدم به پلیس بیاد. میخواید یه پسر بفرستین تو مدرسه دخترونه و برای نوامیس مردم ایجاد مزاحمت کنید؟ مام گفتیم چرا داد میزنی ما نیتمون خیر بود. میخواستیم رحمت خان سواد یاد بگیره. حالا شما اسم رحمت خان رو بنویس رحمت خان خیلی پسر بعلاوه(+) ایه. ما قول میدیم که کاری به بقیه نداشته باشه و همه دخترا رو با چشم خواهر برادری نیگا کنه. اصلا رحمت خان زن داره، کاری به دخترای مردم نداره. اینو گفتم و با رحمت خان زدیم زیر خنده! تا گفتیم رحمت خان زن داره خیال کرد داریم مسخرش میکنیم و با یه اردنگی ما رو انداخت وسط خیابون! آره دیگه، دیدید با چه مشکلات عدیده ای در دربار مواجه هستیم؟ الان چند روز از شروع مدارس گذشته ولی هنوز رحمت خان مدرسه نمیره! اگه هم بخوایم بذاریمش مدرسه های شهرای اطراف باید هر روز با هلیکوپتر بره مدرسه و برگرده. چون شهری که دربار توش هست با بقیه شهرا زمین تا آسمون فرق داره: شهری که دربار شیاطین در آن مستقر است . تازه شهریه مدرسه ی ۶ تای دیگه و پول سرویس مدارس هم کلی زیاده!تازه کادوی عروسی شاعر اولمونم ندادم اونم بعد عمری عروسی کرده توقع داره از ما! شما اگه کمکی یا راهی به ذهنتون میرسه ما رو مساعدت نمایید!! اینم یه شعر برای رحمت خان از شاعر اول: عفت خانم ناز دله عفت خانم دله میبره عفت خانم دختر شده عفت خانم ضایع شده عفت خانم خان شده از غصه بیدار شده |
|
+ حکاکی شده
در
سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 13:31 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
وقتی که به گذشته ام و به راههایی رو که پیمودم تا ارباب شیاطین بشم فکر میکنم کلی عذاب وجدان میگرم.
پدر ما(پادشاه شیاطین) دو تا پسر داشت که اسم یکیشون ارباب خان(که خودم باشم) و اسم دیگری سلطان خان بود. ارباب خان و سلطان خان خیلی همدیگر را دوست داشتند و در کوچکی همبازی های خیلی خوبی برای هم بودند و حتی حاضر بودند که جونشون رو برای هم بدند. بعد از اینکه این دو به سن نوجوانی رسیدند پدر تصمیم میگیره که اون ها رو از کستل* بندازه بیرون و بفرستتشون به جنگل دور افتاده ای تا یه مدت پیش حیوانات وحشی زندگی کنند تا در آینده تبدیل به یک فرمانروای قدرتمند بشند و بتونند در سختی های زندگی رو پای خودشون بایستند. خلاصه ارباب و سلطان خان در جنگل دور افتاده ای ول شدند تا خودشون به تنهایی به زندگیشون ادامه بدند، هر روز ارباب خان و سلطان خان حیوانات جنگل رو شکار میکردند و لاشه ی حیوان را میبردند تو غاری و همونجا با هم میخوردند. چند ماه گذشت و این دو زندگی خوب و خوشی را با هم داشتند تا اینکه زمستان از راه رسید و از قضا زمستان خیلی سردی هم بود و ارباب هم یه سرما ی خیلی شدیدی خورد . ارباب خان و سلطان خان چند روزی را تو غار ماندند به انتظار تمام شدن سرما و بند آمدن برف ها و از گوشت های ذخیره شده استفاده میکردند. سلطان خان بیشتر گوشت های ذخیره شده رو به ارباب میداد و خودش کمتر میخورد تا هرچه زود تر حال ارباب خوب بشه و بالاخره هم اربابی حالش خوب شد. چند روزی گذشت و گوشت ها تمام شد ولی برف بند نیامد . ارباب خان و سلطان خان چند روز دیگر را هم صبر کردند و دیگه حسابی گرسنشون شده بود و دیگه از زور گرسنگی نه راه پیش داشتند و نه راه پس. سلطان خان رو کرد به ارباب و گفت: اکنون در این سرمای کشنده همه ی حیوانات رفتند و یه جا خودشان را گم و گور کردند، دیگر چاره ای نداریم جز اینکه به نزدیک ترین ده رعیت ها شبیخون بزنیم و چند تا از دختراشون را بدزدیم و درسته قورت بدهیم! ارباب گفت: معلوم میشود که مخت تاب برداشته است، الان ما به هر دهی که حمله کنیم میفهمند که میخواهیم بهشون شبیخون بزنیم و تا ما را ببینند میکشند و بهمون رحم نمیکنند. سلطان: اه، من دیگر دارم از حال میروم. دیگر نمیتوان پا از پا بردارم. ارباب: مثل اینکه داری راست راسکی نفله میشوی. اینجوری میخواستی به ده حمله کنی؟ ــ آره، نمیخواستم به نامردی و ذلت بمیرم. میخواستم تا وقتی که زنده ام حق خودم را از چنگال این رعیت زاده ها دربیاورم. سلطان خان این را گفت و از بیحالی حالش به هم خورد و بر زمین افتاد. در این هنگام ارباب بسیار خوشحال شد و چند دوری دور سلطان گشت و شروع کرد به گاز گرفتن دست های سلطان خان. سلطان خان که اربابی را در این وضع دید جویده جویده گفت: داری چه کار میکنی؟ نکند میخواهی من را بخوری برادر عزیزم. اگه نخواهی یک فداکاری در حق برادرت داشته باشی پس به چه درد میخوری؟ آخر مگر پسرهای پادشاه شیاطین همدیگر را میخورند؟ ارباب گفت: چه فداکاری؟ این حرف ها دیگر قدیمی شده است. مرام و معرفت جایش در کتاب هاست. الان تو را میخورم تا خودم زنده بمانم. بعد هم خودم در آینده به تنهایی میشوم ارباب شیاطین (ببینید اربابی از بچگی آینده نگر بود). فقط چون برادرت هستم میگذارم که از من در این دم آخری یک خواهشی بکنی تا برایت اجابتش کنم. سلطان خان گفت: میخواهم که الان من را نخوری. صبر کنی که من بمیرم بعد هر بلایی که میخواهی سرم بیاور. ارباب گفت : نه نمیشه. اگر بمیری بدنت بو میگیره و دیگر نمیتوانم بخورمت. و بعد هم شروع کرد و تن برادرش را درید و گوشت او را خام خام خورد. ولی هر کاری کرد دیگر نتوانست سر برادرش را بخورد، چون چشمان سلطان خان در هنگام مرگ باز مانده بود و وقتی که ارباب میخواست صورت او را بخورد چشمش به چشمان پر از سوال سلطان خان می افتاد که معصومانه ارباب را نگاه میکرد.
لاشه سلطان خان مرحوم مغفور بالاخره ارباب کلی با خودش کلنجار رفت و دید که نمیتونه سر برادرش را بخورد و سر برادر رو از تنش کَند و برداشت و با خودش به کستل* آورد.پدر ارباب تا این صحنه را دید به ارباب آفرین گفت و به او گفت:پسر شجاعم، اکنون تو یک فرمانروای قدرتمند شدی و میتوانی از همین حالا جانشین من باشی و بر تمامی شیاطین و رعیت ها حکمرانی کنی . اکنون برو یک دربار برای خودت تاسیس کن و بطور رسمی کارت را به عنوان ارباب شیاطین آغاز کن. اربابی هم رفت و دربار شیاطین را برای خودش ساخت و سر سلطان خان مرحوم را نیز داد به شانیا خانم تا یک کله پاچه خوشمزه درست کند و با خانواده میل نماید*۲. و اینگونه بود که اربابی الان در مقابل شما حاضر است. پایان ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نتیجه اخلاقی: ۱. هیچگاه به ارباب شیاطین نمیشود اعتماد کرد. ۲.هیچوقت نباید گوشت گندیده خورد. ۳.اگه آدم سبزیخوار باشه خیلی بهتره! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ توضیحات: ۱.کستل:(castle)، یه چیز تو مایه های دربار خودمون. ۲.شانیا خانم از ما خواسته بودند که از لاشه های انسان ها که میخوریم به ایشون هم بدهیم» گویا از لاغری رنج میبرند و تنها با خوردن گوشت رعیت ها چاق میشوند. نوشته شده توسط ارباب شیاطین |
|
+ حکاکی شده
در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 6:57 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
در زمان های خیلی قدیم در نزدیکی دربار شیاطین یک دریاچه ی بسیار زیبا و آرامی وجود داشت که اسمش دریاچه ی نعمت بود(این اسم از اسم نعمت خان یکی از پسران ارباب گرفته شده). این دریاچه بطری های خالی زیادی رو با خودش به ساحل می آورد و کنار ساحلش پُر شده بود از بطری های خالی.
شیطان اعظم هم عادت داشت وقتی که بیکار میشد از ارباب مرخصی میگرفت و برای استراحت میرفت به ساحل و خودش رو حسابی کوچک میکرد تا اندازه ی این بطری های آب بشه و بعد میرفت داخل این بطری ها و چند ماهی را در آرامش کامل میخوابید. یه روز وقتی که شیطان اعظم مرخصی گرفت و رفت کنار ساحل.یکی از سحرها و وردای ارباب رو خوند و کوچک شد. بعدش هم رفت داخل بطری و درش رو محکم بست که صدا داخل بطری نیاد تا خواب راحتی داشته باشه! چند ساعت که گذشت و شیطان اعظم در خواب ناز به سر میبرد و خر و پفش بالا زده بود که یه دختر خیلی قشنگ و شیطونی از اونورا داشت رد میشد که چشمش افتاد به داخل بطری و شیطان اعظم را دید! پیش خودش گفت: بذار یه کم شیطان اعظم رو اذیتش کنم و بهش بخندم! رفت جلو و بطری رو برداشت و دَرش را باز کرد. در این هنگام شیطان اعظم از خواب پرید و با سرعت از داخل بطری اومد بیرون و بزرگ شد و جلوی دختره ایستاد! بعد دختره که این صحنه ی بزرگ شدن شیطان اعظم را دید حسابی ذوق زده شد و به شیطان اعظم گفت: چقدر الان شبیه غول چراغ جادو شدین! شیطان اعظم هم که تازه از خواب بیدار شده بود و تو خواب و بیداری بود و چشمش به یه دختر خوشگل افتاده بود حسابی جوگیر شد و بهش گفت: این که چیزی نیست. اصلا ۳ تا آرزو هم کن که واست برآوردشون کنم!
دختره گفت: خیلی عالیه! اول از همه میخوام که پولدار ترین آدم روی زمین بشم! تا دختر اینو گفت یه یک نور شدید و کور کننده اومد و کلی تِراول و حساب بانکیه بانک سویس جلوی دختره ظاهر شد! دختره کلی ذوق کرد و گفت: خب حالا میخوام که به جای تو در دربار شیاطین وزیر ارباب باشم. بعد دوباره یه نور زیادی اومد و یه لباس سلطنتی و رفت تو تن دختر و کلاه شیطان اعظم هم رفت رو سرش و حکم وزیری دختر در دربار هم با امضا و مهر ارباب اومد در دستش . باز هم دختره کلی ذوق کرد و گفت: شیطون اعظم جون تو چه خوبی! بعد شیطان اعظم یه کم چپ چپ بهش نگاه کرد و گفت: خیله خب حالا. دیگه روتو زیاد نکن. سریع سومین آرزوت رو بگو که کار دارم و میخوام برم! بعد دختر یه کم فکر کرد و گفت: میخوام یه کاری کنی که وقتی ارباب من رو میبینه دست و پاش رو گم کنه و واسم غش و ضعف کنه و هی قربون صدقه ام بره. تا اینو گفت یه نور خیره کننده اومد و دختره تبدیل شد به یه بشقاب پر از فسنجون خوشمزه! بعد شیطان اعظم فسنجون رو برداشت و به فسنجون گفت حقته! بعد هم غذا رو آورد برای ارباب و ماجرا رو واسش تعریف کرد. ارباب هم کلی واس فسنجون غش و ضعف کرد و بالاخره با کلی اشتها اون رو خورد و حسابی هم از شیطان اعظم تشکر کرد! یه کمی هم از غذا رو برای شانیا خانم نگه داشت که بخوره و تپلی بشه(آخه به ارباب سپرده بود اگه رعیت ها رو کشتی یه چیزی هم به ما بده که بخوریم و تپل مپل بشیم!) قصه ما به سر رسید....شیطان اعظم به خوابش نرسید! نوشته شده توسط "ارباب شیاطین" |
|
+ حکاکی شده
در
جمعه نهم شهریور 1386ساعت 14:30 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
سلام.اینم داستان ماجرای رمال باشی دربار ما.
به علت اینکه داستان یه کم طولانیه پیشنهاد میکم که اول سیو کنید و دیس کانکت بشید و بخونیدش بعد بیاید نظر بدین.از ما گفتن بود حالا خود دانید
رمال باشی گفت : بد فكري نيست و آمد به دربار و چهل روز مهلت گرفت و رفت بازار چهل تا كله خرما خريد و برگشت خانه .
بعد شب که شد رمال باشی رفت به خانه و جریان را برای زنش تعریف کرد و گفت که اینجوری نمیشود . فردا میرم و قضیه را به اربابی میگم.حتما اگه راستش را بهش بگم من را میبخشد و سرم را نمیزند. فردا صبح زود رفت پیش اربابی و تمام قضیه را صاف و ساده واس اربابی تعریف کرد . اربابی هم که دید تا حالا رمال باشی سرش کلاه گذاشته بوده بهش سخت اومد و دستور داد که سر رمال باشی را از گردنش جدا کنند و سرش را به دروازه ی شهر آویزان کنند تا عبرتی شود برای دیگر رعیت ها. همچنین زن رمال باشی را هم آوردند تا در دربار کنیزی کند تا دیگر طمع نکند و به زندگی خودش قانع باشد. پایان
|
|
+ حکاکی شده
در
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 7:7 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
این هم یکی از ماجرا ها و اتفاق هایی که تو دربار افتاده و مانا خانم نوشتتش:
یه روز که اربابی مثل بچه ی آدم تو دربارش نشسته بود، یکی از این شیطونکها ی دربار که خیلی هم لفظ قلم حرف می زد، با داد و فریاد اومد پیشش و بهش گفت: ارباب به سلامت باشند. ملکه قربان، ملکه.
اربابی با خودش گفت:نمی شه که. جواب شیطونکا رو چی بدم؟ اربابی: مگه میشه توی مرده شور بُرده ندونی؟دیگه داری اون روی سگ منو بالا میاری!! می دم تیکه تیکه ات کنن، باهات آبگوشت درست کنن. زود باش بگوچی میدونی؟ اربابی: از من چی می خوان؟؟!! وروجک جادوگر: صبر کن E-mail براشون بزنم. ببینم چی می خوان خبر مرگشون.بعد از یه ساعت اربابی خسته شد و گفت:داری چه غلطی می کنی؟ شیطونک جواب داد:به من چه سرعت اینترنت پایینه؟یه کم دندون رو جیگر بذار الان می رسه. همون لحظه یه ایمیل اومد که توش نوشته شده بود:ما می خوایم با اربابی شما حرف بزنیم. بگید از دربار بیاد بیرون، توی مرز شیطونکا و فرشته ها وایسه تا ما هم پادشاهمونو بفرستیم. ولی بعد از اونجایی که تو مرامش نیست کسی رو تنها بذاره گفت:انصاف نیست ملکه تو دست اونا زندانی باشه.من رفتم. اربابی: نه بیشعور. منو کشوندی اینجا اینو ازم بپرسی؟من از کدوم قبرستونی بدونم؟ گفت: خب گاگولی نمی شد همون موقع با همون ایمیل بهم بگی؟ می دونی حالا چقد راه باید برگردم؟من میرم شمشیرتونو میارم تو هم برو ملکه ام بیار تحویل بده. ولی شیطونک با خونسردی گفت:برو بینیم بابا. دارم می چتم نمی تونم بیام.اربابی یه نگاه به قیافه ی شیطونک کرد و گفت: با این ریختت کدوم خری با تو چت می کنه؟ پاتمرگ بیا.شیطونک با غر و لند از جاش بلند شد ، در صندوقچه رو باز کرد،شمشیر رو داد به اربابی بعد هم گفت:تا دوباره امر دیگه ای نداری من برم. دفعه ی دیگه هم کاری داشتی خودت یه خاکی تو سر خودت بریز.
|
|
+ حکاکی شده
در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 12:32 با چنگال های تیز ارباب شیاطین |
|
|
در زمان های خیلی قدیم وقتی که ملکه خیلی بچه بود مامانش مُرد و باباش هم رفت یه زن خیلی خوشگل گرفت. این زنه اسمش صغرا خانوم بود ، صغرا خانم خیلی با ملکه بد بود. صغرا خانوم یه آینه جادویی داشت که اجدادش در زمانهای خیلی گذشته از اجداد ارباب کِش رفته بودند و الان دست به دست رسیده بود به صغرا خانم. این آینه میتونست حرف بزنه و خوشگل ترین آدم روی زمین رو بگه کیه. هر روز صغری خانم خودش رو حسابی آرایش میکرد و میامد جلوی آینه می ایستاد و میگفت ای آینه ، خوشگل ترین آدم توی جهان کیه؟ آینه هم میگفت: خوشگل ترین آدم روی زمین شما هستی. بعد هم صغری خانم کلی ذوق میکرد. همینجور زمان گذشت و گذشت تا اینکه ملکه بزرگ شد و همونجور که تو داستان قبل گفتم یه روز ارباب همه دخترای شهر رو به دربار دعوت میکنه تا ملکه اش رو از بین اونا انتخاب کنه. بعد صغرا خانم که حسابی خودشو برای مهمانی دربار آماده کرده بود میاد جلوی آینه می ایسته و میگه: ای آینه ی خوب من ، به من بگو خوشگل ترین آدم روی زمین کیه؟ اینبار آینه برخلاف همیشه میگه خوشگل ترین آدم دنیا ملکه است که یه دختر جوان و زیبا شده و از تو هم خوشگل تره. صغرا خانم رو میگین ، انگار دنیا رو سرش خراب شده باشه حسابی عصبانی میشه و تصمیم میگیره که ملکه رو از بین ببره و بکُشه.ولی چون دیرش شده بود ملکه رو میندازه تو اتاق تا بره به مهمانی دربار شیاطین و بعد از اینکه برگشت ملکه رو بکُشه. بعد از اون ماجرا که تو داستان قبلی گفتم و میدونین ملکه با ارباب ازدواج میکنه و صغرا خانم دستش از ملکه کوتاه میمونه. همینجور میگذره و ملکه هفت تا پسر به دنیا میاره و صغرا خانم هم هر روز از آینه میشنید که ملکه خیلی از تو خوشگل تره و اون لیاقت زیبا ترین آدم رو داره نه تو. بالاخره یه روز صغرا خانم تصمیم میگیره که ملکه رو به وسیله یک شیطونک خیانتکار دربار بکُشه. آخه این شیطونک به خاطر سرپیچی از دستورات ارباب از دربار اخراج شده بود و منتظر یه فرصت بود تا از ارباب انتقام بگیره. ولی شیطان اعظم از این تصمیم شوم صغرا خانم با خبر میشه و میاد به ملکه جریان رو میگه و ملکه از ترسش میره تو اتاق هفت تا پسرِ ارباب قایم میشه که دست اون شیطونک خیانتکار بهش نرسه و هفت قلو ها هم به ملکه قول میدند که نذارند کسی بهش آسیب برسونه.ولی به جاش ملکه هم هر روز باید واسشون فسنجون درست کنه(آخه هفت تا پسر خیلی فسنجون دوست دارند
۷ قلوها از چپ به راست:همت خان- هیبت خان- حشمت خان- حکمت خان- نعمت خان- عزت خان- رحمت خان خلاصه شب که میشه ، همه ی اهل دربار شیاطین می خوابند و اون شیطونک خیانتکار که کلید دربار رو داشته یواشکی میاد تو دربار و میره طرف اتاق هفت قلوها. بعد شیطونک که میاد بره طرف ملکه هفت قلوها که خودشون رو به خواب زده بودند مثل شیر میاند و شیطونک رو میگیرند و میخواستند حسابی تنبیهش کنند ولی شیطونک چون میدونسته نقطه ضعف هفت قلو ها چیه یه فکری میاد به ذهنش. به هفت تا پسر میگه اگه منو رها کنید و بذارین ملکه رو بکُشم روزی ۳ وعده بهتون فسنجون خوشمزه میدم که حسابی چاق و چله بشین. هفت قلو ها هم قبول میکنند و شیطونک میره طرف ملکه و یه سیب خیلی درشت و خوشمزه ی سمی میگیره جلوی ملکه و بهش میگه: ملکه این سیب رو بخور.ملکه هم که خیلی سیب دوست داشته تا چشمش به سیب میخوره هوش و حواسشو گم میکنه و ناخودآگاه سیب رو گاز میزنه.
تا ملکه سیب رو گاز میزنه از حال میره و میفته رو زمین و در همین موقع شیطان اعظم از راه میرسه و شیطونک خیانتکار فرار میکنه. بعد شیطان اعظم سریع میاد پیش ارباب و میگه اربابی ملکه ات مسموم شده و الان میمیره.پاشو سوار ماشینت شو و سریع برو پیشش.ارباب که از خواب ناز بیدار شده بود میگه خب به درک فوقش میریم یه ملکه دیگه میگیریم.بذار بخوابیم بی ادب!! اصلا این ملکه هم وقت گیر آورده واس مسموم شدن؟ تقصیر منه که این همه بهش رو دادم. تازه بنزین هم سهمیه بندی شده ، حیف نیست چند لیتر به خاطر ملکه حرام کنیم؟ شیطان اعظم میگه: نه قربان ، رعیت ها براتون حرف در میارن ، برید حداقل بالا سر ملکه این دَم آخری.ارباب هم میگه: باشه ولی با الاغمون میرویم. حالا شما برو "بانو چایی" رو صدا کن که واس ما چایی بیاورد بعد هم به "افسر مین جارو کن"بگو که نیزه و الاغ ما را واس حرکت آماده کند. خلاصه به هر زحمتی که بود ارباب سوار الاغش میشه و به سمت اتاق هفت قلو ها حرکت میکنه: بالاخره بعد از چندین ساعت رسید به اتاق پسرا و ارباب دید که ملکه بی جان رو زمین افتاده و همه شیطونکا و بانوهای دربار دورش جمع شدند و دارند گریه و زاری میکنند و میگن ارباب خاک به سرمون شده. ملکه مُرده.
بعد ارباب میاد بالا سره ملکه و خیلی دلش واس ملکه اش میسوزه و حسابی ناراحت میشه. بعد سرشو خم میکنه و ملکه رو بوس میکنه.
تا اربابی ملکه رو بوس میکنه ملکه با همون حاله بیجونی حالش حسابی به هم میخوره و هرچی خورده بود بالا میاره و اون سیبِ سمی هم از بدنش میاد بیرون و حالش خوب میشه. بعد همه درباریا و شیطونکا که از دیدن این صحنه خیلی خوشحال شده بودند به ارباب گفتند از کجا فهمیدی که اگه ملکه رو بوس کنی خوب میشه؟ ارباب هم که حسابی خودش رو گرفته بود گفت :اهم اهم. خدمت شیطونکا و درباریای عزیز و گرامی عرض کنم که ما میدونستیم که ملکه از بوس آبدار بدش میاد و حالش به هم میخوره ، برای همین بود که وقتی خواستیم بوسش کنیم حسابی صورتشو تف مالی کردیم که حالش به ه |