تبليغاتX
๑۩۞ ارباب شیاطین ۞۩๑

              

اه اه، ما تو پست قبل چقدر با رعایا با لطافت برخورد کردیم !

خب همونطور که میبینید ما تشریفمون رو آوردیم به وطنمونخیلی سفر خوبی بود، خدا نصیب همه (علی الخصوص رعیت های گرامی) کنه !

     چیزی که اونجا بیشتر از همه نظر ما رو به خودش جلب کرد این بود که مشهدی ها مُرده هاشون رو قبل از اینکه خاک کنند میاوردند تو حرم و طواف میدادند !
یه روز صبح که من و مامانی و بابام رفته بودیم حرم ، بابا گیر داده بود بریم یه جای خوب پیدا کنیم عکس بگیریم! یه کم رفتیم اینور و اونور و خلاصه رفتیم تو همون صحنی که مرده ها رو میاوردند اونجا!

     منم که حسابی به مرده حساسم، اصلا تا مُرده میبینم همه حالات روحیم میریزه به هم و از تنظیماتم خارج میشم

     خلاصه رفتیم تو دیدیم پنج تا مُرده اوردند،پنج تا گروه مختلف هم با یه حس و حال خاصی مشغولند! یا دارند مردشون رو تشیع میکنند یا مُردشون رو انداختند رو زمین دارند بالاسرش نماز میخونند! گفتم :wow تا حالا اینقده مرده با هم یه جا ندیده بودم! مامانمم که از من بدتر، زل میزد به مرده ها و خیره بهشون چند دقیقه سر جاش میخکوب وایمیستاد! چند بار که داد میزدم "ما ما ن" تازه یه کم به خودش میامد میگفت: هان ! بعدشم اینور و اونور رو نگاه میکرد ببینه صدا از کجا میاد !

     تو همین حس و حال بودیم که بابا گفت: به به ! اینجا عجب نمایی داره! همینجا عکس بگیریم! گفتم: اینجا؟ این بیچاره ها دارند گریه زاری میکنند و مرده میبرند، بعد ما نیشمون رو باز کنیم عکس بگیریم؟ اصلا من میخوام برم این مرده ها رو تشییع کنم! ( ما خیلی خوشمون میاد مرده تشییع کنیم چون وقتی یه مرده میبینیم که دارند میبرنش، سریع روح اون مُرده رو تصور میکنم که الان داره جسد خودش رو با کلی ترس و وحشت تشیع میکنه و حتما اعمالی هم که تو دنیا کرده جلوی چشماش اومده و همون شب هم قراره تو قبر با نکیر و منکر تنها بمونه! برای همین میخوام برم با مرده ی بیچاره همدردی کنم که ترسش کمتر بشه!) بابام گفت : نخیر لازم نکرده شما همینجا باش! منم کلی ناراحت شدم. همینجا بود که با خودم عهد کردم که یه بار تنهایی بیام مشهد و یه روز از صبح تا ظهر تو حرم وایسم و هرچی مرده میارند تشیع کنم

      

     داشتیم عکس میگرفتیم که یه مرده رو آوردند دم در صحن گذاشتند رو زمین! یک دقیقه بعدش هم یه مرده دیگه اوردند جلوی در و گذاشتند کنار اون یکی مرده! زن هایی که با این مرده دومی اومده بودند عقب مونده بودند و داشتند از دور با گریه و زاری میرسیدند که مرده ی اولی رو بلند کردند و با لا اله الا الله گفتن بردند داخل، اون زن ها هم که تازه رسیده بودند اشتباهی با شیون و زاری دنبال اینا راه افتادند و رفتند ! منم که حسابی خندم گرفته بود با خودم گفتم حتما میبینند که این مردها که دارند جنازه رو تشیع میکنند از فامیلشون نیستند و برمیگردند پیش مرده خودشون. ولی دیدم نه! اصلا تو این باغ ها نیستند و  با اون مردهه رفتند  و از بس حواسشون به گریه کردند بود نفهمیدند این مرده ای که دارند براش گریه میکنند، مرده خودشون نیست. منم داشتم سعی میکردم جلوی خندم رو که دیگه به قه قهه تبدیل شده بود بگیرم ولی فقط میتونستم صدای قه قهه هامو کمتر کنم

    همونجا داشتم فکر میکردم که حتما این روح مرده ی بیچاره دنبال فک و فامیلش راه افتاده و هی میزنه تو سرش و موهاشو میککنه و به اون زن ها میگه برگردید من این یکی ام نه اون یکیحتما به منم میگفت:دددد... نخند بی تربیت !

حیف که دیگه کسی صداش رو نمیشنید!

+ حکاکی شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 22:27  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
خب این پست رو از رو اجبار میذارم. خارج از برنامه بود:

۱*بسیاری از رعیت های گرامی به صندوق پستی دربار نامه ها زدند و با کلی غم و غصه که واقعا جیگرمان براشون کبابید. گفتند: اربابی چرا رفتی واس همیشه؟

خیلی ها هم به هلهله و پایکوبی پرداخته بودند و شادی خودشونو از رفتن ما ابراز داشتند

دیگه خودمون هم کم کم داشت باورمون میشد برای همیشه رفتیم!

ـ مثل اینکه در پست قبل خوب توضیح نداده بودیم. ما برای همیشه از دربار کوچ نکردیم. فقط برای مدتی دربارو تعطیل کردیم تا به درسامون بهتر برسیم و به کمم استراحت کنیماونایی که از اهالی قدیمی دربارند بیشتر به این رفتنای ما عادت دارند!

ـاصلا ما که در چندتا پست های گذشته گفتیم که منتظر بازگشت اکبر باشید! دیگه بازگو کردنش رو در پست قبلی زاید دیدیم!

۲ * نظرات دربار رو هم به درخواست چند تن از دوستان باز کردیم (چیکار کنیم دیگه.ارباب رعیت مدار یعنی این ). ولی تا پایان یافتن امتحانات از پاسخ دادن به نظرات دوستان معذوریم!

۳* پس از رحمت خان عزت خان رو هم سر و سامون دادیم و دومین عروس رو هم به دربار آوردیم.فقط ۵ تا پسر دیگه موندن. زودتر بجنبید تا دیر نشده!

_ بعد بگین پسرای اربابی زشتند و اربابی نمیتونه زنشون بده

 

+ حکاکی شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 6:46  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
دیشب زن همسایه دیوار به دیوارمون مُرد!

از صدای شیون و زاریشون فهمیدم

هر چند دقیقه هم یکی از بچه هاش یا فامیلاشون میامد و دوباره صدای گریه هاشون بلند میشد

منم که حسابی حساس و دلنازک، کلی به هم ریختم.

از دیشب تا حالا کلی تو خودم رفتم و فکر کردم

دیدم ما همش ۶۰ یا ۷۰ سال مهمون این زمین با عمر چند هزار یا چند میلیون ساله هستیم و تو این مدت کمی که اینجا هستیم اینقدر دچار غرور میشیم و اینجا رو برای خودمون میدونیم و اینقدر آرزو و برنامه ریزی واس این چند صباح میکنیم که گویا تا ابد اینجاییم، انگار نه انگار که روزی هم نوبت ما میشه!

 بعدش هم میریم و زمین هم عین خیالش نیست!

 دوباره از فردا زمین با مردمی که روشند کار خودشون رو میکنند، انگار نه انگار اتفاقی افتاده یا یکی که خیلی بهش دل بسته بوده و روی زندگیش خیلی حساب باز کرده بوده دیگه نیست!

اصلا این فکرا ولم نمیکنه

دیشب هم تا صبح همش خواب اون مرحومه رو دیدم!!!!

واقعا دیگه خیلی از کارایی که میکردم و چیزایی که بهشون فکر میکردم واسم بی ارزش شدند

شاید اون مرحومه هم خیلی چیز ها رو دوست داشت و براشون تلاش کرده بوده ولی ....

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(شکرت)

 

هر کی این متن رو میخونه یه فاتحه برای روح ایشون بخونه، واقعا خانم خوبی بودند.

خدا رحمتش کنه!

 

           

+ حکاکی شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 10:32  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
تازگیا یه احساس بدی افتاده تو وجودم، یه جوری شدم. یه کم ناراحتم. فکر کنم بیماری روانی گرفتم.

جمله های زیر رو ببینید:

"زندگی قصه ی یخ فروشیست که بهش گفتند :فروختی؟

گفت نه نخریدند تمام شد"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"متين ترين كلمه عشق

جذاب ترين كلمه آشنايي

پاك ترين كلمه وجدان .

تلخ ترين كلمه جدايي.

زشت ترين كلام تنهايي ."

چه حرفای چرت و مزخرفی. هرکی این حرف رو زده باید دهنش رو گِل بگیرند تا دیگه نتونه دنیای اطرافش رو به گفتن چنین جفنگیاتی آلوده کنه.

تنهایی خیلی هم خوب و مقدسه! زشت کسیه که این مزخرفاتو نوشته. یه مشت آدم بیکار و علاف این جفنگیاتو مینویسن و پخششم میکنن. من که خیلی حال میکنم تنها باشم و واقعا هم لذت میبرم. حاضرم تا آخر عمرم تنها باشم و دوست ندارم به این راحتیا از دستش بدم.

زندگی و دل ما آدما اینقدر هم بی ارزش و بازیچه  نیست که تا هرکی از راه رسید بخواد ازش استفاده کنه . اصلا ارزش دل آدما مثل طلا میمونه که هرکی میخواد بهش دست پیدا کنه باید قیمتش رو بپردازه و هرچی که دست به دست بین آدما بچرخه از روشنی و براقی اولیه اش کم میشه . دل رو باید به کسی سپرد که ارزش داشتنش رو داشته باشه.

آره.حتی اگه کسی هم پیدا نشه که ارزشش رو داشته باشه که دل را بهش سپرد همون بهتر که دل رو دفنش کرد. خدا رو شکر که دلم آزاده و در اختیار خودمه و اسیر کسی نیست ٪

 

۞ این آپ رو به کسی خبر نمیدم آپیدم ببینم کیا بدون خبر هم میان. همین اول گفتم که دیگه کسی نیاد بگه: ای ارباب بی معرفت، چرا خبرمون نکردی!

۞ از هرچی بلاگه که راجع به عشق جفنگ مینویسند حالم به هم میخوره. واقعا لجمو در میارند.

۞ امشب مادرم یه لیوان آب آورده بود و میگفت: پسر خوبم، اینو بخور توش دعا خوندم، اگه چشم خورده باشی یا سحر و جادوت کرده باشن، اینو بخوری خوب میشی!!!(میگم تازگیا مریض شدم بگین نه)

۞ یه ثلث از ماه رمضون گذشت، برای من که خیلی خوب بود ــ خدا رو شکر ــ. انشا.. بقیه اش هم بتونیم خیلی خوب استفاده کنیم.

۞ این آپ رو یه کم متفاوت با آپای قبلیم نوشتم هم برای تلطیف روح خودم و هم برای احساس امنیت بیشتر رعیت ها. چون تازگیا ترس و وحشت رو تو صورت هر رعیتی که میامد اینجا به وضوح میدیدم.

۞ شاعر اول دربارمون هم بعد از چند ماه دوباره به دربار بازگشتند. بهشون خوش آمد میگیم.ولی حقوق این چند ماهی که نبودند رو بهشون نمیدیم تا دیگه بدون اجازه مرخصی نرند.

۞ فردا باز میرم دانشگاه، دلم براش تنگیده بود. دیگه این ترم خیلی کمتر میام نت. قول دادم این ترم معدلم بالای ۱۶ بشه!

۞ راستی گاهی وقتا که سرم شلوغه یا حس و حال ندارم یکی دیگه میاد جای ما نظر میده (قبلا هم چند بار اینکارو کرده!). ایشون مورد اعتماد ماست و قبلا هم یه مطلب از ایشون آپیده بودم بدون اینکه اسمشونو بگم! عمرا فرق نظرامونو بفهمید.

۞ همین!

+ حکاکی شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:48  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 

 

دیگه رفتیم تو ماه آخر تابستون. این تابستون که خیلی خوب بود.همش شاد بودم.احتمالا به خاطر این بود که برای دومین ترم پیاپی مشروط نشدم. ولی دیگه اینجوری نمیشه ادامه داد . ترم بعد رو باید مشروط بشم تا یه کم متعادل بشم . فکر کنم اگه یه ترم دیگه مشروط نشم از خوشحالی کارم به تیمارستان بکشه. دیگه اونجا حال نمیکنم ارباب چندتا دیوونه باشم. حتما ارباب اونا بودن هم یه صفای دیگه داره!

البته ما هرجا بریم نمیذاریم بهمون بد بگذره. سریع خودمونو با شرایط محیط وفق میدیم و خوش میگذرونیم.کلا تاحالا جایی نرفتم که بهم بد گذشته باشه!

شاید هم بد گذشته و من نفهمیدم

 

 

+ حکاکی شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 7:55  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
سلام.میبینم که یه مدته ما جشنواره تابستونی واس رعیت ها راه انداختیم و تند تند آپ مکنیم.البته ما که تند تند آپ میکنیم انتظار هم از رعیت ها داریم که تند تند بیان و آپای ما رو بخونند.وگرنه ما میدانیم با آنها. فیلا" به چند تا خبر جدید توجه کنید:

  امروز مامانم به یه سفر ۱ ماهه رفت. دیگه همه محدودیت های نت برداشته شد! دیگه از این به بعد اوضاع نت روند سابقشو طی خواهد کرد! یعنی آپای دربار هم از این به بعد طبق روال عادیش خواهد بود.

۞  احساس میکنم خیلی پسر بدی هستم!

 دیروز دلم حسابی گرفت.خیلی از درونم ذوق کردم(آخه خیلی کم پیش میاد که دلم بگیره).با خودم گفتم نباید فرصت رو از دست بدم و باید بطور بهینه ازش استفاده کنم . رفتم تو اتاقم و در رو قفلیدم که داداشم مزاحم نشه! بعد چراغا رو خاموش کردم و یه آهنگ خیلی غمناک گداشتم و بعد نشستم و زانوهامو بغل کردمو آروم آروم شروع کردم به تکون خوردن.بعد یه کم گذشت دیدم اینجوری حال نمیده! گفتم برم ۲ تا شمع بیارم که فضا رمانتیک تر باشه و اگه گریه ام هم گرفت چندتا اشک بریزم که دلم باز بشه.بعد که از اتاقم اومدم بیرون رفتم آشپز خونه و همه کابینت ها رو گشتم و دیدم شمع نداریم.خیلی حالم گرفته شد. داشتم به همین فکر میکردم که چیکار کنم  چیکار نکنم که یهو داداشم اومد گفت چرا اینجا وایسادی؟ کجایی یه ساعته دنبالت میگردم! بدو بیا یه فوتبال جدید ps2 گرفتم بازی کنیم.

منم تا اینو شنیدم هوش از سرم پرید و همه چی یادم رفت و خوشحال رفتم و چند ساعتی بازی کردیم.بعد موقع خواب داشتم به اتفاقای اون روز فکر میکردم که یهو یادم افتاد که دلم گرفته بود و فرصت رو از دست دادم.کلی ناراحت شدم و باز حالم گرفته شد .تو همین فکرا بودم که چشامو باز کردم دیدم صبح شده و من فرصت دیشب رو هم از دست دادم!!

۞ از کسانی که قدرت ناراحت کردن ما رو دارند تقاضا میشه به دفتر دربار شیاطین در شهرشون مراجعه و ثبت نام کنند و در صورت موفق شدن شیطونک نفیسی از سوی "سازمان اهدا کنندگان شیطونک های استاندارد"(ساشا) دریافت کنند.

  راستی تو این چند روز که ما نوه دار شدیم خیلیا یه جای تبریک گفتن اومدن اظهار تعجب کردن از نوه دار شدن ما و میگن تو کی ازدواج کردی که حالا نوه دار شدی؟

باید خدمت این عده از دوستان عرض کنم که اصلا هم تعجب نداره! مگه حضرت مریم نبود که بدون ازدواج کردن بچه دار شد؟حالا ما بدون اینکه ازدواج کنیم یا بچه ای داشته باشیم نوه دار شدیم!!!

 البته سیستم ما یه کم پیشرفته تر بوده.                                         

۞ خیلی راجع به چگونگی وقوع این اتفاق فکر نکنید. چون این کار یک خرق عادت بوده و بشر با عقل محدودش نمیتونه به واقعیت حقیقی ماجرا پی ببره.                                       

۞ تازه این موضوع برای خارج از درباره. وگرنه همونطور که میدونین ما تو دربار هم ملکه داریم هم ۷ تا پسر.

 تازگیا که حوصلمون زیاد سر میره عده ای از شیطونکهای خیلی شیطون برای اینکه اربابشون رو سرگرم کنند دست به کارای نمایشی میزنند و همینجور فکر ما رو مشغول میکنند.یه تیکه از کارشونو اینجا واستون میذارم ببینید

هر کی تونست بگه اینا ۱۲ تا شیطونکن یا ۱۳ تا از "ساشا" جایزه میگیره:

                                 eddei sheytoonake sheytoon

ادامه ی این آپ در پست پایین!!

+ حکاکی شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 18:48  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
 

  این ترم با اینکه ۲ تا درسم رو افتادم ولی چون معدلم خوب شده خیلی احساس خوبی نسبت به دانشگاه پیدا کردم

ــ اصلا وضع روحیم با پارسال این موقع قابل مقایسه نیست. خدا رو شکر  

۞  فکر کنم تا ۴ تا درس دیگه جا داشتم بیفتم و ناراحت نشم.

 

 اعتیاد اینترنتی هم بد دردیه!! دیروز مامانم رفته بود بیرون خرید.منم از فرصت استفاده کردم پریدم پشت کامی . چند دقیقه ای به گشت و گذر تو نت پرداختیم که یهو آیفون زنگ خورد(مامانم بود) و داداشم رفت جواب داد و بعدش اومد طرف من:

ــ داداشم: پاشو منقل و ذغال و موادت رو سریع جمع کن که مامورا الان دارن میان معتادا رو جمع کنند.

ــ من: مگه مرَژ داری تهمت میژنی؟باژم مرشی که خبر دادی.یه کم در رو دیرتر باژ کن تا کامو خاموش کنم.

ــ داداشم: بازم برو سرتو با کتابخوندن گرم کن که تحمل خماری راحت تر بشه!!

 

 نمیدونم چرا آهنگ play with fire هیلری داف رو که گوش میکنم خندم میگیره و بعدشم خجالت میکشم!!!(فکر کنم عقلم کم شده)

من:فکر نمیکنی تازگیا عقلم کم شده؟

داداشم:نه فکر نمیکنم مطمئنم!

من: ممنون

  دیروز یاد دوران بچگیم افتاده بودم.یادمه ۳ یا ۴ سالم که بود یه خروس پر طلایی خیلی خوشگل داشتم که تو حیاط خونه قبلیمون ول میچرخید یه روز هم بابام سرشو برید و سرشو آورده بود جلوم گرفته بود  من کلی گریه کردم

ــ من: مامان! اون خروس خوشگله ی منو که بچه بودم داشتمش برا چی کشتین؟هان؟

ــ مامانی: اون؟ خیلی خروس شیطونی بود . همه همسایه ها از دستش عاصی شده بودن. همش از رو دیوار میپرید میرفت خونه همسایه ها و شبا هم نمیامد.میرفت پیش مرغ های همسایه ها و شبا پیش اونا بود!بعدش هم صبح ها همسایه ها میاوردنش دَمِ دَر و حسابی شاکی بودن.تا بالاخره سرشو بُریدیم.

ــ من: Oo

۞  خب راه بهتری هم بود.میتونستین واسش یه مرغ بگیرین. بعد بینشون صیغه محرمیت بخونین که شبا با هم باشن.دیگه نره واس مرغای همسایه ایجاد مزاحمت کنه.

ــ داداشم: عجب خروس باحالی داشتیا

ــ من: بله دیگه!بالاخره زیر دست خودم تربیت شده بود.انتظاردیگه ای هم ازش نمیرفت!

 

صحبت خانوادگی راجع به مهریه:

ــ خواهرم: دوستم چند روز پیش ازدواج کرده.مهریه اش به اندازه سال تولدشه ۱۳۶۴ تا سکه.

ــ مامانی:خب اون شوهرش خیلی خر بوده!! کلا اینجور پسرا خیلی بی عقل و نفهم و بیشعورند نباید قبول کنند.

مهریه باید به نیت ۵ تن ۵ تا سکه باشه(داره به من نگاه میکنه)

ــ من: برا چی به من نگاه میکنی؟خب اون دختره باید قبول کنه این مهریه رو که دخترای امروزی قبول نمیکنند.

ــ خواهرم: نه بابا وقتی ببینند مرد جدی باشه مجبورند کوتاه بیاند. زن محمد (پسر خاله امه که زنشو طلاق داده) میگفت ۱۰۰ تا سکه ولی آخر به ۱۴ تا راضی شد.

ــ من: خب ببین چه زن خوب و قانعی بوده که قبول کرده.حیف شد طلاقش داد.

تازه این محمد با این همه کم عقلیش یه دفعه یه کار درست کرده وگرنه الان بدبخت شده بود.

ــ خواهرم: تازه این که چیزی نیست خاله میگفت باید ۵ تا سکه مهرش کنی.

ــ من: ایول خاله

ــ خواهرم: تازه مامان بزرگ که میگفت باید یه سکه مهرش کنی

ــ من: ooooOOOOOoooo (الان از خنده افتارم رو زمین) ۱ سکه؟

ــ خواهرم: بعدش دختره رفته بود گریه کرده بود و به محمد میگفت مامان بزرگت گفته ۱ سکه؟

ــ من:اه اه اه اه .اصلا ازش خوشم نیومد چه لوس بوده. همون بهتر طلاقش داد.

۞  باخودم گفتم چه خوب.مثل اینکه خانواده مادرم خیلی به مهریه بالا عادت ندارند. ایشا... هر وقت بعد از ۱۰۰ سال به فکر ازدواج افتادم باید رو دخترای اون طرف تمرکز بیشتری داشته باشم.

یه شعر هم راجع به زن گرفتن از مناطق مختلف از آقای شاهد:

سبک مرتضی احمدی که با ضرب !! و به شیوه تهرونی های قدیم می خونه باید خونده بشه!!

آی پسر !! برو زن بگیر برو زن بگیر !!(2)
آی پسر یکی نگیر دوتا بگیر !!

اولش کن خواستگاری دختر فامیل خویش !!
گر نشد از لر بگیر یا از خراسانی بگیر ... آی پس برو زن بگیر ....(2)

دختر لر بهر تو گاهی شیش و ده (چی شده !! می کنه
چون رود بهر خرید این ره و اون ره می کنه !!
ور شکسته کاسبان را زآن خرید چون شه کنه !!
...... آقا داماد ... از پا افتاد ... تو حوض خونه !! آقا داماد .......... (2)

بوی عطر زعفران گر می کند دیوانه ات !!
رو خراسانی بگیر تا که شود پروانه ات !!
یه ب له !! یه ب له !! م گه م ره در خانه ات !!( بله با کسره زیر ب لهجه مشهدی!)
....... داماد م دونه ... دختر م ش دی .. چه مهربونه !! داماد م دونه .....(2)

گر ز آذربایجان خواهی عزیزم دختری !!
چیگری می خواد عزیزم جیگر شیر نری !!
چوب و چماق برادرهاشو بر سر می خری ؟؟!!
..... وای ددم !! وای ددم !! میزنند دم بدم !! توی ملاجت !! وای ددم وای .....(2)

دختر اصفونی یا کاشونی ای وای وای !!
بس میگه حالت خوبس!! یا آقا جووووو !! ای وای وای!!
دیگر از قزوین نمی گم ای عزیز چون های های !!
.... ای پسر هل نشو !! ا الکی خل نشو!! با انتخابت !! ای پسر .....(2)

گر تو باقا لا قاتق خواهی یا که ماهی سفید!!
مادرت یک قاشق از میرزا قاسمی چون چشید !!
چونکه رنگ مامانت از بوی سیر ترشی پرید !!!
......ای پسر حرف نزن !! بیخودی کف نزن !! که وای به حالت !! ای پسر ...... (2)

توی تهرون دختر تهرونی ام کم گیر میاد !!
گر بیاد روی جهازش مامانش چون شیر میاد!!
هی می گه چرا شوهر تو زود میاد یا دیر میاد؟؟!!
.........مادر زن چه ماهه !! مثل قرص ماهه !! دوسش دارم من !!!! مادر زن ...(2)

عید مبعث هم بر همه ی دوستان مبارک باشه

+ حکاکی شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 12:39  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
سلام .گفتم تو این مدت که کمتر میام نت و نمیتونم مثل گذشته آپ کنم از اتفاقای خارج از نت بنویسم که یه وقت خون رعیتای محترم کمبود آپ پیدا نکنه.

این روزا به پیشنهاد مادرم که کمتر میام نت.

خودمم استقبال کردم از این پیشنهاد!!

ــ مامانی: دیگه از این به بعد کمتر میری نت. وگرنه من میدونم با تو.جرات داری بگو نه.

ــ من: هان؟ باشه.

۞  حالا چرا داد میزنی مادر من؟ گردن ما از مو نازک تره. یه چشم غره هم میرفتی قبول میکردیم.

 

 تو این روزا که نت کمتر میام اوقات فراغتم زیاد شده و رو آوردم به کتابخونی.

وزنم هم نسبت به هفته پیش ۲ کیلو بیشتر شده.

ــ من: مامان ! وزنم ۲ کیلو زیاد شده

ــ مامانی: حتما به خاطر اینه که کمتر میری پشت کامپیوتر . کامپیوتر خیلی ضرر داره.

درس هاتم حسابی بخون که در آینده آدم موفقی بشی.

ــ من: باشه .

ــ مامانی: آفرین پسرم.

ــ من: احساس میکنم تازگیا خیلی پسر خوبی شدم

ــ مامانی: آره. کاشکی همه بچه ها مثل تو عاقل و حرف گوش کن بودند.

ــ من: 

 

 اگه بتونم آهنگ هم کمتر گوش بدم خیلی عالی میشه.یعنی بیشتر اوقات بیکاری پیدا میکنم.حالا نمیدونم این همه اوقات بیکاری به چه دردم میخوره

ــ راستی چند روز پیش داداشم اومده بود میگفت: پینک از هیم بهتره! گفتم: پینک؟گفتم خب عیب نداره اگه میخوای کَل بندازی بیا. گفت باشه.

بعد که مقایسه کردیم و کم آورد سرشو انداخت پایین رفت.(حالا این مقایسه کردن آهنگامون هم در نوع خودش جالبه!)

قبلنا هم با همین روش کَل متالیکا رو خوابونده بودم ( Oo )

۞ خوشم میاد وقتی داداشم کم میاره ، میره و بیشتر مقاومت نمیکنه

 

 چه خوب شد که رودباریان اومد به پرسپولیس.چند سالی میشه که دروازه بان مورد علاقه منه.

ــ یادمه پارسال رفته بودیم ورزشگاه و نیمه دوم رودباریان اومد وایساد تو دروازه.بعد یهو همه شروع کردن به مربی فحش دادن که چرا طالبلو رو نیاوردی!!منم واس همه خیلی ساده توضیح دادم که رودباریان خیلی دروازه بانیش خوبه  از طالبلو بهتره.خودش هم همون موقع یه توپ خوب گرفت و همه ساکت شدن.

چند دقیقه بعد رودباریان یه منگل بازی در آورد توپ خورد تیرک بعد همه برگشتند منو چپ چپ نگاه کردن!!

۞ به من چه؟ مگه تقصیر من بود توپ خورد تیرک؟

۞ تازه خوب شد توپ گل نشد وگرنه حتما میخواستن بیان منو بزنند.منم مجبور بودم برای سرکوبشون دستممو به خون چند نفر آلوده کنم

 

  یه دوست خیلی خوبم تصادف کرده . گردنش شیکسته .

البته باهاش حرف میزدم خیلی بد به نظر نمیرسید.(باید ببینمش چون حتما خیلی بامزه شده )

ــ چند روزه نصف بدنم خیلی درد میکنه.

فکر کنم به خاطر اینه که وقتی این رفیق گردن شیکسته ام داشت ماجرای تصادفشو تعریف میکرد حسابی بلند بلند میخندیدم.اونم حتما آهِش منو گرفته

۞ خب به من چه؟خودش خنده دار تعریف میکرد

(واسش دعا کنین زودتر خوب بشه)

 

خب یه انشای خیلی قشنگ هم از یکی از استادان عرصه انشا نویسی درباره صبر و آثار منفی و مثبت آن که میذارمش تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ حکاکی شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 12:48  با چنگال های تیز ارباب شیاطین | 
 
آدرس دربار شیاطین
صندوق پستی دربار
انباری دربار
The Lord Of The Evils

پیوندهای دربار
مـــــدیــنــه النــبــی
ایده های کوچک من
مصباح الهدایه
چهل چراغ
H I M
آقای شاهد
بقیه پیوندها
مطالبی که به انباری رفتند
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
موضوعات مطالب
طنز
عکس
دانلود موزیک
مطالب جالب
نظرات
هیم
شب شعر دربار
داستان های دربار
یادداشت های اربابی از خارج دربار
مذهبی
کلبه های رعیت ها
๑___ جیره و مواجب بگیران___ ๑
صبح صادق۞مشاور اعظم ۞
شعري براي تو ۞ شاعر اول ۞
عشق من خدا ۞شاعر دوم۞
Ħ.Ξ.Я ۞خواننده دربار۞
T.N.T ۞بلای دربار۞
ذهن معتاد۞نوه جون-اربابک ۞
ماهــی۞اولین عروس دربار۞
V.D ۞عروس دوم+اهنگساز ۞
_________________________
๑--------سایر رعیت ها----------๑
مرجان
عــشق اسکلتـی
رنگارنگ
رنـگ زرد پــایـیـــز
عاشـق باش
شب های روشن
ونــــوس
کالســــکه ســوار
غـرغـرهـای نـن جون+ ز
نســا
مــتــال بـرای هـمـه
سـودا شــاه
شهـر شعـرا
تنهایی
جوانی
ســــرگـردان
دخی خـاله
قــــلـــــــب مــقـدس
عشـق مشـــكوك
چشمک * سـتاره
خاطره
پسران کله شق مدرسه
صدا کن مرا.صدای توخوب است